تبليغاتX
گامی به سوی بلوغ

اینم جدید ترین شعرم

اذا الشمس کورت من تو را دارم

 

و اذا النجوم الکدرت تو می تابی

 

آنگه که کوهها به رقص می آیند1

 

تو برای زمین ترانه می خوانی

 

وقتی که آبها سوزانند

 

نازنینا شنیدم تو گریانی2

 

انتهای فصل چون آسمان چینند3

 

اول ِ قصّه ها را تو می خوانی4

 

و قسم به چشمهایت چو می گردند5

 

روز و شب های دلم را نمایانی

 

یک بار هم شده برایم قسم بخور

 

تا همیشه برایم تو می مانی

 

مهربانا بخواه و بخوان وجودم را

 

ای شکوفه ی سبز ای خدای نورانی

 

یه خورده توضیح هم بدم در مورد بعضی بیتا بد نیست.1_هنگامه ی روز قیامت کوهها به حرکت در می آیند و به دستور خدا به حرکت در می آیند.2- دریا ها شعله ور می شوند و این رو به اشک سوزان خدا تشبیه کردم که به حال بندگان خودش گریه می کند3-انتهای فصل یعنی روز قیامت و آسمان چیدن برگرفته از آیه ی 11 سوره ی تکویر هست.4- اول قصه را هم خواندن یعنی به نامه ی اعمال ما رسیدگی می شود.چشمان خدا منظور ستارگان هستند که با گردش خود روز و شب را به وجود می آورند.

سبز باشید چون خدا سبز است... یا علی

+ نوشته شده توسط همای در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 8:17 |

 

در دست روزگار،‌ بود تازيانه اي

 

هر كس كه توسني كند، او را كنند رام

سلام دوستای عزیزم , امیدوارم حالتون خوب باشه و همیشه غرق در شادی باشید  حتما شنیدید که رژیم اسرائیل مجبور به عقب نشینی شد و بعد از یکماه به صلح تن داده . برای همین جا داره به شما تبریک بگم . جنگ و کشتار رو اصلا قبول ندارم ولی باید قبول کنیم که اینها هم جزوی از طبیعت انسان ها هست . و ابوسعید ابوالخیر خیلی زیبا به این نکته اشاره داره:

گاهی چو ملائکم سر بندگی است

گه چو ن حیوان بخواب و خور زندگیست

گاهم چو بهایم سر در ندگی است

سبحان الله این چه پراکندگی است؟؟

 

وقتی حدود 60 سال پیش یهودیان در سرزمین موعود خود(!!!!!) توسط اروپائیان به این مکان آمدند شعار شان این بود مردم بی سرزمین(یهودیان) و سرزمین بی مردم(فلسطین) و این را وعده ی خدا می دانستند و می دانند .

اما به نظر من بعضی وقتها جرم و جنگ و فساد خیلی هم خوبه می دونید چرا  برای اینکه این عوامل؛ پایه های نابودی رژیم ها و جامعه ی اینچنینی می شود و این خود از برکات آن هست و تازیانه ای به کسانی می زند که خود را فراموش کردند. اما یک چیزی که ذهنم رو مشغول کرده که ما ایرانی ها همیشه به نیرویی مافوق طبیعی اعتقاد داریم نمی خواهم بگم اشتباه هست بلکه افراط در اون خیلی بده و به جای اینکه به خودمون تکیه کنیم به خدا تکیه می کنیم و همیشه انتظار داریم که دستی از غیب بیاید و ما را کمک کند و به عنوان مثال وقتی ظلم و ستم رو می بینیم می گیم ایشالا مهدی بیاد همه  رو نابود می کنه و جامعه ی عدالت برقرار می کنه . دوستای خوبم ما هر کدوممون یک مهدی هستیم و مهدی هم یکی هست مثل ما . این اعتقاد غلط باعث شده که دست به کاری نزنیم . (شیعه گی تنها نماز و روزه نیست). ایرانی می تواند  و ما می توانیم . در راهی که طی میکنیم خدا رو کنار بذاریم و فقط از او بخواهیم به ما قوت و شجاعت بده تا بتونیم مسیر رو طی کنیم . نه اینکه بار خودمون را رو دوش خدا بذاریم...من به همه ی شما ایمان دارم و می دونم که می توانید کافی است به خود اتکا کنید و بخواهید

