تبليغاتX
قاصدک
قاصدک
الهی جان دادی جانان هم بده
فصل ما

 

در بند نگاه تو به نیت نرسید

آنکس که به مرز آدمیت نرسید

در پشت شعار های رنگین و قشنگ

یک سیر؛ به یاد نان ملت نرسید

باز تهمت احمقی به آدم زده اند

جمعی که شعورشان به غایت نرسید

از اول قصه من و تو ما بشویم

لیکن به لبان ما شکایت نرسید

تا کی قلمی به روی احساس کشیم

بر گردن ما چنین حقارت نرسید

تا بینش ما به وسعت یک قدم است

بر ملت ما رخ سعادت نرسید

 از اول شعر با خودم می پرسم

بر مردم ما لباس همت نرسید؟؟؟

ما را چه شدست با همه  هوشیاری

خون در رگ ما به مرز غیرت نرسید

در باغچه ی درون  اندیشه ی ما

جز میوه ی خام شاخ  شهوت نرسید

امروز که فصل ماست لب باز کنیم

در فصل خزان به ما عنایت نرسید

این بی خبری عادت دیرینه ی ماست

بیچاره کسی؛ به ترک عادت نرسید

 

 

|+| نوشته شده توسط سید محمد در دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 7:55 |

JavaScript Codes