تبليغاتX
گامی به سوی بلوغ

سلام دوستای خوبم حال و احوال چطوره؟؟اوشطوری؟؟(یعنی چطوری؟ به زبان زابلی بود ...والله قدیم مدیما یعنی حوالی سال هزار و سیصد و اندی هر کس زبون محلی خودش رو بلد بود اما امان از دست بعضی ها.......قابل توجه یاسی ).

یه وقت فکر نکنید من سیستانی ام نه بابا... سیستانم کجا بود ؟؟؟ولی چون حس فضولیمون زیاده از همه ی زبون ها یه خورده بلدیم ( ).خودم بچه کجام مسلما یزدی نیستم(یتا دوست یزدی داریم بسمونه) لر هم نیستم ترکم نیستم (ترکی بیلیرسن؟؟) کردهم نیستم گیلم نیستم اصفهانی هم نیستم ....کجایی هستم..اگه گفتی.....؟

نمی گم تا تو کف بمونید ...میدونم خیلی بد جنسم درسته حرفت رو قبول دارم آخه به خودت رفتم می بینی تو رو خدا چه اراجیفی به هم می بافم. راستی گفتم اراجیف یاد دختر خاله سونا افتادم( )

این خاطره هم خوندن داره ها:

تابستون گذشته رفته بودیم خونه ی خاله جون اینا. گلستان شهر با صفایی هست بین راه به علی آباد کتول که رسیدیم رفتیم مغازه علی آقا . علی آقا دوست صمیمی پدرم هست منم که به معنای واقعی کلمه سوء استفاده گرم همیشه به این بهانه یخچال اونا رو خالی می کردم و موقع حساب که می شد کلی قربون صدقه ی عمو علی( اون عموه برای خر کردن بود الکیه) می رفتم و عمو علی هم می گفت: پسر فدای سرت برو نوش جان

خلاصه بالاخره رسیدیم خونه ی خاله اینا. دور از جون شما یه دختر خاله دارم تقریبا هم سن وسال همیم اما اون بیچاره از نظر افقی هیچ رشدی نداره فقط عمودی رشد می کنه وقتی دیدمش با درخت بلوطی که قبلا با هم کاشته بودیم اشتباهش گرفتم کلی مراسم ماچ مالاسیون رو با خاله و شوهر خاله و بر و بچ طی کریم تا تونستیم وارد خونه شون بشیم مامان که قربونش برم انگار عاشق و معشوقی بودن که به هم رسیده باشن  از همون دم در ماشین تا پاسی از شب با خاله مشغول صحبت کردن بود.

البته زیاد هم عجیب نبود چون اینا این سر دنیا زندگی می کنند و ما او ن سر دنیا.

تازه فرداش بود که   خاله یادش افتاد که :آه ..نه مثل اینکه..یه خواهر زاده هم داره!!!!

من که مایوس و دل شکسته شده بودم رفتم زیر همون بلوط و پای درخت نشستم و از بیکاری خرده سنگا رو می نداختم تو آب که یکدفعه دیدم خاله مثل......پشت سر م ظاهر شد اولش ترسیدم و یک اعوذ بالله گفتم . دیدم نرفت یه خورده خیالم راحت شد چون فهمیدم.....نیست. خاله گفت:« محمد خوبی؟؟ چرا اینجا تنها نشستی خاله جون ؟ پاشو بیا تو می خوام یه چیزی نشونت بدم». دستم رو گرفت و برد پشت حیاط.

وای از تعجب و خوشحالی دهنم بازموند سفید برفی خودم بود اصلا به کلی فراموشش کرده بودم سونا پیشش ایستاده بود و رو سرش دست می کشید بی اختیار دویدم ورفتم نازش کردم .

وقتی خاله اینا تصمیم گرفتند دامداری بزنند من و سونا هر کدوممون یه گاو برای خودمون انتخاب کرده بودیم و عجیب بود که هر دوتا یکی رو انتخاب کرده بودیم.

سفید برفی الان خیلی بزرگ شده بود تازه شیرم می داد . گفتم: «خاله می شه شیرش رو بدوشم». خاله یه نگاهی به من انداخت و گفت:« اما تو که بلد نیستی» . من هم برای اینکه کم نیارم گفتم:« دم شما گرم خاله جون منو دس کم گرفتیا؟؟» خاله نیشخندی زد وسطلی رو که از میخ آویزون بود بهم داد و گفت : خب بفرما. بدوش».