همیشه سبز باشید

یا علی

امروز هم عیده روزی که حق بر باطل غلبه یافت.......پس عیدتون مبارک
+ نوشته شده توسط همای در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 9:52 |

تا وقتی که قدم در راه کویر نگذاشتم عظمت خدا را در وسعت بیابان ندیده بودم و استقامت درختچه های گز را نمی فهمیدم اما از وقتی که رهسپار شهر مردان مرد گشتم فهمیدم خدا همه جا هست چون وجودش را در دانه دانه ی خاک های کویر حس می کردم .سیستان سرزمین یل ایران دیار رستم دستان.

 چشمم رو که  باز کردم هیچ چیز دیده نمی شد باد زوزه می کشید و مثل این بود که بر صحرا خشم گرفته است و من که رهسپار سیستان بودم با کوهی از ناباوری روبرو شدم دیواری از شن و ماسه جلوی چشمانمان قد علم کرده بود  دیواری که به ما اجازه نمی داد حتی یک قدم آن طرف تر خود را ببینیم برای من که اولین بار بود با این منظره روبرو می شدم عجیب بود اما برای مسافرانی که همراهم بودند چیزی عادی به نظر می رسید . نفسم گرفته بود چون شن از لابه لای درز ماشین وارد اتومبیل می شد و برای من که اصلا با اینگونه آب و هوا عادت نداشتم غیر قابل تحمل بود . با این وجود راننده به راه خود ادمه می داد تا اینکه طوفان فرو کش کرد هنوز شب بود و غیر از باد کسی جرات نمی کرد تا سکوت شب را بشکند حالا به یاد سخنان استاد بزرگی افتادم انجا که از کویر می گفت و از زیبایی بی نظیر خدا در شب های کویر. دکتر علی شریعتی چه زیبا از حقیقتی سخن می راند که روح را نوازش می کرد.

وقتی سوار ماشین های مشهد به زابل شدم یک حس غریبی بهم دست داد مسافرهای دیگه بیشترشون لباس های سفید بلند داشتند که روی لباس های دیگه پوشیده بودند . تازه اول صبح بود و خورشید هنوز فرصت خودنمایی پیدا نکرده بود می دونستم باید 15 ساعتی رو توی ماشین باشم برای همین وسایل و خورد و خوراکی رو که احیانا مورد استفاده بود توی یک پلاستیک بالای سرم گذاشتم . حس می کردم به من به یک چشم دیگه نگاه می کنند پیش خودم گفتم چیه تا حالا توریست ندیدید( ). بالاخره بعد از دوساعت به راه افتادیم سفری جنجالی که وقتی بخونید حتما پی می برید . یه مرد آفتاب سوخته ی زابلی کنارم نشسته بود از نظر جثه کمی از من بزرگ تر بود اما در چشماش سادگی موج می زد . همین که راه افتادیم سر صحبت رو باز کرد . گفتم بچه کجا هستم و بهش گفتم می خوام برم زابل و بعد از اونجا یه سر برم خونه ی یکی از اقوام دورمون (که از زمان آدم و حوا با هم فامیل شدیم)( ). یه عادتی که دارم از روی چهره تقریبا می خونم هر کی چند مرده حلاجه . اما این یکی ده مرده بود چطوری فهمیدم ؟آخه رو ساکش نوشته بود حیدر علی ده مرده( ).

