تا وقتی که قدم در راه کویر نگذاشتم عظمت خدا را در وسعت بیابان ندیده بودم و استقامت درختچه های گز را نمی فهمیدم اما از وقتی که رهسپار شهر مردان مرد گشتم فهمیدم خدا همه جا هست چون وجودش را در دانه دانه ی خاک های کویر حس می کردم .سیستان سرزمین یل ایران دیار رستم دستان.
چشمم رو که باز کردم هیچ چیز دیده نمی شد باد زوزه می کشید و مثل این بود که بر صحرا خشم گرفته است و من که رهسپار سیستان بودم با کوهی از ناباوری روبرو شدم دیواری از شن و ماسه جلوی چشمانمان قد علم کرده بود دیواری که به ما اجازه نمی داد حتی یک قدم آن طرف تر خود را ببینیم برای من که اولین بار بود با این منظره روبرو می شدم عجیب بود اما برای مسافرانی که همراهم بودند چیزی عادی به نظر می رسید . نفسم گرفته بود چون شن از لابه لای درز ماشین وارد اتومبیل می شد و برای من که اصلا با اینگونه آب و هوا عادت نداشتم غیر قابل تحمل بود . با این وجود راننده به راه خود ادمه می داد تا اینکه طوفان فرو کش کرد هنوز شب بود و غیر از باد کسی جرات نمی کرد تا سکوت شب را بشکند حالا به یاد سخنان استاد بزرگی افتادم انجا که از کویر می گفت و از زیبایی بی نظیر خدا در شب های کویر. دکتر علی شریعتی چه زیبا از حقیقتی سخن می راند که روح را نوازش می کرد.
وقتی سوار ماشین های مشهد به زابل شدم یک حس غریبی بهم دست داد مسافرهای دیگه بیشترشون لباس های سفید بلند داشتند که روی لباس های دیگه پوشیده بودند . تازه اول صبح بود و خورشید هنوز فرصت خودنمایی پیدا نکرده بود می دونستم باید 15 ساعتی رو توی ماشین باشم برای همین وسایل و خورد و خوراکی رو که احیانا مورد استفاده بود توی یک پلاستیک بالای سرم گذاشتم . حس می کردم به من به یک چشم دیگه نگاه می کنند پیش خودم گفتم چیه تا حالا توریست ندیدید( 
). بالاخره بعد از دوساعت به راه افتادیم سفری جنجالی که وقتی بخونید حتما پی می برید . یه مرد آفتاب سوخته ی زابلی کنارم نشسته بود از نظر جثه کمی از من بزرگ تر بود اما در چشماش سادگی موج می زد . همین که راه افتادیم سر صحبت رو باز کرد . گفتم بچه کجا هستم و بهش گفتم می خوام برم زابل و بعد از اونجا یه سر برم خونه ی یکی از اقوام دورمون (که از زمان آدم و حوا با هم فامیل شدیم)( 
). یه عادتی که دارم از روی چهره تقریبا می خونم هر کی چند مرده حلاجه . اما این یکی ده مرده بود چطوری فهمیدم ؟آخه رو ساکش نوشته بود حیدر علی ده مرده(
).
احتمالا اینا از صفر شروع کردن و یه مرده یه مرده رفتن جلو تا رسیدن به ده مرده.( 
)
آخ اگه یه هم صحبت نباشه آدم تو این سفرها دلش می پوسه چون همین که دو سه ساعت از مشهد دور شدی بیابون هست و گرما هست که بیداد می کنه . ولی قشنگی های زیادی هم داره از عمد با ماشین سفر می کنم تا با قومیت های مختلف آشنا بشم تا ببینم کی چه مشکلی داره (
) . تا حالا چیزی درمورد پولشویی و قاچاق سوخت شنیدید اگه نشنیدید پس بخونید. درست 5 ساعت از سفرمون گذشته بود که توی یک پمپ بنزین توقف کردیم و چند دقیقه ی بعد بود که راننده و کمک راننده با گالن های سوخت اومدند بالا تا اون رو قسمت پشت ماشین پنهان کنند وقتی از بغل دستی ام پرسیدم اینا چیه ؟ گفت که گازوئیل قاچاقه؟ گفتم خسته نباشی این رو که خودم می دونم(
) منظورم اینه واسه چی می خوان؟ گفت: اینا رو می برن لب مرز و برای افغانستان قاچاق می کنن؟ گفتم عجب!! مگه ماموری چیزی نیست جلوشونو بگیره .یه نگاهی به من کرد و انگار با نگاهش می خواست بگه واسطا حالا حالا ها کار داریم!!!!!
