تبليغاتX
گامی به سوی بلوغ

 

 تقدیم به آنی که دوستش دارم

 

آهای تو که این همه دوری از من

 

شاید آشنایی من و تو بهانه ای بود برای عاشق شدن و انگاه که بهار را در چشمان آسمانیت

 

 دیدم تا ابد قلبم بارانی ماند.

 

عبور کردی و چه عبور کردنی؟؟؟

آیا ندیدی دلم را به چشمانت بستم.....ای بهترین بهانه برای ماندن شاید عظمت در نگاه تو نبود

 آری مطمئنم در نگاه تو نبود چون عظمت در قلبت نهفته بود عظمتی که سادگی بی پیرایه ات را فریاد می زد و قلبم لرزید...نخستین بار بود که کوه صبرم در برابر کرشمه ی چشمان آسمانیت ویرانی را تجربه می کرد و چه زیبا ویران می کنی...بنازم چشم مستت را.......سر سبز ترین بهار تقدیم تو باد ..فصلی از دلتنگی را تنها برای تو می نویسم. آخر بهانه ای شدی برای شاعر شدنم وتنها شعر شاید وسعت روحت را بیان کند....

می تواند؟؟؟؟؟؟؟

شاید نه؟؟

آری قطعا نمی تواند چون آسمان در دستان که می گنجد؟؟....ای زیباترین عبور؛ برای دیدنت لحظه ها چه کند می گذرند و تعجب می کنم چگونه دوریت را به نظاره نشسته ام باور کن چشمانم هنوز برای ابد منتظرخواهد  ماند

 

یادت می آید.... شعر های بی شعورم را می گویم:

هنوزم تو دفترم نوشته عشق یعنی عبور ***یه نگاه منتظر یه قلب تا ابد صبور

عبور یعنی تو......و چشمان صبور یعنی من...می بینی چگونه قافیه ها من و تو را به تصویر می کشند می بینی عزیزم می بینی.......

و این هم بهانه ای می شود تا بگویم...من از یادت نمی کاهم..تو را من چشم در راهم....

بالهایت را بگشای تا در وسعت روحم غرق شوی روحی که توانست عشقت را در وجودت دوام  آورد....عشقی به بزرگی خدا...

شاید فصلی از عاشقانه ها باشد که برایت می نویسم اما.......همان فصلی از دلتنگی است دل تنگی یعنی چشمان بارانی من برای هر شب و دلتنگی یعنی حسرت یک پرواز...

به امید دیداربهترینم
+ نوشته شده توسط همای در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 19:20 |

گویند خدا همیشه با ماست

ای عشق خدای من تو هستی

سلام شاید نتونید تصور بکنید درست تا چند روز پیش در بدترین موقعیت زندگیم گرفتار بودم اگه بگم به مرگ هم فکر می کردم حرف گزافی نگفتم.از خودم بیزار از دنیا که جای خودش داره . فکر نکید از اون موقعیت در اومدم و حالا داره کبکم خروس می خونه نه. اما اعتقاد به یه منبع بالاتر من رو از ادامه ی راه ناامید نمی کنه می دونم هر جا باشم خدا با منه و من هم با اونم عاشق و معشوقی که هیچ وقت هم دیگه رو تنها نمی ذارن دیروز بود پای سجاده ی نماز زار زار گریه کردم . به خدا خیلی سبک می شی وقتی حرف دلت رو با معشوقت می زنی اون وقت حس می کنی یه قدرت برتر دست رو سرت می کشه و می گه عزیز من ناراحت چی هستی مگه همه چیز رو من به تو ندادم خوب از من بخواه بازم بهت می دم من هیچ چیز رو از عشقم دریغ نمی کنم باور کن. شاید این مطالب رو بیشتر برای اونایی بنویسم که فکر می کنند خدا بهشون ظلم می کنه یا کسایی که تو زندگی به ظاهر شکست خوردند یکی شاید مثل یه دوست خوبم و درعین حال بنده ی خدایی دیگه در جایی دیگه خدا رو در آغوش می گیره و چنان اون رو در آغوشش می فشاره که انگار جزیی از وجوده اونه و بین خودش و خدا هیچ فاصله ای احساس نمی کنه مگه نه اینکه خودش گفته« انا اقرب من حبل الورید ...من از رگ گردن هم به شما نزدیک ترم »........بچه ها خدا رو از یاد نبرید «و خدا یک دو قدم دور تر از فاصله هاست» برای تمام دوستام که الان در حال اامتحان دادن هستن آرزوی موفقیت می کنم به خصوص برای اونی که خیلی دوستش دارم و خاطرش رو خیلی می خوام یک گوهر که خدا به من عطا کردی یک عشق یک عزیزی که فقط می تونم بگم دوستش دارم. 