احتمالا اینا از صفر شروع کردن و یه مرده یه مرده رفتن جلو تا رسیدن به ده مرده.( )

آخ اگه یه هم صحبت نباشه آدم تو این سفرها دلش می پوسه چون همین که دو سه ساعت از مشهد دور شدی بیابون هست و گرما هست که بیداد می کنه . ولی قشنگی های زیادی هم داره از عمد با ماشین سفر می کنم تا با قومیت های مختلف آشنا بشم تا  ببینم کی چه مشکلی داره ( ) . تا حالا چیزی درمورد پولشویی و قاچاق سوخت شنیدید اگه نشنیدید پس بخونید. درست 5 ساعت از سفرمون گذشته بود که توی یک پمپ بنزین توقف کردیم و چند دقیقه ی بعد بود که راننده و کمک راننده با گالن های سوخت اومدند بالا تا اون رو قسمت پشت ماشین پنهان کنند وقتی از بغل دستی ام پرسیدم اینا چیه ؟ گفت که گازوئیل قاچاقه؟ گفتم خسته نباشی این رو که خودم می دونم( ) منظورم اینه واسه چی می خوان؟ گفت: اینا رو می برن لب مرز و برای افغانستان قاچاق می کنن؟ گفتم عجب!! مگه ماموری چیزی نیست جلوشونو بگیره .یه نگاهی به من کرد و انگار با نگاهش می خواست بگه واسطا حالا حالا ها کار داریم!!!!!

به اولین پاسگاه که رسیدیم مث بچه مظلوما نشستم سر جام چون حوصله ی پائین رفتن و بازرسی رو نداشتم . مامور اومد بالا و به صورت تک تک مسافرا نگاه کرد و بعدشم چندتا از اونایی که خلاف می زدن رو پائین کرد تمام اساس زندگیشون رو پخش کرد روی میز و دار و ندار زندگیشون رو بررسی کرد. از جمله ی اون آدما همین بغل دستی من بود که رفت پائین . سر تا پای ما شین رو چک کردن تا سوخت قاچاق رو پیدا کنند به خودم گفتم اگه شما می خواین جلوشو بگیرین چرا چندتا مامور سر پمپ بنزینا نمی ذارین که این کار رو نکنن و مردم رو اذیت نکنین؟؟؟؟؟؟!!!

به هر حال منطقه ی مرزی هست و این مشکلات وجود داره . قاچاق سوخت هم یک نوعشه که خیلی به اقتصاد ایران ضرر می زنه . خلاصه سرتون رو درد نیارم توی هر پاسگاهی که می رسیدیم یه هفت هشتا گالون می گرفتند تا اینکه رسیدیم به پاسگاه بیرجند چشمتون روز بد نبینه از همه ی پاسگاها بازرسی شدید تر بود این دفعه همه ی ما رو پائین کردند الان ساعت  تقریبا 10 شب بود   ساک همه رو گشتند من هم که آه در بساط نداشتم شانس آوردم منقلم رو همرام نیاورده بودم( ).

 هر طوری که بود بعد نیم ساعتی که اونجا معطل شدیم دیگه حسابی خسته و کلافه شده بودم دوست داشتم هر چه زود تر برسم تازه چشمام رو بستم و گرم خواب شدم که بله طوفان شن شروع شد . من واقعا اسمش رو می ذارم خشم طبیعت . نفسم بند اومده بود نمی تونستم نفس بکشم دستمالی رو از جیبم بیرو ن آردم و گرفتم جلوی دهن و بینی ام. به سختی نفس می کشیدم .لحظات خیلی سختی بود . شاید باور نکنید اما از داخل ماشین به اندازه ی نیم متر هم دید نداشتیم داشتم شاخ در می آوردم که چطور راننده تو این شرایط داره به راهش ادامه می ده حدود یک ربع طول کشید و وقتی طوفان کمی فروکش کرد من باناباوری دیدم که هنوز تو جاده هستیم قبلا خیلی کم در مورد طوفان شن شنیده بودم اما حال دیده بودم و باورم شده بود که باد چه قدرتی داره . گفتم خدایا ایران چه انرژی های بالقوه ای داره و ما استفاده نمی کنیم با این باد که این همه قدرت داره می دونی چقدر توربین می تونیم راه بیاندازیم و از انرژی برق اون استفاده کنیم. کمی فکر و کمی مسئولیت پذیری لازمه تا ایران رو به دروازه های بزرگ موفقیت برسونیم .