حالا من یه چشمم به سوناست یه چشمم به خاله. مونده بودم که چیکار کنم که سونا به دادم رسید گفت:« می خوای اول من بودشم بعد تو بدوش» با خودم گفتم:« ای قربون هر چی آدم با معرفت».. سطل رو دستش دادم وگفتم:« مگه تو هم بلدی؟؟!!». البته در این موقع نیشم تا بنا گوش باز شد ه بود .سونا چشم غره ی لطیفی رفت و سطل رو از دستم گرفت .

خاله گفت:« خوب من می رم شما کارتون رو بکنید».

همین که یه خورده از رو دستش دیدم گفتم :« پاشو الان نوبت منه».سونا اومد کنار و من روی صندلی نشستم با این که اولین بار بود که می خواستم شیر بدوشم ولی اینقدر خوب از عهده اش بر اومدم که خودم هم تعجب کردم .سونا گفت :« آفرین خیلی زود یاد گرفتی » من یه نیم نگاهی بهش کردم و گفتم :« دختر حرف نباشه... گاو بعدی....».اون وقت هر دوتا مون زدیم زیر خنده.

خب خسته نباشین این قصه یا داستان کاملا افسانه بود یعنی وجود خارجی نداشت  البته اگه دوست داشتین من از این سفرا زیاد رفتم می تونم سفری که به زاهدان داشتم یا یزد یا تهران یا هر جایی از ایران رو براتون بگم خب چطوره موافقین؟؟ دوس دارین دفعه ی بعد سفرم به کدوم قسمت از ایران رو براتون  تعریف  کنم   .منتظرما...  سبز باشید...یا علی       

 

+ نوشته شده توسط همای در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 7:35 |

به نام یگانه ترین مخلوق

وقتی شکوفه های یاس آرام شروع کرد به باز شدن دستان باغبان از فرط خوشحالی می لرزید و بی اختیار اشک می ریخت.

یاس سفید برای اولین بار که آغوشش را به سوی جهان باز کرد قطرات اشک گلبرگ های لطیفش را تر کرد . یاس آرام لبخندی زد و سفیدی گلبرگ هایش را تقدیم چشمان آسمانی باغبان کرد.

و آنگاه با غبان خندید . آسمان خندید. و زمین بود که به خود می بالید که چه گوهری را به اوسپرده اند.

شنیده ام زمین هنوز هم به خود می بالد.

…………..Taghdim be madaram Zahra………….

 

سلام تا حالا به این فکر کردید که خدا یگانه ترین خالق است و فاطمه یگانه ترین مخلوق.

عجیبه حضرت فاطمه شبیه ترین فرد به ذات باری تعالی ست چرا که فاطمه معصوم بود اما یگانه بود ؛ یگانه در خلقت ؛ تنها دلیل آفرینش . فاطمه یعنی نور.

فقط کافیه تصورش رو بکنی که خدا تمام هستی رو برای یک نفر آفرید اونوقته که عظمت و بزرگی اون یک نفر رو درک خواهی کرد یک نفری که در واقع تمام عالم هست و اون وقت هست که ناخودآگاه می فهمی عالم یعنی او.

کسی که حضرت رسول در موردشان می فرمایند:«فاطمه پاره ی تن من است».

                                                 

میلاد با سعادت فاطمه ی زهرارو به شما و تمام عالمیان تبریک می گم و امیدوارم در سایه ی عنایت او مشمول رحمت هو گردیم.

همیشه سبز باشید....یا عشق

+ نوشته شده توسط همای در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 17:43 |

 

 

وقتی به تاثیر دعا فکر می کنم وقتی می بینم کسی غرق در فاصله ها برایت دعا ء می کند و تو در قلبت تاثیر آن را حس می کنی وقتی می بینم که خدایی که آنجاست اینجا هم حضور دارد تازه  آن زمان است که می فهمم فاصله چه کلمه ی بی مفهومی است .

فاصله چیزی جز عدم حضور نیست و وقتی همیشه حاضر باشی فاصله معنایی نخواهد داشت .

ممکنه اینجا باشی اما به انداز ه ی هزاران سال نوری از خودت دور باشی ممکنه سکوت رو اوج فریاد خودت بدونی اما نباید فراموش کرد که شرط اول بودن خواستن است . ادعونی استجب لکم....بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را.

