سلام
این شعر رو تقدیم می کنم به هانیه ی عزیز و دوست داشتنی
کسی که در سخت ترین موقعیت صدایم رو شنید و لبیک گفت.
روزی که گفتم:
لب تشنه ام از سپیده آبم بدهید
جامی ز زلال آفتابم بدهید
من پرسش سوزان حسینم یاران
با حنجره ی عشق جوابم بدهید
هانیه جان دوستت دارم و برات آرزوی خوشبختی و سعادت هر دوجهان رو می کنم.
این اولین شعر بعد از پیدا شدنم هست که تقدیمش می گنم به هانیه و تمام دوستان گلم امیدوارم که خوشتون بیاد .
ضمنا اونایی که دست به نقدشون خوبه بسم الله.
سکوت را شکست و نمازت شکست؛ ابلیسم
شده که یک بار بپرسی چقدر ابلیسم؟
تمام هستی حواسشان خشک است
دوباره حوّا ؛ هوا و من خیسم
یکی دوتا می شود و آن دوتا یکی
و من هنوز سرگرم جمع و تفریقم
حسابمان بفهمی نفهمی؛ هی ؛ خوب است
ولی من از راه ِ مسئله گیجم
نه اینکه؛ پیاده ام و پایم برهنه است
کلوخ و خرده سنگ می شود پا پیچم
سکوت را شکستم که کسی گم شود ز راه؟
و یا برای چراغ زمانه سر پیچم؟
گمان کنم اشتباهی شد؛ آدم از فرمان
فقط شنید عبارت کوتاهِ "سرپیچ" ـم
و شد گرفتار لفظ و حیران شد
ردیف قافیه ها را شکست و حیوان شد
عصا به دستم ولی نه کور هستم
فقط چراغ افتاد و من نمی بینم
غروب که می شود چراغ هم غنیمت است
نگو که حالی نمانده ؛ مسکینم
عصا بسوز و چراغی بلند کن
بگو که من از کدام آئینم
طلوع حادثه نزد یک می شود
و "من" پی ِعصا های رنگینم!!!