 آرزو می کنم در پناه معشوق سبز شوید. دم همه تون گرم برام دعا کنین.یا علی مدد بای

+ نوشته شده توسط همای در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 7:38 |

 

سلام دوستای گلم حالتون خوبه یه چند وقت پیش داشتم تو حال با صدای بلند شعرم رو برای خودم می خوندم که مادرم از توی آشپزخانه برگشت و گفت : مثل خدا بیامورز آقاسی می خونی...البته من به روی خودم نیاوردم ولی اگه واقعیتش رو بخواین این آقاسی بود که مثل من می خوند نه من مثل اون حالا شعر خودم رو می نویسم تا ببینید اون بنده خدا چقدر مثل من بود(خدایش بیامورزاد).

 

باید از دوری عشق بیداد کرد***غصه ها از قصه ی فرهاد کرد

قصه ی فرهاد یک نیـرنگ بود ***قصه ی یک شیشه با یک سنگ بود

چون که شیرین سنگیش آغاز کرد***شیشه ی عمر مرا او ناز کرد

هر زمان یک قطره از آن می چکید***قلب های عاشقان را می درید

خون عشق است خاک را مجنون کند***مرده را از سینه اش بیرون کند

چون که نور حق تجلی می کند***این زمین هم لیلی لیلی می کند

لیلی من لیلی فرهاد نیست***عشق من عشقی بنا بر باد نیست

لیلی من لیلی عالم بود***لیلی آدم تا خاتم بود

لیلی من لیلی زهراست این ***لیلی آل نبوت هاست این

لیلی من « لیلی»ی صاحب است***وانکه از عشقش او هم غایب است

لیلی جان هاست این لیلای من***لیلی طاهاست این لیلای من

ای جهان بین اندکی خاموش باش***یک زمانی سر به پا تو گوش باش

تا که خواهی لیلی و لیلا کنی ***فاعلاتن فاعلا بر پا کنی

این شراب عشق غوغا می کند***این دهان خفته را وا می کند

من چه گویم عشق تدبیر کرد***قلب من را با نگاه زنجیر کرد

قلب چون در دست یاری شد نهان ***هر چه می خواهد بگوید این زبان

لیک خاموشی گزینم این زمان***چون که خامی وا نکن تو این دهان

«بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود

پسته ی بی مغز خون لب وا کند رسوا شود»

خوب نظر شما چی بید؟؟؟؟؟؟؟خیلی مثل من بود نـــــــــه؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط همای در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 15:1 |

فاطمه زن بود ولی نور بود***جلوه ی حق بود که مستور بود

 

 

این روزا چشماش دنبال بهونه می گشت تا غریبیش رو فریاد بزنه. وقتی تو کوچه پس کوچه های دلش صدای زینب رو می شنید که ناله ی «وای مادرم» رو سر داده و وقتی حسنین رو می دید که برای مادرشون خون گریه می کنند بی هوا یاد در و میخ و پهلو شکسته می افتاد.یاد صورت سیلی خورده می افتاد . یاد عشق . یاد خدا.

فاطمه ابر زن تاریخ؛ 18 سال زندگی کرد ....... .

یعنی خدای مهربون این دنیا اینقدر برای آدم های بزرگ کوچیکه که 18 سال بیشتر نتونست بزرگی اون رو دووم بیاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و یا اینکه فاطمه رو فقط چشمه ی کوثر قرار دادی تا از دامانش حسن ها و حسین ها و زینب ها به اوج برسند.

