تبليغاتX
گامی به سوی بلوغ

جسمت را چند می فروشی ؟ به قیمت نانی

 

یا نان گران شده یا تو ارزانی

 

در شهر بی حساب چند میخرند

 

لب های سرخ و غزل های شهوانی

 

فصلی دوباره از آدمیت نوشته اند

 

انسان غرقه در منجلاب حیرانی

                                                                                             دیدی چگونه پاکی چشمان به غارت رفت

 

با خنده های عمودی و عشوه های پنهانی

 

دائم ز خود این سوال می پرسم

 

آیا لباسی نیست فاخرتر ز عریانی؟؟

 

یک قصه از آدمیت شروع شده

 

با نام مستعار«آغاز حیوانی»

 

 

                              "قاصدک"

 

+ نوشته شده توسط همای در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 20:7 |

ای اول و ای آخر

 

چاره مان باش که در وسط افتادیم

 

 

تو در جان منی من غم ندارم

تو ایمان منی من کم ندارم

اگر درمان تویی دردم فزون باد

وگر معشوقه یی سهمم جنون باد

تویی تنها تویی تو علت من

تو بخشاینده بی منت من

صدایم کن صدای تو ترانه است

کلامت ایه های عاشقانه است

تو را من سجده سجده می پرستم

که بر سر خاک بر زانو نشستم.

 

 

+ نوشته شده توسط همای در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 7:58 |

هنوز هم بوی باران می دهی ....

اما من خشکیدم از بس نیامدی.

مسیح ....؛ باور کن

من فقط؛ نامم عریانی است !!! همین.

به خدا  مریم  مقدس است

تو بگو

چاره چیست که  در این شهر لباس نیست

 

نقطه سر خط...

 

امروز غروب قلبم ستاره بارونه  بی خیال مردم؛ من همان عاشق  کوچک دیوانه ات هستم نذرم را قبول کن تا ....

تا.....

...تا......

..............باز هم اشک و باز هم حرف ناتمام........

.

.

دچار باید بود......

 

 

+ نوشته شده توسط همای در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 21:21 |

 

یا چنان نما که هستی....یا چنان باش که می نمایی

 

 

حالم بهم می خوره وقتی بعضی آدمها رو می بینم که آنچه هستند نیستند

یاد استادمون بخیر که می گفت:

ای مار ماهی .نه مار را مانی نه ماهی

نیمی از آن نیمی از این

نمی دونم چقدر با این آدمها برخورد داشتید!!! اما آدمهای عجیبی هستند فکر می کنند که خیلی زرنگند و مردم رو به بازی می گیرند اما نمی دونند که: مکرا و مکرالله والله خیر الماکرین...آره وقتی سر خلق خدا بازی در بیاری خدا سر خودت بازی در میاره . این سنت تغییر ناپذیر خداست.

یا رومی رومی یا زنگی زنگی ....یا شیشه ای باش و یا همیشه سنگی

.

.

بندگان خدا خدا سبز است آرزوی قلبیم اینه که شما هم سبز باشید...یا علی

.

.

.

دچار باید بود

 

+ نوشته شده توسط همای در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 20:27 |

 سلام حالت چطوره خوبی ؟ امروز یه پست خوشگل می خوام بذارم پیش خودم گفتم  حالا که قراره  تا در مورد آیات و تفسیر اون مطلب بنویسم پس چه بهتره از نام مقدس خدا شروع کنم.

بچه ها  می دونید چرا می گن کار رو باید با بسم الله شروع کنیم و می گن اغاز هر کار با نام خدا باشه به موفقیت منتهی می شه . البته بسم الله ی که بسم الله باشه ها نه چیز دیگه.

حالا دقت کنید خیلی قشنگه:

شبی که پیامبر اکرم (ص) به معراج رفته بودند بعد از بازدید از قسمت های مختلف یکدفعه متوجه شدند که از یک اتاق در بسته ای چهار نوع نهر جاریه یکی از اونها نهر آب بود یکی هم نهر شیر و یکی نهر شراب و دیگری هم نهر عسل . برای پیامبر تعجب برانگیز بود که چطور از یک جای کوچیک چهار تا نهر مختلف جاری شده برای همین تصمیم گرفت از جبرئیل در مورد اون بپرسه . اما جبرائیل هم از موضوع اطلاعی نداشت و در جواب به محمد ( ص) گفت: من هم نمی دونم چون در  اتاقک قفل هست  و اگه می خوای بدونی باید برم اجازه اش رو از خدا بگیرم تا بتونیم در رو باز کنیم . محمد موافقت کرد و جبرائیل رفت و وقتی برگشت لبخندی نازک گوشه ی لبانش نقش بسته بود:

_ السلام علیک یا رسول الله

_ علیک السلام یا جبرائیل.