به هر حال دیگه هیچی نفهمیدم گرفتم تخت خوابیدم ساعت سه صبح بود که دیدم یکی شونه هامو تکون می ده با حالت گیجی از خواب پریدم و چشمم بی هدف همه طرف می گشت حیدر علی بود گفت پاشو پسر رسیدیم چشمامو جمع کردم تا بتونم ساعت مچی رو دستم رو ببینم ساعت 3 صبح بود الان من باید چیکار می کردم که یه دفعه به یاد وسایل سفرم افتادم همه چیز سر جاش بود خیالم راحت شد . وسایلم رو برداشتم و ازماشین پیاده شدم از جعبه ی ماشین هم ساک بزرگم رو برداشتم و حالا من بودم و یه شهر غریب .آقا ماشین می خواین ؟ ماشین. یه مرد بلوچ بود باسبیل پت و کلفت و دستار دور سرش پیچیده بود گفتم نه کاکا دمت گرم. ساکم رو دنبال خودم کشیدم از یه نفر آدرس رو پرسیدم خوشبختانه نزدیک بود نیاز به ماشین گرفتن نبود حالا چرا رفتم زابل ......خوب چون می خواستم برم زاهدان (هه ههه هه) چه ربطی داشت؟ هیچی هیچ ربطی نداشت .

باورم نمی شد یه روز ی اینجا بزرگ ترین تمدن ایران وجود داشته پس حالا چرا اینجوری شده علتش چیه که حالا اینقدر مردمش ندارن ؟؟؟؟ بعد فهمیدم که هفت ساله اینجا خشک سالی بود . ولی مردم بلوچ خیلی مهمون نوازند شک نکنید که مردمی مهمان نوازند و لی در عین حال کمی خطری هم هستند یعنی اگه پیششون کم بیاری حالت رو می گیرن بدجور یعنی بد بخت شدی اگه پیششون کم بیاری.

تا صبح تو یک مهمون خونه سر کردم  تا شاید فردا برم زاهدان .

ساعت 11 صبح بود که از خواب بیدار شدم ولی هنوز خستگی اون سفر تو تنم بود بعد اینکه سر و وضعم رو آب و جارو کردم لباس پوشیدم و رفتم بیرو ن تا یه خورده تو زابل بگردم وضمنا به کارم هم برسم( ای بابا تو چیکار داری که من چیکار داشتم بقیه داستان رو بخون.) زیاد نگذشت که از این تصمیمی که گرفته بودم به خودم فحش می دادم آخه انقدر هوا گرم بود که پدر پوستم در اومد ولی چه مردم ماهی داره این زابل. خیلی ساده و دوست داشتنی هستند به ظاهر که کبریت بی خطرند وسایلی برای ناهار خریدم و رفتم مهمان خونه تا بعداظهر برم برا زاهدان .

 بعد ناهار کمی خوابیدم . ساعت 4 رفتم میدون یعقوب لیث و ماشین گرفتم برای زاهدان . حتما می دونید که حدود 40 درصد مردم سیستان و بلوچستان سنی هستند ما هم درست رفتیم یه مسجد سنی یه سنگ برد اشتم که نماز بخونم تصورش هم براتون سخته تک و تنها توی بیش از هزار تا سنی نماز بخونی بابا من چه جراتی دارم( ) دیدم کاری به من ندارن ولی موقع نماز بدجوری بهم زل زده بودن چون روی مهر نماز می خوندم از زابل تا زاهدان 3 تا 4 ساعت راهه ساعت تقریبا هشت بود که رسیدیم به زهدان. پدر یاسی و خودش همراه برادر کوچیکش میدون رستم منتظرم بودند . پدر ش با اون لهجه ی قشنگش بهم خوشامد گفت و بعد با سعید (برادر کوچیکه)هم رو بوسی کردم یاسی هم یک چادر سیاه داشت و صورتش کمی آفتاب سوخته بود از دستاش معلوم بود که دختر کاری هست و به مادرش کمک می کنه . علی آقا(پدر یاسی) گفت خوش اومدی محمدآقا  خوشحالمون کردی کی رسیدی؟؟؟؟ همین طور که داشتم حال و احوال می کردم وجوابش رو می دادم دستم رو گرفت وبرد به سمت ماشین . ماشینشون یک پیکان سفید رنگ بود . من جلو نشستم و یاسی و سعید هم عقب نشستند علی آقا شغل آزاد داشت ولی مرد دوست داشتنی ای بود لباس سفید بلوچ پوشیده بود و سبیل تقریبا بزرگی هم داشت مثل این بود که همه ی مرم بلوچ به سبیل اهمیت زیادی می دادند آخه همشون سبیل های ستاری داشتند ؟ سرم رو برگردوندم و به سعید گفتم اشطوری؟ سعید و یاسی هر دوتا خنده شون گرفت چون اصلا لهجه ام به اونا نمی خورد سعیدم یه چیزایی گفت که من نفهمیدم بهش گفتم هر چی می گی فقط فحش نده!!!!علی آقا گفت حتما خیلی خسته شدی بریم خونه یه کم استراحت کن . تشکر کردم . ولی واقعا هر چی از مهمون نوازی اونا بگم کمه چون واقعا هر چی دارند رو می خوان به مهمونشون بدن .

