تبليغاتX
گامی به سوی بلوغ

مردي با خود زمزمه كرد ، " خدايا با من حرف بزن. " يك سار شروع به خواندن كرد ...

اما مرد نشنيد . فرياد بر آورد ، " خدايا با من حرف بزن " آذرخش در آسمان غريد ... اما

مرد گوش نكرد.مرد به اطراف خود نگاه كرد و گفت ، " خدايا بگذار تو را ببينم ." ستاره

اي درخشيد... اما مرد نديد.

مرد فرياد كشيد ، " يك معجزه به من نشان بده " . نوزادي متولد شد ... اما مرد

توجهي نكرد .

پس مرد در نهايت يأس فرياد زد : " خدايا لمس كن و بگذار بدانم كه اينجا حضور

داري ."در همين زمان خداوند پايين آمد و مرد را لمس كرد... اما مرد پروانه را با

دستش پراند و به راهش ادامه داد ...

 

 

+ نوشته شده توسط همای در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 13:34 |

فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های "استاد" تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند به ما "فرصت یادگیری" و یا "آموزش دادن" را می دهند. در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود، ولی ظاهری بسیار حقیرانه داشت. شاگرد گفت: "این مکان را ببینید. شما حق داشتید. من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم، در بهشت بسر می بردند، اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند."

"استاد" گفت: "من گفتم "آموختن" و "آموزش" دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد، کافی نمی باشد بایستی دلایل را بررسی کرد پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علت هایش بشویم. سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. یک زوج و سه فرزند با لباسهای پاره و کثیف. "استاد" خطاب به پدر خانواده گفت: "شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید، در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟ چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟"

آن مرد نیز در "آرامش" کامل پاسخ داد: "دوست من، ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه، چند لیتر شیر به ما می دهد. یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم. با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر، کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم. و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم.

"استاد" فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد. در میان راه، رو به شاگرد کرد و گفت: "آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن!"

شاگرد گفت : اما این كار صحیحی بنظر نمی رسد، آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است.

و فیلسوف نیز ساکت ماند ... آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد، همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و آن گاو نیز در آن حادثه مرد. این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها، زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود، تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع، از آن خانواده تقاضای "بخشش" و به ایشان کمک مالی نماید.

اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده، ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند. با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند، مایوس و ناامید گردید. ناگهان غریبه ای را دید و از او سوال کرد: "آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟" جوابی که دریافت کرد، این بود: "آنها همچنان صاحب این مکان هستند."

مرد، وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد. صاحب خانه او را شناخت و از احوالات "استاد" فیلسوفش پرسید. اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان و زندگی به آن خوبی شده اند.

آن مرد گفت: "ما دارای یک گاو بودیم، اما وی از صخره پرت شد و مرد. در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم. گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از آن به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم. به این ترتیب یکسال سخت گذشت، اما وقتی خرمن محصولات رسید، من در حال فروش و صدور حبوبات، پنبه و سبزیجات معطر بودم. هرگز به این موضوع فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که: چه خوب شد آن گاو مرد."

+ نوشته شده توسط همای در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت 12:18 |
سلام دوستان عزیزم

امیدوارم که حالتون خوب باشه

سال جدید در راهه

نمی دونم چقدر تونستین از این سال استفاده کنید و چه نقشه ای برای سال بعد

 دارین

به رسم عادت هر سال یه هدیه ای به دوستان عزیزم می دم و امسال  هم  هدیه ام

 اینه : پیش از شروع سال جدید اهدافی رو برای خودتون مشخص کنید البته قبل از

 تعیین اون هدف خواهش می کنم برای لحظاتی  جلوی  افکار خودتون بایستید و به

 خودتون بگید که من چرا باید به این هدف برسم؟؟؟

چون به قول نیچه: انسانی که چرایی زندگی را دریابد با هر چگونه ای خواهد ساخت.

سخن خردمندانه ای هست.  پس در انتخاب هدفی که دارید از خودتون بپرسید چرا

 من می خوام به این هدف برسم مسلما هر چه دلیل قوی تر و خیرخواهانه تری

داشته باشین قدرت بیشتری برای طی کردن مسیر خواهید داشت .

 و دوستان عزیز و خردمندم  این جمله رو همیشه یادتون باشه:

ما فقط یک وقت ، یک فکر، و یک انرژی داریم

پس بیایم قبل از شروع هر کاری بسنجیم که وقت و فکر و انرژی خودمون رو در چه

راهی می خوایم صرف کنیم . چون عمر ما امانتی در دستان ماست.

برای همه ی شما سال خوش و هدفمندی رو آرزو می کنم .

دوستتون دارم . عیدتون مبارک

دچار باید بود.....

 

+ نوشته شده توسط همای در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 8:38 |
 

هفت بار روح خویش را تحقیر کردم:


نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به

بلندمرتبگی، خود را فروتن نشان می‌داد.

 

 دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها می‌لنگید.

 

سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و

سخت، آسان را برگزید.

 

 چهارمین بار وقتی که مرتکب گناهی شد و به خویشتن

تسلی داد که دیگران هم گناه می‌کنند.


پنجمین بار آنگاه که به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر

 باز زد و صبر را حمل بر قدرت و توانایی‌اش دانست.

 

ششمین بار زمانی که چهره‌ای زشت را تحقیر کرد در

 حالی که نمی‌دانست آن چهره یکی از نقابهای خویش

 است.

و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و

انگاشت که فضیلت است.»

 

 «شاید کسی را که با او خندیده‌ای فراموش کنی، اما

هرگز کسی را که با او گریسته‌ای از یاد نخواهی برد.» .

 

                                            جبران خلیل جبران

+ نوشته شده توسط همای در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 و ساعت 7:2 |
ارزش سختی های روزگار را باید دانست ،

 آنها آمده اند تا ما را  نیرومندتر سازند .   ارد بزرگ

 


اگر برای شروع کار مشکل دارید ، بی درنگ قسمت

 کوچکی از کار را انجام دهید تا راه بیافتید .

                                               برایان تریسی

+ نوشته شده توسط همای در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 و ساعت 18:29 |