جبرائیل کلید رو دست حضرت محمد داد و محمد هم با شتاب به سمت در رفت و وقتی در رو باز کرد تعجبش دو چندان شد . با تعجب دید که این چهار نهر از نقطه  از زمین می جوشد و بر روی آن پارچه ی سبز رنگ کوچکی انداخته شده بود وقتی پارچه را برداشت دید که این چهار نهر از کلمه ی مبارک  بسم الله الرحمن الرحیم می جوشند. از حرف (م) نهر آب از حرف (ه) در الله نهر شیر  از حرف ( م) در رحمن نهر شراب و از حرف (م) در رحیم نهر عسل جاری بود .

حالا به تفسیرش گوش کنید  مطمئنم که از تفسیرش لذت خواهید برد:

وقتی کسی با اعتقاد بسم الله الرحمن الرحیم بگوید همین که (  بسم ) را به زبان آورد خداوند او را برای آغاز  آن کار مطهر و پاک می کند  و شروع آن کار با پاکی است در ادامه و با گفتن الله از نهر دوم (نهر شیر) سیراب می شود یعنی قوت و توان می گیرد که کار را ادامه دهد  . اما همین که به رحمن رسید و همان طور که می دانید رحمانیت صفت عام است و مخصوص افراد خاص نیست بلکه شامل حال همه ی افراد می شود و آن سیراب شدن از شراب است یعنی مست آن کار شدن و اشتیاق برای به پایان رساندن آن . اما پایان کار بسیار زیباست . اینجا صحبت با صفت رحیم بودن است و رحیم نظر لطف خدا به افراد خاص خوداست پس هرکس با اعتقاد این جمله (بسم الله الرحمن الرحیم)  را بر زبان براند مشمول حال این کلمه (رحیم)  هم می شود وآان نهر عسل است یعنی پایان شیرین و رسیدن به مقصود .

پس با گفتن بسم الله الرحمن الرحیم ابتدا برای آن کار پاک می شویم و بعد قوت به ادامه ی آن می گیریم در حین انجام آن کار مست کار می شویم و سر انجام هم پایان خوشی نصیبمون می شه . این هست راز نهفته در این حرف بزرگان که می گویند کارها رو با نام خدا شروع کنیم .

خوب چطور بود من که لذت می برم هر وقت این رو تعریف می کنم امیدوارم شما هم لذت کافی و بهره ی وافی  وبرده باشید.

 

دچار یعنی عاشق..............دچار باید بود........یا حق

+ نوشته شده توسط همای در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 17:27 |

  بسم الله الرحمن الرحیم

 

و انذر الناس یوم یاتیهم العذاب فیقول الذین ظلموا  ربنا اخرنا الی اجل قریب نجب دعوتک و نتبع الرسل  او لم تکونوا اقسمتم من قبل ما لکم من زوال (ابراهیم/44)

ای رسول ما, مردم را  از روزی که هنگام عذاب و کیفر اعمالشان فرا می رسد بترسان و آگاهشان ساز که ستمکاران خلق خواهند گفت: پروردگارا عذاب را به تاخیر افکن تا دعوت تو را اجابت کنیم و پیرو رسولان تو شویم به آنها پاسخ آید که آیا شما بارها پیش از این در دنیا سوگند یاد نمی کردید که ما را ابدا زوال و هلاکی نخواهد بود؟

 

از اونجایی که قرآن پیش بعضی از ما (البته با خودم هستم) مورد بی توجهی ناخواسته قرار گرفته برای همین وظیفه ی خودم دونستم تا تو وبلاگم گامی جدید بنهم و برای رسیدن به این مقصود قصد دارم از قرآن آیه هایی رو  برگزینم و مطابق با اون داستانی یا روایتی یا مسائل روزی که هست رو با اون تطبیق بدهم . و تفسیری هر چند نارسا اما در حد بزاعت  از این معجزه ی خداوندی بکنیم ان شاءالله ...چون قرآن" دریایی است که هیچش کنار نیست" . این قدم اول گر مرد رهی بسم الله.