به اولین پاسگاه که رسیدیم مث بچه مظلوما نشستم سر جام چون حوصله ی پائین رفتن و بازرسی رو نداشتم . مامور اومد بالا و به صورت تک تک مسافرا نگاه کرد و بعدشم چندتا از اونایی که خلاف می زدن رو پائین کرد تمام اساس زندگیشون رو پخش کرد روی میز و دار و ندار زندگیشون رو بررسی کرد. از جمله ی اون آدما همین بغل دستی من بود که رفت پائین . سر تا پای ما شین رو چک کردن تا سوخت قاچاق رو پیدا کنند به خودم گفتم اگه شما می خواین جلوشو بگیرین چرا چندتا مامور سر پمپ بنزینا نمی ذارین که این کار رو نکنن و مردم رو اذیت نکنین؟؟؟؟؟؟!!!
به هر حال منطقه ی مرزی هست و این مشکلات وجود داره . قاچاق سوخت هم یک نوعشه که خیلی به اقتصاد ایران ضرر می زنه . خلاصه سرتون رو درد نیارم توی هر پاسگاهی که می رسیدیم یه هفت هشتا گالون می گرفتند تا اینکه رسیدیم به پاسگاه بیرجند چشمتون روز بد نبینه از همه ی پاسگاها بازرسی شدید تر بود این دفعه همه ی ما رو پائین کردند الان ساعت تقریبا 10 شب بود ساک همه رو گشتند من هم که آه در بساط نداشتم شانس آوردم منقلم رو همرام نیاورده بودم( 

).
هر طوری که بود بعد نیم ساعتی که اونجا معطل شدیم دیگه حسابی خسته و کلافه شده بودم دوست داشتم هر چه زود تر برسم تازه چشمام رو بستم و گرم خواب شدم که بله طوفان شن شروع شد . من واقعا اسمش رو می ذارم خشم طبیعت . نفسم بند اومده بود نمی تونستم نفس بکشم دستمالی رو از جیبم بیرو ن آردم و گرفتم جلوی دهن و بینی ام. به سختی نفس می کشیدم .لحظات خیلی سختی بود . شاید باور نکنید اما از داخل ماشین به اندازه ی نیم متر هم دید نداشتیم داشتم شاخ در می آوردم که چطور راننده تو این شرایط داره به راهش ادامه می ده حدود یک ربع طول کشید و وقتی طوفان کمی فروکش کرد من باناباوری دیدم که هنوز تو جاده هستیم قبلا خیلی کم در مورد طوفان شن شنیده بودم اما حال دیده بودم و باورم شده بود که باد چه قدرتی داره . گفتم خدایا ایران چه انرژی های بالقوه ای داره و ما استفاده نمی کنیم با این باد که این همه قدرت داره می دونی چقدر توربین می تونیم راه بیاندازیم و از انرژی برق اون استفاده کنیم. کمی فکر و کمی مسئولیت پذیری لازمه تا ایران رو به دروازه های بزرگ موفقیت برسونیم .
به هر حال دیگه هیچی نفهمیدم گرفتم تخت خوابیدم ساعت سه صبح بود که دیدم یکی شونه هامو تکون می ده با حالت گیجی از خواب پریدم و چشمم بی هدف همه طرف می گشت حیدر علی بود گفت پاشو پسر رسیدیم چشمامو جمع کردم تا بتونم ساعت مچی رو دستم رو ببینم ساعت 3 صبح بود الان من باید چیکار می کردم که یه دفعه به یاد وسایل سفرم افتادم همه چیز سر جاش بود خیالم راحت شد . وسایلم رو برداشتم و ازماشین پیاده شدم از جعبه ی ماشین هم ساک بزرگم رو برداشتم و حالا من بودم و یه شهر غریب .آقا ماشین می خواین ؟ ماشین. یه مرد بلوچ بود باسبیل پت و کلفت و دستار دور سرش پیچیده بود گفتم نه کاکا دمت گرم. ساکم رو دنبال خودم کشیدم از یه نفر آدرس رو پرسیدم خوشبختانه نزدیک بود نیاز به ماشین گرفتن نبود حالا چرا رفتم زابل ......خوب چون می خواستم برم زاهدان (هه ههه هه) چه ربطی داشت؟ هیچی هیچ ربطی نداشت .
باورم نمی شد یه روز ی اینجا بزرگ ترین تمدن ایران وجود داشته پس حالا چرا اینجوری شده علتش چیه که حالا اینقدر مردمش ندارن ؟؟؟؟ بعد فهمیدم که هفت ساله اینجا خشک سالی بود . ولی مردم بلوچ خیلی مهمون نوازند شک نکنید که مردمی مهمان نوازند و لی در عین حال کمی خطری هم هستند یعنی اگه پیششون کم بیاری حالت رو می گیرن بدجور یعنی بد بخت شدی اگه پیششون کم بیاری.