علی آقا گفت از دست این بچه ها ذله شدم( ) و به یاسی و سعید نگاه کرد . گفتم آخه چرا؟ گفت از وقتی که براشون کامپیوتر خریدم کار و زندگیشون شده کامپیوتر مخصوصا این یاسمن...!!!

گفتم: کمربند می گیری سیاهشون می کنی( ) علی آقا با تعجب گفت چی؟؟؟

گفتم هیچی جوونند دیگه آرزو دارند.کاری به کارشون  نداشته باش.یاسی یه خورده زرد و سرخ و سفید شد و سرش ر وانداخت پائین .

به هر حال خیلی خوش گذشت سفر خوبی بود هر چند که خیلی سختی تو راه کشیدم و لی وقتی محبت اونا رو دیدم خستگی از تنم رفت اخرین روز هم رفتیم میدان رستم و شهر سوخته و جاهای قشنگش عکس گرفتیم و با یه کوله بار خاطره برگشتم.

 

 

+ نوشته شده توسط همای در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 20:25 |

کلامی از حمید مصدق :

....و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست و زمانی شده است ، که غیر از انسان   هیچ چیز ارزان نیست.

+ نوشته شده توسط همای در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 10:22 |

عشق يعني لايق مريم شدن

                                                    عشق يعني با خدا همدم شدن

 

من باهارم تو زمين
من زمينم تودرخت
من درختم تو باهار ـ
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‌کنه
ميون جنگلا طاقتم مي‌کنه.
تو بزرگي مث شب.
اگه مهتاب باشه يا نه
                            تو بزرگي
                                        مث شب.

خود مهتابي تو اصلا، خود مهتابي تو.
تازه، وقتي بره مهتاب و
                              هنوز
شب تنها
            بايد
راه دوري رو بره تا دم دروازۀ روز ـ
مث شب گود و بزرگي
                             مث شب.

تازه، روزم که بياد
تو تميزي
            مث شبنم
                         مث صبح.

تو مث مخمل ابري
                       مث بوي علفي
مث اون ململ مه نازکي.
                                اون ململ مه
که رو عطر علفا، مثل بلاتکليفي
هاج و واج مونده مردد
                           ميون موندن و رفتن
                                                    ميون مرگ و حيات.

مث برفائي تو.
تازه آبم که بشن برفا و عريون بشه کوه
مث اون قلۀ مغرور بلندي
که به ابراي سياهي و به باداي بدي مي‌خندي . . .

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار،
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‌کنه
ميون جنگلا طاقتم مي‌کنه.