وقتی که اون رو می خونی یعنی فاصله رو برداشتی و  وقتی فاصله  برداشته بشه یعنی تو حاضری و حضور یعنی معنای آب روان . یعنی جاری بودن در زمان حال.

زندگی خالی نیست

                آب هست

                     سیب هست

                           ایمان هست

                    آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

آنچنان بی تابم که می خواهم بدوم تا ته دشت

بدوم تا سر کوه

دور ها آوایی است که مرا می خواند   

دوست عزیزم این دفعه به دلم افتاد  این داستان رو برات بگم آره برای تو دوست گلم.

 

یه بنده خدایی در حال طواف کعبه بود و همین طور که لبیک اللهم لبیک بر زبان می راند ناگهان نعره ای زد و از هوش رفت . اطرافیانش به دورش حلقه زدند و وقتی به هوش اومد ازش پرسیدند چی شد چرا از هوش رفتی ؟؟؟

گفت: با خودم فکر کردم همون طور که من می گم لبیک اگه خدا بگه :« لا لبیک» چه خاکی بر سرم کنم ؟؟ اون وقت بود که از غصه ی اون از حال رفتم .

می بینید بچه ها لذت حضور رو درک می کنید و ما متاسفانه هنوز اندر خم یک کوچه ایم.

بد نیست نگاهی هم به جامعه ی امروز خودمون بندازیم....

اگه بدی می کنیم  و به بدی مشهور باشیم خوب زیاد مشکلی نیست اما وقتی به نام جمهوری اسلامی داریم زندگی می کنیم و در زیر لباس اسلام شمشیر شهوت رانی خودمون رو پنهان می کنیم و در جامه ی پادشاهان دریوزگی (گدایی) می کنیم اونجاست که باید آهی از سینه کشید البته آه کافی نیست . سکوت یعنی مرگ.

در اسلام که قشنگ ترین دین خداست اومده «کسی که ظلم می کند و کسی که در برابر ظلم سکوت می کند هر دو گناهکارند».

غرق در روز مرگی دنیا شدن یعنی مرگ تدریجی . بیاییم رسالتی رو که بر دوش گرفتیم عاشقانه به سر منزل مقصود برسونیم . می دونی کدوم رسالت رو می گم:

آسمان بار امانت نتوانست کشید****قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند

و این رسالت چیزی جز خودسازی در سایه ی ایمان نیست.

خود را بساز تا عالمی را بسازی. درسته با یک گل بهار نمی شه اما از مجموع همین گلهاست که بهار معنا پیدا می کنه.

زیبا باشید و زیبایی را نثار دیگران کنید...چون...الله الجمیل و یحب الجمال

 

 

 

 

مهدی این تیکه رو فقط به خاطر تو (و اون نظرت زدم)  

 

 

فریاد بی صدا

  

آنقدر از آغوش های عریان بدم می آید

               آغوش های عریان یعنی به من تجاوز کن

                                  یعنی روحت را مغلوب جسمم کن

                                                     یعنی خود را بشکن

                   و این شکستن چه لذتی دارد............!!!!!!!

گاهی از خود می پرسم آیا.......

                         لباسی زیبا تر از عریانی نیست؟؟؟؟

«محمد...بگذار زمین بر مدار زمان بگردد

                            اگر می خواهی در زیر چرخ های آن له نشوی»

 

جالب است یک دوست این قصه ی تکراری را برای من می خواند

« بگذار آغوش های هوس آلود

                           گناه را نثارت کنند».

اما باز هم آن سوال تکراری....

                                  لباسی زیباتر..................!!؟؟

راستی زیباتر یا زشت تر؟؟؟

                            چه فرقی می کند؟؟؟!!

در دنیایی که هوس حکم می کند زیبا و زشت یکسانند

                          اینطور نیست؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط همای در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 7:14 |

 

اول این جوکه رو داشته باش:

به یه بنده خدا ميگن وبا اومده ؟ ميگه چي چي آورده نخودچي كشمش با صداي چي !!!

 

 

نام:   محمد

نام خانوادگی: .......

ورزش مورد علاقه: شطرنج واتومبیل رانی=> دیونه ی سرعت(به قول خودم می دونم با این کارا آخر سرم رو به باد می دم اما چه چیزی برای یک پرنده زیبا تر که در آسمان بمیره.)