شاید هم فاطمه تنها یک مامور بود برای استمرار نسل خدا و وقتی دینش رو ادا کرد خدا هم قطره را به دریا برگرداند.

« نمی دانم قطره به دریا برگشت یا دریا به قطره رسید؟؟»

نور خدا عروج کرد و چشمان بارانی علی صدای قدسیان را می شنید که چگونه بر طفلان زهرا می گریند.و آنگاه بود که خدا به رقص آمد.

یا امیرالمومنین روحی فداک***آسمان را  دفن کردی زیر خاک؟؟

آه را در دل نهان کردی چرا***ماه را در گل نهان کردی چرا؟؟؟؟

بچه ها ایام شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیها رو به همتون تسلیت می گم . امیدوارم روز حساب همه مون از چشمه ی کوثر مست بشیم و با تمام وجودم دعا می کنم مانند زهرا سبز شوید....یا عشق

و اما....

 

«کوی مهدی بوی زهرا می دهد »

  

« اللهم عجل لولیک الفرج»

+ نوشته شده توسط همای در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 1:20 |

«چگونه درس بخوانیم و همیشه موفق شویم» 

 

 

 

 

 

 


_____**______*_____*______**_____
____*****_____*_0_*_____*****____
___*******_____000_____*******___
__*********___00000___*********__
__**********___000___**********__
__***********___0___***********__
__*************000*************__
___***********00000***********___
____**********00000**********____
_____*********00000*********_____
______********00000********______
_____*********00000*********_____
____**********00000**********____
___************000************___
___***********__0__***********___
___***********__.__***********___
___************___************___
____**********_____**********____
_____********_______********_____
_____******___________*****______
______***______________***_______
_______*________________*________

بچه ها به سلامتی امتحان ما هم شروع شد و ما هم بی خیال.

اصلا حرف من رو گوش می کنید نباید به امتحانا رو داد . چرا؟؟؟ چون خودشو لوس می کنه حالا هی ناز بکش هی ناز بکش مگه پاس می شن !!! اصلا زن رو چه به این(.......). به نظر من مرد باید دست بزن داشته باشه چون اگه امروز گربه رو دم حجله نکشی فردا می خواد پوستت رو غلفتی بکنه باهاش کله پاچه درست کنه.

گفتم کله پاچه یاد خدا بیامورز حاج حسین افتادم.بنده خدا صبح تا شب کارش این بود که می شست(می نشست) کنار خیابون و پول خرداش رو می شمرد هر وقت هم می دیدمش می گفتم :حاجی آخه چرا اینقدر میشماری؟؟ یه وقت کم می شه ها؟؟!

خدا بیامورز یه چین به ابروش می نداخت و از پشت اون عینک ته استکانی یه نگاهی به من می کرد و می گفت:

چه خوش باشد که دلدارم تو باشی

ندیم و مونس و یارم تو باشی

بنده خدا؛ هر بار از این شعرای بی ربطش رو برای من می خوند ولی مثل اینکه ایندفعه قضیه جدی بود مثل اینکه فیلش بدجوری یاد هندستون کرده بود . پیش خودم گفتم تا شر نشده بزنم برم این شد که ......بعله آقا غلام با خانومش و بچه ها داشتن می رفتن مهمونی .این پسر کوچیکش خیلی شر تشریف دارن همین که داشتم از خیابون رد می شدم چوبش رو گذاشت لای دوچرخه ام و... تلپ....پهن شدم وسط خیابون . دور از جون شما یه خورده همچین.....با دلخوری بهش گفتم : شاطر زود تر نون رو بیار کار دارم .گفت : بچه مگه 2 ماهه دنیا اومدی که نیومده می خوای بری.

خداییش این یه قلم رو دیگه نشنیده بودم..2ماهه!!!جالب بود.!!!.