احمد شاملو از مجموعۀ «آيدا در آئينه»
مهر ماه سال چهل و يک

 

 

 

 

مگذارید که بی باده بمانم گاهی

مگذارید که از دل برآرم آهی

همه جا هر روز و هر شب شرابم بدهید

آخرین لحظه ی عمرم می نابم بدهید

روز مرگم همگی دف بزنید

شاعری رقص کند جمله شما دف بزنید

بر نمازم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

روی قبرم بنویسید آن وفادار برفت

آن جگر سوخته زین دار برفت

 

لحظه ها.تنها لحظه هاست که در خاطر ما می ماند.تمام بودن ما برای این لحظه هاست.لحظه هایی که خنده حتی فرصت نفس کشیدن را هم به ما نمی دهد و صو رتمان سرخ وپهن می شود واز حال می رویم.لحظه هایی که گریه به سراغمان می آید و قطره های اشک به داد صورت گرد گرفته مان می رسند و چه درخششی دارند چشمان بعد از باران!

آن لحظه ها که ناگاه می آموزیم بر پاهای لرزان خود اعتماد کنیم و دست از دیوار برداریم و فقط دست در دست کسی بگذاریم که دوستش داریم.آن لحظه ها که بذر اندیشه ای عصیان درونمان جوانه می زند ریشه می دواند شاخه می افشاند و ما را تا آن بلندی می برد که به آن سوی دیوار بایدها و نبایدهای موهوم سرک بکشیم و ناگاه عطر آن سوی دیوار سرمستمان کندو چه لحظه ی باشکوهی ست انتخاب میان ماندن و درماندن یا پریدن و رهیدن و آنگاه دویدن دویدن تا تنفس باد تا تلالو آب تا طلوع باران و مهمان خورشید شدن در گذر گاه پر ترانه ی نسیم و در انتظار مسافری ماندن.مسافری که او نیز روزی از آن درخت بالا خواهد رفت و به این سوی دیوارخواهد پرید.او که بر گرمای وجودش خورشیدها رشک می برند راز نهفته در دستانش را فرشتگان آسمان ها هم نمی دانند.رازی که آن را فقط با دستانی در میان خواهد نهاد که "عشق را رعایت کنند"و"انسان را رعایت کنند".

تمام زندگی همین لحظه های راز آمیز است و ما حاضر نیستیم این لحظه ها را با هیچ چیز عوض کنیم.این لحظه ها ازآن ماست و حق ماست از زندگی

 

+ نوشته شده توسط همای در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 و ساعت 3:23 |

خدای قصه ام شهوت پرست است-۱ ،،،،برای این همیشه مست مست است

 تمام لحظـــه ها بی مطــرب و مـــی،،،،،خدایم مســتِ از جــام الست است-۲

 تمـــــام عمر بت ها را شکســتیم ،،،،،،ولی گویی خدایم بت پرست است-۳

خدا در لحظه های عشق جاریست،،،،،خدا دیوانه ی چشمان مست است-۴

خدا مجنون چشـــمان بشـــر شد-۵،،،،برای گفتن عشق واژه پست است

 درون واژه هــایم کیــــست حیران ،،،،،،خدا بالاتر از معنای هست است

نمی دانـــــم ولی این را بــدانید ،،،،،،،خدای قصه ام شهوت پرست است

سلام،به قول یکی از دوستام بعضی وقتها انقدر شعر های سنگین می گم که باید دو صفحه براش معنا بنویسم یا باید حتما خودم باشم و معناش کنم .برای همین یه جاهایی که ممکنه مفهومش سنگین باشه رو خودم معنا می کنم....البته می دونم که خودتون می دونید(برا دل خودم می نویسم)....خوشحال می شم نظرتون رو بدونم...سبز باشید

۱-اشاره به حدیث قدسی داره که خدا فرمود:« اگر بندگان من بدانند که من چقدر مشتاقم آنها به سوی من برگردند هر آئینه جان می دهند».که حکایت کننده عشق بی حد و اندازه ی خدا ست به بندگانش. 

۲-اشاره به پیمانی که خداوند از آدمی گرفت:«آیا من پروردگار شما نیستم؟» و انسان ها فرمودند«بله»

از زمانی که خدا بلی انسان راشنید تا ابد از این جواب مست است.

۳-خدا می فرماید:همه ی جهان را برای تو انسان خلق کردم و تو را برای خودم...خدا در عین حال که معشوق آدمیان است عاشق او نیز هست.