رنگ مورد علاقه: سبز

عاشق آهنگ های تکنوالبته همراه شعرهای با مفهوم

سن :21

تیپ : دختر کش

شماره ی  کفش:.....

شماره تلفن:09112218......

ضمنا دست بزنم دارم گفته باشم. چون معتقد م اول زندگی باید همه چیزو؛ رو راست گفت.

خوب اگه با شرایطم موافقی بیام خواستگاری(هه هه هه) حالت گرفته شد ؟؟؟.

 

فقط خدا کنه یه نفر(........) به وبلاگ سر نــزنه آخه می دونین که لنگه کفش و.....اینا رو خانوما بیشتر می فهمن مگه نه؟؟؟؟

هشدار: این پیام خود به خود از بین می رود .

الان احتمالا شما می گین به به مبارکه اسمش چیه عزیزم؟؟؟

منم یه خورده هل می کنم و می گم : حـــــــــــ   میـــــــــ     ـــد؟؟؟؟؟!!!!(تبلیغات برنج تبرک)

+ نوشته شده توسط همای در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 22:43 |

امروز علی دست گیری می کند بیا

سلام بر یاس کبود علی؛ یاسی که در میان در و دیوار کوچه کبود شد و برگهای احساسش را میخ در ........

سلام بر چشمان اشک ریز علی

سلام بر خدا

امروز علی شکسته تر از شیشه هاست آیا نمی بینید چگونه آسمان چشمانش بارانی است

سلام بر تو؛به حال چشمانت غبطه می خورم آیا لیاقت آن را دارم از شراب اشک هایت مست شوم . امروز علی دست گیری می کند خوش به حا ل تو که  برای تنهایی علی می گریی.

 

نمی دونم چی بگم فقط دعا می کنم شاید آمین تو کارساز باشه:
«هو الرقاص»

الهی یاریم کن تا دوستان اهل بیت را دوست بدارم و دشمنانش را خار چشم باشم.

الهی اگر فردای قیامت از چشمه ی عشق سیرابم نکنی اول وضویی از خون می گیرم و در خانه ی زهرا را به تو نشان می دهم .

الهی مستم کن تا پیاله گردانت شوم.

الهی زهرا نور بود آیا ما در ظلمت بمانیم پس رحمت تو چه می شود؟؟؟

الهی اگه تا حالا بدی کردیم به یکی قسمت می دم که روی پس زدن رو نداشته باشی خدایا به یوسف زهرا قسمت می دم من و همه ی دوستام رو ببخش؛ مست کن و بمیران...یا عشق

 

اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل الساعه ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا

برحمتک یا عشق

 

فکر کردی جنایت پنهانی که می کنی پیدا نیست.می خواهی با نیامدنت ذره ذره من را آب کنی؟؟؟

 

با در می گویم تا دیوار بشنود........سرم دستی برای نوازش می خواهد....و چشم هایم شانه هایی

 

برای اشک....بیا

 

 

+ نوشته شده توسط همای در پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 5:14 |

 

و باز در گوشه ای از این دنیای فانی زن و مردی همبستر می شوند تا رسالتی تکراری را باز هم تکرار تکرار تکرار کنند.تکرار بی معنای رسالتی احمقانه به نام تولید مثل.

 

و حالا.........

 

و آنگاه که انسانی دیگر به وجود می آید گویای این حقیقت است که باز  روح  خدا در جان آدمیت دمیده شده است. مگر نه این است که فرموده است:« من از روح خودم در او دمیدم».و عزیزم اگه خوب نگاه کنی خواهی دید خدای دیگری تولد یافت. چشم ها را باید شست.

 

یه دنیا سلام و شعر و شادی تقدیم به برو بچس باحال و ماحال و شنگول و منگول و البته حبه ی انگور.

 

متون بالا رو که خوندین می دونم اول حالتون از زندگی گرفته شد . حتما آهی هم کشیدید و گفتید آره همین طوره . اما وقتی متن دوم رو خوندید به خودتون امیدوار شدین ....بچه ها حتما می دونید که ما انسان ها خود خدا هستیم...نه...نمی دونید....چی؟؟؟؟؟؟؟ من دارم اشتباه می کنم ...کفر می گم...کافر شدم...اوه این یکی رو شاهد مثال از قرآن می آره(قل هوالله احد)...اااااه بذار اول حرفمو بزنم بعدش اگه خواستی بزن تو گوشم.