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش .....هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

 

ربنا اغفرلی و لوالدی و للمومنین یوم یقوم الحساب(ابراهیم/41)  بار الها روزی که حساب به پا می شود تو در آن روز بر من و والدینم و همه ی مومنان از کرم ببخشا.......آمین

 

....و اما بعد

در روايت فرمودند وقتی ديديم حضرت آدم رو به دنيای آلوده کرد، برای تطهير او در هنگام نماز دستور داديم که صورت خود را بشويد و از آنجا که با پا به طرف دنيا رفت به او امر کرديم که پايت را نيز بشويي و در ادامه چون با دست از آن درخت کسب و کار ميوه و روزی زن و فرزند را کند و آن را بر سر گذارد و برای حوا آورد به او دستور داديم که دست و سر خويش را هم شستشو کند.

حاصل کلام اينکه: دل به دنيا داده ای و رو به آن کرده ای، پا به سوی دنيا برده ای و دست و سرت را نيز به توسط آن آلوده کرده ای بنابراين از پا تا به سر به دنيا آلوده ای. حال اگر ميخواهی به نماز رو کنی بايد وضو بگيری تا اين وضو تو را تطهير کند و بعد در پيشگاه خدا حاضر شوی و يکپارچه در طهارت باشی. حاصل آنست که دنيا اشتغال است و نماز توحد و توحد با تعلق سازگار نيست. پس از وحدت بسوی کثرت رجوع کن و از کثرت بسوی وحدت روی بنما تا از دنيا به نماز برسی.

                                                                              علامه حسن زاده آملی

.

دچار باید بود..........

+ نوشته شده توسط همای در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 8:12 |

بچه ها جا داره به همه تون تبریک بگم دست یابی به چرخه ی کامل انرژی هسته ای افتخار بزرگیه که نصیب ملت شریف ایران شده من از طرف خودم دست یابی به این علم رو به همه ی شما تبریک میگم اما  چیزی که مهمتره اینه که  بدونیم چطور از اون استفاده کنیم  و اون رو فقط چیزی جایگزین نفت ندونیم آخه (یواش بگم تا دیگران نشنوند) کمی هم بی همتیم درسته توانایی داریم اما اگه اون رو به کار نگیریم کفران نعمت کرده ایم . امیدوارم همه مون بتونیم توانایی هایی که در درونمون هست رو کشف کنیم و گامی در جهت اجرای فرامین خدا در زمین برداریم.

امروز که جشن دست یابی به چرخه ی هسته ای رو داشت تلویزیون نشون می داد اولش آقای بیگدلی یکی از خوانندگان توانای کشور شعر خواند  وسط های شعر اشک در چشمان احمدی نژاد  اسرار نهفته اش را فاش کرد..شعر رو کامل نمی دون ولی همین قدر بدونید که  در مورد ایران بود .اما یه بیتش اینه:

 روزی که آرش مرز ایران را نشان داد...گویا علی گویا علی بر بازوان او توان داد

ولی به نظرم بیتی که احمدی نژاد رو به ابراز احساس وادار کرد یک بیت زیبا بود که می گفت :

ما  با درفشی سرخ از خون شهیدان

از پایه سبز و با سیاهی در نبردیم

به هر حال بدونیم که: ما از تبار این مردمانیم و خوبه که پیشینه ی خودمون رو فراموش نکنیم تا به ملت ما و اصالت ما  اهانت های وقیحانه نشه. آرزوهای بزرگ داشته باشید تا چیزهای بزرگ نصیبتون بشه . از صمیم قلب براتون آرزوی موفقیت و شادابی می کنم از خدای بزرگ می خوام که به همتون عشق و صبر با هم بده ....یا علی مدد.سبز باشید.

.

.

دچار باید بود.......

