

















در زمان های دور پیش از آنکه خدا دست به خلق موجودی به نام انسان بزند و قبل از اینکه این ایده و تصور به ذهنش خطور کند خدا که از خلق موجودات حوصله اش سر رفته بود برای خودش پیشه ی نقاشی رو برگزید.و هر صبح وقتی که از خواب بیدار می شد روی بوم زندگی احساس های قشنگش رو می کشید و از زبان رنگ ها برای بیان حرفهاش استفاده می کرد.
رنگ زرد بهش آرامش می داد با قرمز شور و حیات می یافت و با آبی آروم می شد و با سبز زندگی می کرد. با اینکه تمام رنگ ها رو دوست داشت اما رنگ سبز رو می پرستید.با اون رنگ حالتی نورانی به اون دست می داد و خودش را درون اون رنگ احساس می کرد . برای همین در دنیای آفرینش رویش رو سبز کرد. چمن ها رو سبز آفرید . برگ درختان رو سبز کرد .آسمان را سبز کرد .خلاصه خدا تصمیم گرفت تمام مخلوقات رو سبز کنه برای همین قلموی بزرگش رو گرفت و روی دفتر زندگی نوشت«سبز».
از اون به بعد تمام موجودات سبز شدند اما این وضع چندان پایدار نموند چون بعضی مخلوقات کارهایی می کردند که لیاقت رنگ سبز را نداشتند برای همین خدا تصمیم دیگری گرفت. اینبار قلموی بزرگش را برداشت و سراسر وجود خودش را سبز کرد و از روی دفتر زندگی کلمه ی سبز را پاک کرد و پیش خودش گفت« حالا اگه می خواین به من برسید سعی کنید سبز شوید».
روزها می آمدند و می رفتند وخدا حس می کرد یک چیزی در عالم کمه...یک موجودی که از بدو تولد سبز باشه . برای همین دست به کار شد . برای اینکه به بقیه ی موجودات نشون بده که چقدر رنگ سبز براش مهمه یک تیکه لجن رو برداشت و رفت توی خونه ش و در رو به روی همه بست و شروع کرد به ورز دادن اون گل کثیف. هی ورز داد و ورز داد گاهی هم که عرق می کرد پیشانیش را با دست پاک می کرد و عرقش رو می ریخت روی لجن و با جان ودل اون رو ورز می داد .
از طرفی موجودات خیلی تعجب کرده بودند . چند روز بود که خدا بهشون سر نزده بود و حالشون رو نپرسیده بود برای همین همگی جمع شدند و تصمیم گرفتند بروند دم خونه ی خدا تا ببینند اوضاع از چه قراره.
وقتی که رسیدند خرگوش دوید جلو و شروع کرد به در زدن اما جوابی نیومد اینبار اسب اومد و با سمش محکم به در زد اما بازم بی فایده بود جوابی نیومد که نیومد.فیل و کرگدن هم همین کار رو کردند اما فایده ای نداشت .
یک دفعه شایعه ای بینشون پیچید که نکنه برای خدا اتفاقی افتاده باشه؟؟
اضطراب و ترس توی وجود همه موج می زد . برای همین فیل و کرگدن تصمیم گرفتند در رو بشکونند و بروند داخل.
کسی مخالفت نکرد و برای همین اونها با تمام قدرت.....بااااام....در رو از جاکندند.
حیوانات با شوق و اشتیاق زیاد وارد خانه شدند اما چیزی که می دیدند باور کردنی نبود. خدا یه گوشه ای نشسته بود و داشت با جان و دل پیکره ای را که ساخته بود تماشا می کرد که ناگهان به خودش اومد و دید دور تا دورش روحیوانات جنگل گرفتند و با تعجب دارند او نو و اون مجسمه ی عجیب رو نگاه می کنند.
یکدفعه از میون جمع طاووس پرسید:« خدایا چیکار می کنی؟ دیگه نمی آی به ما سر نمی زنی؟؟!!»
و بعد در حالی که به اون مجسمه خیره شده بود با تعجب پرسیدند « این دیگه چیه؟؟؟».
خدا در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: این شاهکاره منه ...بعد اشک امانش نداد و شروع کرد به هق هق گریه کردن.همین طور که گریه می کرد قطرات اشکش روی پیکره می ریخت .ناگهان نور سبزی تمام وجود اون جسم رو در بر گرفت و حیوانات فهمیدند که یک موجود دیگه هم پا به عرصه ی وجود گذاشت.«.موجودی سبز..درست همرنگ خدا»....خدا گفت:« ببینید من این موجود رو با دست خودم ساختم . این از خون و پوست منه و همون طور که می بینید مثل خودم سبزه....اگه می خواین به من برسین و ازتون راضی باشم باید در خدمت این موجود مقدس باشید.
حیوانات وقتی اون جسم رو دیدند که با مهربانی به اونها نگاه می کنه احساس می کردند خدا داره با دستان خودش روی سرشون دست می کشه.برای همین بی اختیار در برابرش زانو زدند و تصمیم گرفتند سبز شوند.
و اما اون موجود کسی نبود جز انسان.
سبز باشید...یا عشق
+ نوشته شده توسط همای در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت
7:2 |