۴-*الله الجمیل و یحب الجمال*(خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد).چشمان مست اشاره ای به زیبایست.

۵-وقتی خدا در خلق و زیبایی آن نگریست فرمود:*فتبارک الله الحسن الخالقین*این مصرع اشاره ای به همان داستان است.

****در مجموع هم می خواستم بگم توی کلمات شعر من حیران نشید و تعجب نکنید خدا بالاتر از این حرف هاست.دمش هم گرم...خیلی باحاله.

نگفتم دو صفحه باید معنا کرد...

 

+ نوشته شده توسط همای در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 3:13 |

امروز بر قله هايي مي نگرم كه ديروز فتح كردم آه چه تپه هايي حقيري بودند گاهي فكر مي كنم  انسانها فقط دور يك دايره هر روز مي چر خند و مي چر خند  ولي به اين صحبت ايمان داشته باش كه هر روز دوباره متولد مي شوي  لطفا قبول كن

 

حال فكر كن چه زيادند قله هايي كه بايد فتح شوند ولي ما از آنها غافليم و با فتح يك قله به خود مغرور مي شويم و به فكر تسسل زندگي مي افتيم

آري ابتدا بياييم قله هايي را كه بايد فتح كنيم شناسايي كنيم و اگر آنگاه عمر كفاف داد يك به يك آنها را فتح كنيم.

حال حتما مي گويند چرا بايد فتح كنيم، ما از نعمتي برخوردار يم كه اصلا براي آن ارزشي قائل نيستيم.......

زندگي جريان دارد مسيرت را بايد طي كني اين مسيري است. كه خدا برايت مقدر كرده است اگر منظور از مسير  روز هاي زند گيت باشد مي تواني اين مسير را طي كني مثل ميليارد ها نفري كه از بدو تولد اين كره خاكي متولد شده اند و زندگي كردند و سالها قبل از مرگشان  مردند و امروز نه نامي از آنها مانده است و نه يادي  اما اين مسير  مسيري طلايي است اگر بخواهي مي تواني كاري كني كه نامت  در تار يخ به يادگار بماند پس  قيام كن كه خيلي زودتر از انچه فكر ميكني دير مي شود و بدان تمام اين مسير مسيري طلايي است هر قسمت اين مسير ارزش  رفتن به بهترين وجه دارد

 

  قبول کنیم و ایمان بیاوریم  زندگی  همین اکنون است همین لحظه ای که تمام شد  پس در میان هزاران دیروز و هزاران فردا  فقط یکدونه امروز است  که باید  قدرشو بدونیم  و به عزیزانمان بگوییم که چقدر دوستشون داریم  .... پس برو و بگو بهش :( بهترینم دوستت دارم عاشقتم   دورت می گردم تا بدانی پروانه وار دیوانه ی شمع وجودت هستم ) حتما بهش بگو  به فردا مگذار که ممکن است دیر شده باشد   

یک توصیه هم بهت بکنم : در اولین فرصت برو جلوی آئینه و در حالی که به صورت زیبایت خیره شدی عظمت دستان خدا را ببین و با تمام وجود به خودت بگو دوستت دارم.چون واقعا لایق دوست داشتنی.....سبز باشید....یا علی

+ نوشته شده توسط همای در جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 11:35 |

جسمت را چند می فروشی ؟ به قیمت نانی

 

یا نان گران شده یا تو ارزانی

 

در شهر بی حساب چند میخرند

 

لب های سرخ و غزل های شهوانی

 

فصلی دوباره از آدمیت نوشته اند

 

انسان غرقه در منجلاب حیرانی

 

 

دیدی چگونه پاکی چشمان به غارت رفت

 

با خنده های عمودی و عشوه های پنهانی

 

دائم ز خود این سوال می پرسم

 

آیا لباسی نیست فاخرتر ز عریانی؟؟

 

یک قصه از آدمیت شروع شده

 

با نام مستعار«آغاز حیوانی»

 

+ نوشته شده توسط همای در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 12:18 |