+ نوشته شده توسط همای در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 19:18 |

میلاد رحمت العالمین مبارک باد

 

به نام یگانه ترین معشوق

  به دیوار احساس هایم تکیه داده بودم و گذر معرفت را از جویبار زلال چشمان تو می دیدم  شاهد بودم چگونه آب غبطه ی پاکی تو را می خورد و شاهراه قلبت  به بیکرانه ی آسمان ها می رسید  .

 که ناگهان ندا ی مبهمی بشر را از خواب غفلت پراند:

اقراء

بخوان....بخوان  سرود هستی را .

اقراء

بخوان به نام پروردگار بی همتا . فاش کن راز توحید را . بخوان به نام یگانه ترین معشوق که تو را از خون بسته شده ای آفرید.......

..........و تو از آن روز ترانه خوان بزم خداوندی گشتی . و بشر هنوز مبهوت بزرگواریت مانده است که چگونه عاشقانه مست می شدی. چون تو می دانستی :

 

در کارگاه هستی این خانه جای مستی است

ای دوستان بدانید مستی زکات هستی است

 

                                                                                       « قاصدک»

+ نوشته شده توسط همای در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 10:3 |
حقیقتی به نام حقیقت

 

همیشه ی ایام اندیشه خواستگاه رشد و ترقی افراد و جامعه ی بشری بوده و هست . اما می توان بنای این اندیشه را  بر شک نهاد یا بر امور بدیهی ای به نام حقیقت.

البته لازمه ی رسیدن به حقیقت نگاه شکاکانه به هر چیزی است تا ذهن از معلول به علت دسترسی یابد و ابزار این کار عقل یا شناخت عقلی است.

در جواب به این سوال که آیا حقیقتی وجود دارد یا خیر؟ و آیا به فرض وجود ؛ دست یافتنی است یا نه؟ باید  حقیقت را به دو قسم تقسیم نمود. یک قسم آن حقیقت نسبی است که به خاطر نسبی بودن آن گذاشتن عنوان حقیقت بر آن چندان درست نیست اما از آنجا که حقیقت نسبی محصول زمان خود است و به تدریج و به سبب تکامل بشر کامل و کامل تر می شود ؛ در همان محدوده ی زمانی نام حقیقت برآن می نهند و اساسا علت رشد و متکامل شدن جامعه به خاطر همین نسبی بودن دانش بشری بوده زیرا اگر از آغاز به هر چیزی که دست می یافتند  آن عین حقیقت بود دیگر جا برای رشد و کمال باقی نمی ماند  و به قول علامه طباطبایی"فاتحه ی آفرینش را باید می خواند." چون در آن صورت آفرینش و رشد و کمالی در کار نبود.

 واما در مقابل این شناخت نسبی که با عقل بشر به دست می آید شناخت کامل و بدون خدشه ای وجود دارد که رنگ زمان بر خود نمی گیرد و به اصطلاح جزو بدیهیات است که همان شناخت حقیقی است.

عقل در مسیر شناخت خود استدلال می کند و سعی در مجاب کردن خود دارد همان گونه که در این مسیر به شناخت نسبی دست پیدا می کند به بدیهیاتی هم دست می یابد که به نظر قابل توجیه نیست اما قابل پذیرش است یکی از همین امور شناخت خداوند است. عقل با نظاره ی جهان آفرینش و عالم خلقت پی به وجود علت و خالقی می برد اما در راه شناخت خدا عاجز است .

ولی باید توجه داشت که لازمه ی درک خداوند باری تعالی شناخت عقلی وجود اوست که تا تحقق نیابد ایمان به ذات او میسر نیست. یعنی انسان ابتدا باید با عقل خود دریابد که خدایی هست. جالب است بدانید کلمه ی الله از الا له یعنی جز برای او نیست گرفته شده است یعنی مالک حقیقی اوست و جز او خدایی نیست . و این تعبیر ناشی از وجود یک خالق بی همتا است.

 

                                                                                         بقیه در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط همای در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 22:30 |
ما میکده را به جای رضوان ندهیم

 

 

مستیم بهشت بر چه کار آیدمان

 الهی بهشت زیباست بهشت آفرین خود چون است؟؟

 

دچار باید بود...........