 

اینبار چون به یه عزیزی قول دادم در مورد این موضوع بنویسم خواستم خلف وعده نشه حالا اگه فکر می کنی اشتباه می گم توصیه می کنم اول خوب مطالب رو بخون و اونوقت چشم دلت رو باز کن تا «آنچه نادیدنیست آن بینی».

راستی او ن بالای وبلاگ دیدید نوشته« بسم الله الروحی » از همین اعتقاد من سر چشمه می گیره ها.پس با این وجود:

 

«به نام خدا... یا...به نام روحم»

 

از آفرینش شروع می کنم . بعد اینکه خدا انسان را آفرید و در او از روح خودش  دمید و انسان به مدد نفس حق تولد یافت جریان جهان عوض شد. تا اون روز هیچ موجودی جرات این رو نداشت که خودش رو مانند خدا بدونه اما بعد از آفرینش انسان؛این خدا بود که انسان را  مانند خودش دونست.

خداوند پیش از آفرینش من و تو به فرشتگان فرموده بود که می خوام در زمین برای خودم خلیفه ای قرار بدم . کسی که جانشین من در زمین باشه.

 

خوب ...حالا می خوام معنای جانشین رو  یه کم باز کنم ...اصلا چرا خلیفه الله...

انسان از دو بعد تشکیل شده یک بعدش جسمشه و یک بعدش هم روحه . روح همان خداست و جسم در واقع مانع ای و شاید بشه گفت وسیله ی آزمایشی برای رسیدن به خداست. و قتی انسان جسمش رو در مسیر روح قرار بده و همراه روح  اون به کمال برسونه دیگه «منیت و من بودن» از بین می رود و جملگی او می شویم.چون جسم هست که در خود منیت و غرور رو به ارمغان میاره وقتی آدمی از این جسم گذشت و روی به سوی معشوق آورد در وجود او گم می شه اونجا دیگر خودش رو نمی بینه فقط خدا رو می بینه و متوجه می شه که هر چیزی که در عالم وجود داره خداست و اونجاست که فریاد بر آره و ادعای خدایی می کنه و می گه:«انا الحق».

یه مثال ساده برای روشن شدن مطلب:

دوستای قشنگم خدا رو به عنوان مثال خورشیدی فرض کنین و موجودات عالم رو نور اون خورشید ......حالا آیا نور چیزی جدای از خورشید هست یا نه همون خورشیده که انتشار یافته اینطوری قضیه ی قل هوالله احد هم حل شد نه؟؟؟

به به چقدر فلسفی صحبت می کنیم خوشمان آمد( ).

حالا که فهمیدیم ما خود خدا ئیم و قابلیت هر کاری رو داریم چرا خدایی نکنیم چرا مثل خدا تصمیم نگیریم چرا آینده ی خودمون رو خودمون نسازیم چرا پرواز را به تاخیر اندازیم ....

هی .ریفیق.....کافیه فقط بالهات رو باز کنی اونوقته که می بینی ترس از پرواز احساس احمقانه ای بیش نبود .

 

از کلمات قصار خودم( ):« عاقبت یک روز به عشق پرواز از خودخواهم گذشت و پرواز خواهم کرد...پرواز».

 

راستی دلم نمی آد اینو براتون نگم:

 

اسلام دین عبادت محض نیست دین گوشه گیری و عبادت و از دنیا بریدن و این جور چرت و پرتا نیست باور کنید اگه این بود اول کسی که کافر می شد مطمئنا من بودم متاسفانه برای ما امام علی توی اون 25 سال خونه نشینی و کتک خوردن جلوی حضرت فاطمه و شبگردی و به دا د یتیما رسیدن و عبادت خلاصه شده .اسم حضرت فاطمه رو هم هر وقتی می شنویم یاد میخ و پهلو شکسته و...اینجور مسائل می افتیم.

درسته همه ی اینا بود ه اما با دونستن اینا آیا جامعه حرکت می کنه ؟؟؟ چرا نمی گیم که همین آدما بودن که سر آمد علمی زمانه ی خود بودن. حتما می دونید که این  امام علی بود  که فرمود : هر کس به من چیزی بیاموزد تا آخر عمر مرا غلام خودش کرده».