بالاخره تابستون شد و من و بر وبچس رفتیم دریا(هو حال میده تابستونا) من که از همه شنا بلد تر بودم رفتم از منطقه ی خطر هم گذشتم هر چی حسن می گفت :پسر نرو خطرناکه اما من رفتم گوشی رو برداشتم و برای دایی قاسم زنگ زدم:الو....سلام....امشب خونه ی ما دعوتین حتما بیاین ...منتظریما...خداحافظ... .

خوب چی داشتم می گفتم آهان در مورد درس بود آره بچه ها به درس روی خوش نشون بدین سوارتون می شه.پس....نکته ی اخلاقی: برای پاس کردن درسا....بی خیال خدا بزرگه..خودش پاس می شه(نصیحتی از یک دوست)
+ نوشته شده توسط همای در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 16:55 |

 

من از دنیا چه می خواهم؟؟

 

بجز تنهایی دستان سردت را و تو از من

 

آغوشی پر از

 

گلهای سرخ و زرد می خواهی

 

دلت گر اندازه ی روحم وسعت داشت می فهمیدی که من.....

 

اما نمی فهمی ...

 

که من تنها تو را ؛ تنها تو را؛ تنها تو را........

 

و ای معبود؛ ای تنها ترین تنها...

 

تو می دانی که قلبم را

 

 به هر کودک بچه ی عاشق نمی دادم

 

برای اینکه شاید بی هوا قلبم را بر زمین می زد وقلبی را که تو با عشق خود طراحیش کردی هزاران تکه اش

 

 می کرد.....

 

و ای افسوس....

 

که قلبم را به چشمان کسی بستم که بی حس بود..

 

نمی فهمید قلبم شیشه ای وار است

 

و آنگاه کز بلندای دوچشمانش زمین خوردم

 

هزاران سال از عمر جهان کم شد . چون

 

یک عاشق مرد.....

 

مردم کوچه به لبخند به او می گفتند:«دخترک ؛ عیبی ندارد. باز پیدا می شود ».

 

آآآآآآآآآآآآآآآه؛ عیبی ندارد...........آآآآآآآآآآآآآه.....

 

تازه فهمیدم قاصدک تنها ترین تنهاست

 

و قلبهای شیشه ای محکوم به شکستنند

 

و حسرت می خورم قلبم را

 

چرا با تو.........چرا با تو......چرا تو.......؟؟؟

 

دختربچه ی(.. ......)شهر قسمت کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط همای در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 7:25 |

 

                     

در زمان های دور پیش از آنکه خدا دست به خلق موجودی به نام انسان بزند و قبل از اینکه این ایده و تصور به ذهنش خطور کند خدا که از خلق موجودات حوصله اش سر رفته بود برای خودش پیشه ی نقاشی رو برگزید.و هر صبح وقتی که از خواب بیدار می شد روی بوم زندگی احساس های  قشنگش  رو می کشید و از زبان رنگ ها برای بیان حرفهاش استفاده می کرد.

رنگ زرد بهش آرامش می داد با قرمز شور و حیات می یافت و با آبی آروم می شد و با سبز زندگی می کرد. با اینکه تمام رنگ ها رو دوست داشت اما رنگ سبز رو می پرستید.با اون رنگ حالتی نورانی به اون دست می داد و خودش را درون اون رنگ احساس می کرد . برای همین در دنیای آفرینش رویش رو سبز کرد. چمن ها رو سبز آفرید . برگ درختان رو سبز کرد .آسمان را سبز کرد .خلاصه خدا تصمیم گرفت تمام مخلوقات رو سبز کنه برای همین قلموی بزرگش رو گرفت و روی دفتر زندگی نوشت«سبز».

از اون به بعد تمام موجودات سبز شدند اما این وضع چندان پایدار نموند چون بعضی مخلوقات کارهایی می کردند که لیاقت رنگ سبز را نداشتند برای همین خدا تصمیم دیگری گرفت. اینبار قلموی بزرگش را برداشت و سراسر وجود خودش را سبز کرد  و از روی دفتر زندگی کلمه ی سبز را پاک کرد و پیش خودش گفت« حالا اگه می خواین به من برسید سعی کنید سبز شوید».