+ نوشته شده توسط همای در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 8:39 |

سلام بچه ها جاتون خالی سیزده بدر رفتیم شمال لب دریا تمام طول ساحل رو  قدم زدیم . وقتی به تلاقی در یا با آسمون نگاه می کردم به یاد این شعر عطار افتادم: (عرش بر آب است و عالم بر هواست...بگذری چون  زین دو جملگی خداست) نمی دونید چه حالی داد حالا حتما می گین به به بچه پولدار و رفتن  شمال ؟؟آخه می دونید چیه؟ من خودم شمالی هستم بنابراین جای دوری نرفتیم () حالا این سیزده هم به در کردیم و به سلامتی دوباره درس و دانشگاه  شروع می شه.

حقیقتش امروز اومدم یه مطلب خیلی قشنگ رو که یه جا خونده بودم براتون بذارم گفتم حیفه دوستام بی نصیب بمونند(وای من چقدر خوبم ) این شما و اینم از این:

 

عشق و ایمان

 

بشر حافی گفت: در بازار بغداد می گذشتم ؛ یکی را هزار تازیانه بزدند که آه نکرد ؛ آنگاهع او را به حبس بردند؛ از پی او برفتم؛ پرسیدم که این زخم از بهر چه بود؟ گفت: از آنکه شیفته ی عشقم. گفتم چرا زاری نکردی تا تخفیف کردندی؟ گفت: از آنکه معشوقم به نظاره بود به مشاهده ی معشوق مستغرق بودم که پروای زاریدن نداشتم . گفتم: و لو نظرت الی معشوق الاکبر: و گر دیدارت بر دوست مهین آمدی؛ خود چون بودی؟ قال فزعق زعقه و مات: نعره یی بزد و جان نثار این سخن کرد. آری چون عشق درست بود بلا به رنگ نعمت شود . دولتی بزرگ است این ؛ جمال معشوق تو را به خود راه دهد تا در مشاهده ی وی همه قهری به لطف برگیری ؛ ولکن:

زان می نرسد به نزد تو هیچ خسی...............در خوردن غم های تو مردی باید!

 

.

.

.

دچار باید بود........

 

جان پی جمال معشوق دهیم

 

هر که در میکده میرد مرد است

+ نوشته شده توسط همای در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 و ساعت 22:44 |
هدیه ی سال نو
 
خیلی آروم  و بی صدا روی لبه ی پنجره نشسته بود و در حالی که خسته به نظر می رسید صورتش رو به شیشه چسبونده بود دیگه خسته شده بود از بس انتظار کشیده بود . هوا هم کم کم داشت بارونی می شد و قطره های بارون روی شیشه سر می خوردند و پائین می اومدند علی با چشماش اونا رو تعقیب می کرد و همین که به پیش دستش می رسیدند آروم از پشت شیشه نوازششون می کرد . یکی دوتا سه تا ....:اه بابا پس کی میاین خسته شدم.

پدرش همراه خواهر بزرگش رفته بودند تا برای عید وسایل و میوه بخرند اما هر چی علی گفت که من بیام باباش نگذاشت. علی گفت: پس برای من دوتا ماهی بخرین یکی قرمز باشه یکی هم سفید سه دم.بابا خنده ای کرد و گفت : ای به چشم. و رفت.

اما الان از رفتنشون خیلی می گذشت و علی هم حسابی کلافه شده بود . که یه دفعه در حیاط باز شد و نرگس پرید تو حیاط. علی با عجله رفت بیرون .

ـ سلام آبجی نرگس ماهی من چی شد.

-سلام؛ ماهی دست باباست داره میاد . اگه گفتی بابا برات چی خرید.

کمی فکر کرد و گفت:ااه ه ه ......اون پیراهن سبزه که می خواستم؟

نرگس گفت: من نمی دونم خودت باید ببینی .

و هدیه ی اونو که تو کاغذ کادویی پیچیده بود به اون داد . علی هم با عجله اون رو باز کرد.

-آخ جون پیرهن سبزه. و بعد سریع دوید و رفت تو اتاق.

بابا هم که تازه از راه رسیده بود   اومد داخل.

- بیا دخترم بیا اینا روبردا بذار داخل که خیلی خسته شدم.نرگس هم سریع اونا رو برداشت .

-آی قربون دختر گلم بشم . و بعد خم شد و پیشونیش رو بوسید.