اسلام یعنی تسلیم در برابر خدا و جالبه بدونید کسی که در برابر خدا تسلیمه ؛ همیشه در جهت اون حرکت می کنه و با اراده ی قوی ای که داره کار خدایی می کنه ...نه اینکه سرمون رو بندازیم پایین و نفهمیده ؛ به قول خودمون عبادت خدا کنیم.

خوشبختانه شما همه تون هم سن وسال خودم هستین و می فهمید....می فهمید که خدا خالق قاصدک هاست ...برای همین دوست دارم عاشق بشید

اما........

قبل از اون ان شاء الله لایق بشید.

برام دعا کنی برات دعا می کنما......دمتون گرم .......یا علی

 

 

+ نوشته شده توسط همای در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 11:45 |

 

 

سلام دوستای گلم حالتون که خوبه؟چی خوبه خوب خدا رو شکر

واقعیتش هر چی کوشش می کردم مسائل حقوقی رو وارد زندگی مشترک( ) نکنم نشد خوب عیبی نداره ولی  به نظرم خالی از لطف نیست اگه بخونین.

همه ی ما می دونیم که در سراسر جهان تبعیض نژادی وجود داره و بعضی از آدمها نسبت به دگران در فقر به سر می برند یا بهتر بگم در فقر نگه داشته شدند.نمی دونم چقدر با این حرفم موافقید حتما اگه دیدی باز به مسائل داشته باشید که مطمئنم دارین این رو درک می کنید که کشور هایی برای اینکه همه چیز دست خودشون باشه جلوی پیشرفت جوامع دیگر رو می گیرن تا کماکان آنها وابسته باشن نمونه اش همین قضیه ی انرژی هسته ای خودمونه.اما چیزی که می خوام این دفعه براتون بگم و برای خودم هم که برای اولین بار دیدم خیلی جالب بود اینه که بر طبق سطح رشد و توسعه ای که برای جوامع وجود داره و منابع طبیعی در دست رسشون و کلا آب و هوای منطقه تاثیر متقابلی وجود داره مثلا در مناطق گرم به علت وضعیت آب و هوایی و نوع طبیعت اون مردم گرایش به تنبلی و از زیر کار در رفتن دارن و حتما باید زوری بالای سرشون باشه تا اونا رو وادار به کار کنه و این مسئله نظام برده داری رو توجیه می کنه یعنی برای اینکه بتوان از نیروی کار این افراد استفاده کرد باید حتما نیروی قاهره ای بر سر آنها وجود داشته باشه و اساسا اگه اینطور نباشه خود اون مردم هم ناراضی به نظر می رسن؟؟؟؟

(البته دلیل ردش زیاده به عنوان مثال می تونیم جنبش سیاهه پوستان رو ذکر

 کنیم).حال اینکه مردمی که در مناطق سرد سیر زندگی می کنند انسجام و پشتکار بیشتری برای رسیدن به هدف  دارند و بیشتر از نیروی خود استفاده می کنند و برای همین شایستگی این رو دارند تا امور خود را خود اداره کنند.

خوب به طور کلی نمی شه این مسئله رو انکار کرد چون واقعیتی هست که هست.

 

هر چه طبیعت بیشتر به انسان ببخشد انسان ها روحیه ی مسالمت جو پیدا می کنند نمونه اش افراد روستایی کشور خودمون اما هر چه طبیعت از مردم نعماتش را دریغ کند آنگاه انسان ها با پرورش نیروی ذاتی خود در جهت سعادت پیش می رن. پس طبیعت نقش اساسی در پیشرفت تمدن ها بازی می کنه اما سوالی که برای خودم به وجود اومده اینه که طبیعت تا چقدر موثره؟؟قطعا انسانی که در یک محیط مثلا آفریقایی بزرگ شده خوب به علت در دست نداشتن اطلاعات و تکنولوژی در سطح پائینی باقی میمونه در حالی که اگه همین انسان در یک کشور اروپایی به دنیا میومد و رشد میافت قطعا در درجه ی بالاتری از کمال قرار می گرفت با این وجود می خوام این سوال رو از شما بپرسم آیا طبیعت بر زندگی آدمی تاثیر بیشتری داره یا انسان ها هستند که مسیر طبیعت رو انتخاب می کنند به دیگر سخن انسان مقهور طبیعت است یا طبیعت مقهور آدمیست؟؟؟

خوشحال می شم طرز فکر تو رو هم بدونم...خیلی دوستت دارم به امید پرواز

بای

+ نوشته شده توسط همای در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 11:38 |