روزها می آمدند و می رفتند وخدا حس می کرد یک چیزی در عالم کمه...یک موجودی که از بدو تولد سبز باشه . برای همین دست به کار شد . برای اینکه به بقیه ی موجودات نشون بده که چقدر رنگ سبز براش مهمه یک تیکه لجن رو برداشت و رفت توی خونه ش و در رو به روی همه بست و شروع کرد به ورز دادن اون گل کثیف. هی ورز داد و ورز داد گاهی هم که عرق می کرد پیشانیش را با دست پاک می کرد و عرقش رو می ریخت روی لجن و با جان ودل اون رو ورز می داد .

از طرفی موجودات خیلی تعجب کرده بودند . چند روز بود که خدا بهشون سر نزده بود و حالشون رو نپرسیده بود برای همین همگی جمع شدند و تصمیم گرفتند بروند دم خونه ی خدا تا ببینند اوضاع از چه قراره.

وقتی که رسیدند خرگوش دوید جلو و شروع کرد به در زدن اما جوابی نیومد اینبار اسب اومد و با سمش محکم به در زد اما بازم بی فایده بود جوابی نیومد که نیومد.فیل و کرگدن هم همین کار رو کردند اما فایده ای نداشت .

یک دفعه شایعه ای بینشون پیچید که نکنه برای خدا اتفاقی افتاده باشه؟؟

اضطراب و ترس توی وجود همه موج می زد . برای همین فیل و کرگدن تصمیم گرفتند در رو بشکونند و بروند داخل.

کسی مخالفت نکرد و برای همین اونها با تمام قدرت.....بااااام....در رو از جاکندند.

حیوانات با شوق و اشتیاق زیاد وارد خانه شدند اما چیزی که می دیدند باور کردنی نبود. خدا یه گوشه ای نشسته بود و داشت با جان و دل پیکره ای را که ساخته بود تماشا می کرد که ناگهان به خودش اومد و دید دور تا دورش روحیوانات جنگل گرفتند و با تعجب دارند او نو و  اون مجسمه ی عجیب رو نگاه می کنند.

یکدفعه از میون جمع طاووس  پرسید:« خدایا چیکار می کنی؟ دیگه نمی آی به ما سر نمی زنی؟؟!!»

و بعد در حالی که به اون مجسمه خیره شده بود با تعجب پرسیدند « این دیگه چیه؟؟؟».

خدا در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: این شاهکاره منه ...بعد اشک امانش نداد و شروع کرد به هق هق گریه کردن.همین طور که گریه می کرد قطرات اشکش روی پیکره می ریخت .ناگهان نور سبزی تمام وجود اون جسم رو در بر گرفت و حیوانات فهمیدند که یک موجود دیگه هم پا به عرصه ی وجود گذاشت.«.موجودی سبز..درست همرنگ خدا»....خدا گفت:« ببینید من این موجود رو با دست خودم ساختم . این از خون و پوست منه و همون طور که می بینید مثل خودم سبزه....اگه می خواین به من برسین و ازتون راضی باشم باید در خدمت این موجود مقدس باشید.

حیوانات وقتی اون جسم رو دیدند که با مهربانی به اونها نگاه می کنه احساس می کردند خدا داره با دستان خودش روی سرشون دست می کشه.برای همین بی اختیار در برابرش زانو زدند و تصمیم گرفتند سبز شوند.

و اما اون موجود کسی نبود جز انسان.

 

                                       سبز باشید...یا عشق

 
+ نوشته شده توسط همای در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 7:2 |

 

 

 

غروبها که می شود من در آغوش شاپرک ها می میرم

 

و من حیوانکی   خاموش

 

هنوزم در نگاه دیگران انسان انسانم

 

ولی ....

 

آیا هنوزم انسان انسانم؟؟؟

 

نمی دانم شاید....

 

و من مردم و جسمم را به قربانگاه می بردند

 

پرسیدم: می بخشید ...

