سلام دوستای خوبم حال و احوال چطوره؟؟اوشطوری؟؟(یعنی چطوری؟ به زبان زابلی بود ...والله قدیم مدیما یعنی حوالی سال هزار و سیصد و اندی هر کس زبون محلی خودش رو بلد بود اما امان از دست بعضی ها.......قابل توجه یاسی
).
یه وقت فکر نکنید من سیستانی ام نه بابا... سیستانم کجا بود ؟؟؟ولی چون حس فضولیمون زیاده از همه ی زبون ها یه خورده بلدیم (
).خودم بچه کجام مسلما یزدی نیستم(یتا دوست یزدی داریم بسمونه) لر هم نیستم ترکم نیستم (ترکی بیلیرسن؟؟) کردهم نیستم گیلم نیستم اصفهانی هم نیستم ....کجایی هستم..اگه گفتی.....؟
نمی گم تا تو کف بمونید ...میدونم خیلی بد جنسم درسته حرفت رو قبول دارم آخه به خودت رفتم ![]()
![]()
می بینی تو رو خدا چه اراجیفی به هم می بافم. راستی گفتم اراجیف یاد دختر خاله سونا افتادم( ![]()
)
این خاطره هم خوندن داره ها:
تابستون گذشته رفته بودیم خونه ی خاله جون اینا. گلستان شهر با صفایی هست بین راه به علی آباد کتول که رسیدیم رفتیم مغازه علی آقا . علی آقا دوست صمیمی پدرم هست منم که به معنای واقعی کلمه سوء استفاده گرم همیشه به این بهانه یخچال اونا رو خالی می کردم و موقع حساب که می شد کلی قربون صدقه ی عمو علی( اون عموه برای خر کردن بود الکیه) می رفتم و عمو علی هم می گفت: پسر فدای سرت برو نوش جان ![]()
![]()
![]()
خلاصه بالاخره رسیدیم خونه ی خاله اینا. دور از جون شما یه دختر خاله دارم تقریبا هم سن وسال همیم اما اون بیچاره از نظر افقی هیچ رشدی نداره فقط عمودی رشد می کنه وقتی دیدمش با درخت بلوطی که قبلا با هم کاشته بودیم اشتباهش گرفتم ![]()
کلی مراسم ماچ مالاسیون رو با خاله و شوهر خاله و بر و بچ طی کریم تا تونستیم وارد خونه شون بشیم مامان که قربونش برم انگار عاشق و معشوقی بودن که به هم رسیده باشن از همون دم در ماشین تا پاسی از شب با خاله مشغول صحبت کردن بود.
البته زیاد هم عجیب نبود چون اینا این سر دنیا زندگی می کنند و ما او ن سر دنیا.
تازه فرداش بود که خاله یادش افتاد که :آه ..نه مثل اینکه..یه خواهر زاده هم داره!!!!
من که مایوس و دل شکسته شده بودم رفتم زیر همون بلوط و پای درخت نشستم و از بیکاری خرده سنگا رو می نداختم تو آب که یکدفعه دیدم خاله مثل......پشت سر م ظاهر شد
اولش ترسیدم و یک اعوذ بالله گفتم . دیدم نرفت یه خورده خیالم راحت شد چون فهمیدم.....نیست
. خاله گفت:« محمد خوبی؟؟ چرا اینجا تنها نشستی خاله جون ؟ پاشو بیا تو می خوام یه چیزی نشونت بدم». دستم رو گرفت و برد پشت حیاط.
وای از تعجب و خوشحالی دهنم بازموند سفید برفی خودم بود اصلا به کلی فراموشش کرده بودم سونا پیشش ایستاده بود و رو سرش دست می کشید بی اختیار دویدم ورفتم نازش کردم .
وقتی خاله اینا تصمیم گرفتند دامداری بزنند من و سونا هر کدوممون یه گاو برای خودمون انتخاب کرده بودیم و عجیب بود که هر دوتا یکی رو انتخاب کرده بودیم.
سفید برفی الان خیلی بزرگ شده بود تازه شیرم می داد . گفتم: «خاله می شه شیرش رو بدوشم». خاله یه نگاهی به من انداخت و گفت:« اما تو که بلد نیستی» . من هم برای اینکه کم نیارم گفتم:« دم شما گرم خاله جون منو دس کم گرفتیا؟؟» خاله نیشخندی زد وسطلی رو که از میخ آویزون بود بهم داد و گفت : خب بفرما. بدوش».
حالا من یه چشمم به سوناست یه چشمم به خاله. مونده بودم که چیکار کنم که سونا به دادم رسید گفت:« می خوای اول من بودشم بعد تو بدوش» با خودم گفتم:« ای قربون هر چی آدم با معرفت».. سطل رو دستش دادم وگفتم:« مگه تو هم بلدی؟؟!!»
. البته در این موقع نیشم تا بنا گوش باز شد ه بود .سونا چشم غره ی لطیفی رفت و سطل رو از دستم گرفت .
خاله گفت:« خوب من می رم شما کارتون رو بکنید».
همین که یه خورده از رو دستش دیدم گفتم :« پاشو الان نوبت منه».سونا اومد کنار و من روی صندلی نشستم با این که اولین بار بود که می خواستم شیر بدوشم ولی اینقدر خوب از عهده اش بر اومدم که خودم هم تعجب کردم .سونا گفت :« آفرین خیلی زود یاد گرفتی » من یه نیم نگاهی بهش کردم و گفتم :« دختر حرف نباشه... گاو بعدی....».اون وقت هر دوتا مون زدیم زیر خنده.

خب خسته نباشین این قصه یا داستان کاملا افسانه بود یعنی وجود خارجی نداشت ![]()
![]()
![]()
البته اگه دوست داشتین من از این سفرا زیاد رفتم می تونم سفری که به زاهدان داشتم یا یزد یا تهران یا هر جایی از ایران رو براتون بگم خب چطوره موافقین؟؟ دوس دارین دفعه ی بعد سفرم به کدوم قسمت از ایران رو براتون تعریف کنم ![]()
![]()
.منتظرما... سبز باشید...یا علی