تا صبح تو یک مهمون خونه سر کردم تا شاید فردا برم زاهدان .
ساعت 11 صبح بود که از خواب بیدار شدم
ولی هنوز خستگی اون سفر تو تنم بود بعد اینکه سر و وضعم رو آب و جارو کردم لباس پوشیدم و رفتم بیرو ن تا یه خورده تو زابل بگردم وضمنا به کارم هم برسم( ای بابا تو چیکار داری که من چیکار داشتم بقیه داستان رو بخون.) زیاد نگذشت که از این تصمیمی که گرفته بودم به خودم فحش می دادم آخه انقدر هوا گرم بود که پدر پوستم در اومد ولی چه مردم ماهی داره این زابل. خیلی ساده و دوست داشتنی هستند به ظاهر که کبریت بی خطرند
وسایلی برای ناهار خریدم و رفتم مهمان خونه تا بعداظهر برم برا زاهدان .

بعد ناهار کمی خوابیدم . ساعت 4 رفتم میدون یعقوب لیث و ماشین گرفتم برای زاهدان . حتما می دونید که حدود 40 درصد مردم سیستان و بلوچستان سنی هستند ما هم درست رفتیم یه مسجد سنی یه سنگ برد اشتم که نماز بخونم تصورش هم براتون سخته تک و تنها توی بیش از هزار تا سنی نماز بخونی بابا من چه جراتی دارم( 
) دیدم کاری به من ندارن ولی موقع نماز بدجوری بهم زل زده بودن چون روی مهر نماز می خوندم از زابل تا زاهدان 3 تا 4 ساعت راهه ساعت تقریبا هشت بود که رسیدیم به زهدان. پدر یاسی و خودش همراه برادر کوچیکش میدون رستم منتظرم بودند . پدر ش با اون لهجه ی قشنگش بهم خوشامد گفت و بعد با سعید (برادر کوچیکه)هم رو بوسی کردم یاسی هم یک چادر سیاه داشت و صورتش کمی آفتاب سوخته بود از دستاش معلوم بود که دختر کاری هست و به مادرش کمک می کنه . علی آقا(پدر یاسی) گفت خوش اومدی محمدآقا خوشحالمون کردی کی رسیدی؟؟؟؟ همین طور که داشتم حال و احوال می کردم وجوابش رو می دادم دستم رو گرفت وبرد به سمت ماشین . ماشینشون یک پیکان سفید رنگ بود . من جلو نشستم و یاسی و سعید هم عقب نشستند علی آقا شغل آزاد داشت ولی مرد دوست داشتنی ای بود لباس سفید بلوچ پوشیده بود و سبیل تقریبا بزرگی هم داشت مثل این بود که همه ی مرم بلوچ به سبیل اهمیت زیادی می دادند آخه همشون سبیل های ستاری داشتند ؟ سرم رو برگردوندم و به سعید گفتم اشطوری؟ سعید و یاسی هر دوتا خنده شون گرفت چون اصلا لهجه ام به اونا نمی خورد سعیدم یه چیزایی گفت که من نفهمیدم بهش گفتم هر چی می گی فقط فحش نده!!!!علی آقا گفت حتما خیلی خسته شدی بریم خونه یه کم استراحت کن . تشکر کردم . ولی واقعا هر چی از مهمون نوازی اونا بگم کمه چون واقعا هر چی دارند رو می خوان به مهمونشون بدن .
علی آقا گفت از دست این بچه ها ذله شدم(
) و به یاسی و سعید نگاه کرد . گفتم آخه چرا؟ گفت از وقتی که براشون کامپیوتر خریدم کار و زندگیشون شده کامپیوتر مخصوصا این یاسمن...!!!
گفتم: کمربند می گیری سیاهشون می کنی( 

) علی آقا با تعجب گفت چی؟؟؟
گفتم هیچی جوونند دیگه آرزو دارند.کاری به کارشون نداشته باش.یاسی یه خورده زرد و سرخ و سفید شد و سرش ر وانداخت پائین .
به هر حال خیلی خوش گذشت سفر خوبی بود هر چند که خیلی سختی تو راه کشیدم و لی وقتی محبت اونا رو دیدم خستگی از تنم رفت اخرین روز هم رفتیم میدان رستم و شهر سوخته و جاهای قشنگش عکس گرفتیم و با یه کوله بار خاطره برگشتم.
+ نوشته شده توسط همای در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت
20:25 |