
بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

خيز و در كاسه ي زر آب طربناك انداز
پيشتر زان كه شود كاسه ي سر خاك انداز
عاقبت منزل ما وادي خاموشانست
حاليا غلغله در گنبد افلاك انداز
ملك اين مزرعه داني كه ثباتي نكند
آتشي از جگر جام در املاك انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است
بر رخ او نظر از آينه ي پاك انداز
غسل در اشك زدم كه اهل طريقت گويند
پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز
بسر سبز تو اي سرو كه چون خاك شوم
ناز از سر بنه و سايه بر اين خاك انداز
يا رب آن زاهد خود بين كه بجز عيب نديد
دود آهيش در آيينه ادراك انداز
چون گل از نكهت او جامه قبا كن حافظ
وين قبا در ره آن قامت چالاك انداز
آن هنگام كه قاصدكي را از دست مي دهي زماني است كه مي فهمي تاراج زندگي به چه معناست.
به داشته هايت مي انديشي وبه نبودنشان.
گرمايي محزون درونت را مي آشوبد وتو درانديشه تمام موهبت هاي از دست رفته اي .
تمام آن چيزهايي كه گردباد فراموشي از تو ربودشان.

بيا قدري به پاسداشت داشته هايت بيانديش ؛
نظر از محالات دنياي آرزو برگير؛
شايد لحظه اي ديگر هيچكدام از اين مهربانان مرهم نگاه تنهايت نباشند.....