 

نمی دانید شماها من چرا مردم؟؟

 

پیرمردی خندید و انگشتانش را گشود........؟؟؟

 

و من از شعری که او با دست خود می خواند هزاران نکته فهمیدم؛

 

فهمیدم مسافر یعنی: ما

 

یعنی: مرگ

 

یعنی: انگشتان باز دست

 

و من مردم.

 

میان آغوشهای عریان یک زنبق.

 

 

و من

 

مردم....................

 

                                          «قاصدک»

+ نوشته شده توسط همای در یکشنبه هفتم خرداد 1385 و ساعت 11:1 |
مگر دیگر فروغ ایزدی آتش مقدس نیست؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟
زمین گندید , آیا بر فراز آسمان کس نسیت؟

 

 

وقتی پرنده ای را معتاد می کنند

تا فالی از قفس به در آورد

و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی

تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد

(( پرواز )) قصه بس ابلهانه ایست

از معبر قفس

                                                                                          (( نصرت رحمانی))

                                                                   

+ نوشته شده توسط همای در جمعه پنجم خرداد 1385 و ساعت 8:5 |

امروز گل شمعدونی باغچم در اومد جای شما خالی کلی حال کردم.شاید بگین « برو بابا دلت خوشه ». اما نمی

 

 دونیم چی شده؟؟

 تولدم مبارک            

                                                       

از نظر حقوقی احیای زمین های موات در حکم مالکیت آن است و چون این باغچه رو خودم آباد کردم و گل و

 

 شاخ وچلش رو خودم کاشتم(و چه عرق ها که نریختم).حالا هم کلی دارم با گلهام حال می کنم.

خوبه آدم دل بستگی به چزی داشته باشه که بدونه مال خودشه اما نباید این دلبستگی طوری باشه که برای دیگری ایجاد محدودیت کنه.

حالا گوش کنید می خوام یه قصه براتون تعریف کنم:

یکی بود یکی نبود غیر از خدای قصه ها هیچ کس نبود. یه پسری بود که یه باغچه داشت توی اون باغچه هم یه گل داشت (فکر نکنید گل شمعدونی بودا). و چون این گل رو خیلی دوست داشت ؛ دوست نداشت هیشکی و هیچی اذیتش کنه.برای همین دورش رو یه حصار سیمی کشید تا دست هیچ شاپرک و زنبوری به اون نرسه. گل قصه ی ما اولاش خوشحال بود . خوشحال از اینکه صاحبش اینقدر دوستش داره . و از طرفی هم دلش لک زده بود  که با یک شاپرک روبوسی کنه گل بگه گل بشنوه.همین طور روزا گذشت و گذشت تا اینکه گل قصه ی ما جوونی شو از دست داد. و به قول معروف برگریزون زندگیش شروع شد.

پسره وقتی حال و روز گلش رو دید خیلی ناراحت شد و گفت: گل قشنگم من که هر روز آبت می دم تابت می دم برات قصه می گم پس چرا داری پرپر می شی؟؟

گل لبخندی زد و هیچی نگفت.

پسرک تمام حفاظ ها رو در آورد و گل رو در آغوش گرفت. باز هم گل خندید و هیچی نگفت.

پسرک برای گل گریه کرد اما باز هم گل هیچی نگفت.

روزها گذشت تا اینکه گل خشکید و افتاد . وقتی پسرک اومد گلبرگ ها رو جمع کنه دید گل براش یه یادگاری گذاشته . روی یکی از گلبرگ هاش نوشته بود:

زان پیش که بر سرت شبیخون آرند

فرمای که تا باده ی گلگون آرند

تو زر نه ای ؛ای غافل نادان که تو را

در خاک نهند و باز بیرون آرند

 

(عجب گلی بودا نه!!)...

 

نتیجه ای که از این قصه می تونیم بگیریم اینه که توی این دو روز دنیا خودمون رو در حصار زندگی قرار ندیم ..آزاد باشیم چون خدا ما را آزاد آفرید.

 

                                                    سبـــز باشید........یا عشق
+ نوشته شده توسط همای در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 7:3 |