خیلی آروم و بی صدا روی لبه ی پنجره نشسته بود و در حالی که خسته به نظر می رسید صورتش رو به شیشه چسبونده بود دیگه خسته شده بود از بس انتظار کشیده بود . هوا هم کم کم داشت بارونی می شد و قطره های بارون روی شیشه سر می خوردند و پائین می اومدند علی با چشماش اونا رو تعقیب می کرد و همین که به پیش دستش می رسیدند آروم از پشت شیشه نوازششون می کرد . یکی دوتا سه تا ....:اه بابا پس کی میاین خسته شدم.
پدرش همراه خواهر بزرگش رفته بودند تا برای عید وسایل و میوه بخرند اما هر چی علی گفت که من بیام باباش نگذاشت. علی گفت: پس برای من دوتا ماهی بخرین یکی قرمز باشه یکی هم سفید سه دم.بابا خنده ای کرد و گفت : ای به چشم. و رفت.
اما الان از رفتنشون خیلی می گذشت و علی هم حسابی کلافه شده بود . که یه دفعه در حیاط باز شد و نرگس پرید تو حیاط. علی با عجله رفت بیرون .
ـ سلام آبجی نرگس ماهی من چی شد.
-سلام؛ ماهی دست باباست داره میاد . اگه گفتی بابا برات چی خرید.
کمی فکر کرد و گفت:ااه ه ه ......اون پیراهن سبزه که می خواستم؟
نرگس گفت: من نمی دونم خودت باید ببینی .
و هدیه ی اونو که تو کاغذ کادویی پیچیده بود به اون داد . علی هم با عجله اون رو باز کرد.
-آخ جون پیرهن سبزه. و بعد سریع دوید و رفت تو اتاق.
بابا هم که تازه از راه رسیده بود اومد داخل.
- بیا دخترم بیا اینا روبردا بذار داخل که خیلی خسته شدم.نرگس هم سریع اونا رو برداشت .
-آی قربون دختر گلم بشم . و بعد خم شد و پیشونیش رو بوسید.
نرگس گفت: اما بابا ماهی چی شد؟
بابا یه دفعه به خودش اومد و گفت: تو راه از دستم افتاد و شیشه شکست منم چیزی نداشتم تا ماهی رو بذارم توش انداختم تو چاله ی آبی که اول کوچه ست .
بعد با خنده گفت: جاش امنه خیالت راهت.

نرگس خنده ای کرد و گفت : اما علی چی؟
بابا گفت : اونم درست می شه نگران نباش.
همین که پای بابا به پله ها رسید علی دوید و اومد در رو باز کرد لباس سبزش رو هم پوشیده بود.
بابا گفت : به به علی آقا چقدر خوشگل شدی؟ یه بوس بده بابا.
علی رفت و صورت بابا رو بوس کرد.
- به به چقدر خوشمزه بود.مبارکت باشه پسرم.
- ممنون بابایی.بابا ماهی کو؟
بابایه نگاهی به نرگس کرد و گفت؛ ماهی ؟کدوم ماهی؟
اما علی گفت خوب همون ماهی دیگه مگه قرار نبود دوتا برام ماهی بخرید؟
- پسرم ماهی خریدم اما ماهیا الان یه جای دیگن؟
- کجا؟
- تو چاله.
-تو چاله؟ چا له دیگه کجاست.؟
- یادته اول کوچمون یه گودال داره که هر وقت بارون میاد حسابی آب می گیره؟
- خوب آره.
- خوب دیگه ماهیا دلشون می خواست آب تنی کنند منم گفتم باشه.
- یعنی ماهیها رو اونجا رها کردید.
- خوب خودشون خواستند هر چی هم بهشون گفتم نمیشه گوش نکردند.
که یه دفعه فکری به کله ی علی زد و با عجله دوید تو اتاق.
نرگس و بابا به هم زل زدند و چیزی از کارش نفهمیدند.
فرداش علی قضیه رو با پدرش در میون گذاشت و گفت که دوست داره سال رو دور اون چاله با ماهیها تحویل کنند. بابا از این پیشنهاد حسابی غافلگیر شد و گفت: علی مگه دیوونه شدی همه اول سال کنار سفره ی هفت سین اند تو می خوای بری سر کوچه؟
- بابا چی می شه مگه سفره مون رو می بریم اونجا.
- نه اصلا حرفش رو نزن(اما پیش خودش گفت: واقعا چی می شه ها. سال رو تو کوچه شروع کنیم).
هر چی علی اصرار کرد فایده ای نداشت.
که یه دفعه بابا گفت :خوب بهت اجازه می دم که یه سبزه ببری اونجا و همراه دوستات بعد اینکه سال تحویل شد به ماهی ها هم سر بزنید.
علی از خوشحالی پرید هوا و بابا رو در آغوش گرفت. حالا دو روز مونده بود به عید و علی هم همین طور منتظر بود.صبح ها همراه بچه ها دور تا دور چاله جمع می شدند و ماهیا رو تماشا می کردند و توی آب از این طرف به اون طرف می رفتند. علی با افتخار می گفت: ماهیای منن دیگه.
همین طور گذشت تا اینکه سال تحو یل شد اما علی دیگه نمی خواست بره بیرون. بابایی بهش گفت: علی یه وقت ماهیا ت غرق نشن.مواظبشون هستی؟
علی نگاهی به بابا کرد و گفت: الان ماهیا جاشون امنه امنه.
- چطور مگه؟ چیزی شده.
علی در حالی که بغض گلوش رو گرفته بود گفت: ماهیا رو دادم به یکی که دلش شاد بشه .
- یعنی به کی؟
- یه پسره هست تو کوچه ی اقاقیا....طفلی همیشه میومد با حسرت بهشون نگاه می کرد . می دونستم که پول ندارند ماهی بخرند برای همین گرفتمشون و دادم به اون.
بابا یه نگاه به علی کوچیکش کرد و گفت:پسر من دیگه مرد شده . بدو بیا بغل بابا.
و محکم اون رو تو بغلش فشرد و دستی به موهاش کشیدو گفت: آره پسرم؛ حالا دیگه جاشون امنه.