نرگس گفت: اما بابا ماهی چی شد؟

بابا یه دفعه به خودش اومد و گفت: تو راه از دستم افتاد و شیشه شکست منم چیزی نداشتم تا ماهی رو بذارم توش انداختم تو چاله ی  آبی که اول کوچه ست .

بعد با خنده گفت: جاش امنه خیالت راهت.

نرگس خنده ای کرد و گفت : اما علی چی؟

بابا گفت : اونم درست می شه نگران نباش.

همین که پای بابا به پله ها رسید علی دوید و اومد در رو باز کرد لباس سبزش رو هم پوشیده بود.

بابا گفت : به به علی آقا چقدر خوشگل شدی؟ یه بوس بده بابا.

علی رفت و صورت بابا رو بوس کرد.

- به به چقدر خوشمزه بود.مبارکت باشه پسرم.

- ممنون بابایی.بابا ماهی کو؟

بابایه نگاهی به نرگس کرد و گفت؛ ماهی ؟کدوم ماهی؟

اما علی گفت خوب همون ماهی دیگه مگه قرار نبود دوتا برام ماهی بخرید؟

- پسرم ماهی خریدم اما ماهیا الان یه جای دیگن؟

- کجا؟

- تو چاله.

-تو چاله؟ چا له دیگه کجاست.؟

- یادته اول کوچمون یه گودال داره که هر وقت بارون میاد حسابی آب می گیره؟

- خوب آره.

- خوب دیگه ماهیا دلشون می خواست آب تنی کنند منم گفتم باشه.

- یعنی ماهیها رو اونجا رها کردید.

- خوب خودشون خواستند هر چی هم بهشون گفتم نمیشه گوش نکردند.

که یه دفعه فکری به کله ی علی زد و با عجله دوید تو اتاق.

نرگس و بابا به هم زل زدند و چیزی از کارش نفهمیدند.

فرداش علی قضیه رو با پدرش در میون گذاشت و گفت  که  دوست داره سال رو دور اون چاله با ماهیها تحویل کنند. بابا از این پیشنهاد حسابی غافلگیر شد و  گفت: علی مگه دیوونه شدی همه اول سال کنار سفره ی هفت سین اند تو می خوای بری سر کوچه؟

- بابا چی می شه مگه سفره مون رو می بریم اونجا.

- نه اصلا حرفش رو نزن(اما پیش خودش گفت: واقعا چی می شه ها. سال رو تو کوچه شروع کنیم).

هر چی علی اصرار کرد فایده ای نداشت.

که یه دفعه بابا گفت :خوب بهت اجازه می دم که یه سبزه ببری اونجا و همراه دوستات بعد اینکه سال تحویل شد به ماهی ها هم سر بزنید.

علی از خوشحالی پرید هوا و بابا رو در آغوش گرفت. حالا دو روز مونده بود به عید و علی هم همین طور منتظر بود.صبح ها همراه بچه ها دور تا دور چاله جمع می شدند و ماهیا رو تماشا می کردند و توی آب از این طرف به اون طرف می رفتند. علی با افتخار می گفت: ماهیای منن دیگه.

همین طور گذشت تا اینکه سال تحو یل شد اما علی دیگه نمی خواست بره بیرون. بابایی بهش گفت: علی یه وقت ماهیا ت غرق نشن.مواظبشون هستی؟

علی نگاهی به بابا کرد و گفت: الان ماهیا جاشون امنه امنه.

- چطور مگه؟ چیزی شده.

علی در حالی که بغض گلوش رو گرفته بود گفت: ماهیا رو دادم به یکی که دلش شاد بشه .

- یعنی به کی؟

- یه پسره هست تو کوچه ی اقاقیا....طفلی همیشه میومد با حسرت بهشون نگاه می کرد . می دونستم که پول ندارند ماهی بخرند برای همین گرفتمشون و دادم به اون.

بابا یه نگاه به علی کوچیکش کرد و گفت:پسر من دیگه مرد شده . بدو بیا بغل بابا.

و محکم اون رو تو بغلش فشرد و دستی به موهاش کشیدو گفت: آره پسرم؛ حالا دیگه جاشون امنه.

+ نوشته شده توسط همای در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 22:24 |