ما را به بهانه می برند خانه ی دوست
سلام ؛ قرار نبود بعد یه هفته ای که نبودم دوباره بیام و ناراحتتون بکنم ولی چند وقت پیش یک پسر جوون تو محله ی ما عمرش رو داد به شما .دیروز عصری که داشتم از کنار اهل القبور می گذشتم چشمم افتاد به قبرش و مادر پسره که براش ناراحت بود ناخودآگاه این شعر بر زبانم جاری شد:
ما را غــم دلبـــران به غـارت ببرد........بوسیده ی روی تو سعادت ببرد
بر بازی دهر هر که خندید بباخت.......بیچاره کسی, به این حسادت ببرد
«روحش شاد»
و اما اصل جنس:
چون دیگه کمتر وقت می شه مطلب جدید بزنم ایندفعه اومدم کیلویی کار کردم و هر چی مطالب جالب از دور و بر (وبلاگ های دوستان)پیدا کردم.(به انضمام مطالب خودم) ریختم تو وبلاگ. باشد که مفید افتد.
باز شدن مجدد دروازه شهادت :
در پي تقاضاهاي پي در پي امت شهيد پرور و خدا دوست ، و با درايت و كفايت مسئولين برخاسته از ميان مردم ، پروازهاي فوق العاده شهادت با سقوط هفتگي هواپيما در مناطق مسكوني با انتخاب شما .
براي رزرو جا ، با آژانس پرواز تا شهادت ، تماس حاصل نماييد .
عاشقانه ها
وقتي به چشمات نگاه ميكنم ، چشمهاي گرسنه ترين دايناسور گوشتخوار رو به ياد ميارم .
وقتي بوي تنت رو حس ميكنم ، ميفهمم كه چهار ماهه آب به بدنت نخورده .
وقتي دستاتو توي دستم ميگيرم ، ميترسم چند تا از انگشتامو بدزدي .
وقتي كه درباره محبت ميگي ، به ياد اون هشتاد تا عشق ديگه ات ميفتم .
وقتي مهربونيت رو ميبينم ، به ياد گربه هايي ميفتم كه فقط محض رضاي خدا موش ميگيرن .
وقتي صدام ميكني ، آرزو ميكنم كه اي كاش كر بودم (تو كه لال نميشي) .
وقتي صداتو ميشنوم به ياد صداي تبر بادي ميفتم .
وقتي آواز ميخوني ، به ياد هواپيماهاي جنگي ميفتم كه ديوار صوتي رو ميشكنن .
دوباره وقتي آواز ميخوني ، به ياد ترانه هاي عاشق ترين دراز گوش عالم ميفتم .
وقتي به طرفم ميايي ، خودم رو به خواب ميزنم ، تا مبادا كه ترك بردارد ، شيشه عينك روي چشمم .
وقتي صورتت رو ميبينم ، به ياد ترسناك ترين فيلمي كه ديدم ، ميفتم .
وقتي كه حرف ميزني ، تمام صورتم رو با آب دهنت خيس ميكني ، نكنه تو كارواشي ؟
و خدا ........را آفرید
و خدا سنگ را آفريد فقط براي گذاشتن زير پاي لنگ .
و خدا چاه را آفريد فقط براي كنده شدن جلوي پاي كور .
و خدا دل را آفريد فقط براي شكستن .
و خدا صورت زيبا را آفريد فقط براي سوزاندن دل صورت زشت .
و خدا اميد را آفريد فقط براي خوش كردن دل نيازمندان .
و خدا اشك را آفريد فقط براي چكيدن از گونه دل سوختگان .
و خدا چشم را آفريد فقط براي ديدن زشتي ها .
و خدا آه را آفريد فقط براي بيرون آمدن از سينه دردمندان .
و خدا فرشته را آفريد فقط براي مسخره كردن ديو .
و خدا خنده را آفريد فقط براي مسخره كردن .
و خدا عشق را آفريد فقط براي توجيه هوسراني .
و خدا انسان را آفريد فقط براي گند زدن به دنيا .
و خدا من را آفريد فقط براي اينكه يكي به جمع بيچارگان اضافه كند .
و خدا من را آفريد فقط به عنوان موش آزمايشگاهي براي آزمايش هاي بي سر و ته اش .
و خدا من را آفريد فقط براي اينكه كاري كرده باشد .
و خدا من را آفريد ، ... و عجب كار اشتباهي كرد .
و ...... .
و ...... .
و خدا تو را آفريد ، فقط براي فراموش كردن من .
(به نقل از زگیل خان)
جوک ها:( همین یه کارموون مونده بود؟)
به ترکه می گن حج خوش گذشت میگه خیلی سنگ خوردم ولی بالاخره بوسیدمش.
یا اصفهانی میره مسابقه ی رالی تو راه مسافر می زنه.
به ترکه می گن اگه آب نبود چی می شد؟ می گه نمی تونستیم شنا یاد بگیریم بعد غرق می شدیم.
چوپان دروغگو می میره میبرنش اون دنیا می گن اسمت چیه می گه دهقان فداکار.
یه روز یه کرده می میره میبرنش جهنم بعد یه هفته می بینن جهنم جالی شده تحقیق می کنن می بینند کرده
همه رو قاچاقی برده بهشت.
یه روز به یه معتاد می گن با 45,46,47,48 جمله بساز می گه:چلا پنجه می کشی,چلا شیشه می
شکنی,چلا هف نمی زنی,چلا هشتی ناراحت.
یک روز یه اصفهانی برای مادرش ختم می گیره خیلی شلوغ می شه برای مراسم هفتش بلیط می فروشه.
یه روز یه نفر روز ولینتان می ره کارت فروشی می گه:ببخشید آقا کارتی دارید که روش نوشته باشه تو
تنها عشق من هستی.یارو می گه: آره.طرف می گه پس بی زحمت شانزده تا بدید.
یه روز تو صف نانوایی شاطر میاد می گه از اینجای صف دیگه نون نمی رسه.ترکه می گه آقا جون مادرت
یه خورده جمع تر وایستید به ما هم برسه.
یه شب یه ترکه یه اسب می بینه می گه کاش که من هم درس می خوندم.
یه ترکه می خواست آتشنشانی استخدام بشه ازش می پرسن اگه جنگل آتش بگیره آب نداشته باشیم چیکار
می کنیم.کمی فکر می کنه می گه تیمم می کنیم.
یه روز یه کچله می ره سلمونی همه می زنن زیر خنده می گه چیه بابا اومدم آب بخورم.
به یه ترکه می گن دیوید بکهام رو می شناسی ؟ می گه آره سر کوچه مون تعویض روغنی داره.(تبلیغات
روغن موتور کاسترول).
به ترکه می گن محبوب ترین تیم فوتبال تو چیه؟ میگه قربون جدش برم آسید میلان.
یه رشتیه رفت نونوایی دید صف مردانه شلوغه میره تو صف خانمها می گه :خانومم گفته دوتا نون بده.
دو خرما با هم ازدواج می کنن ماه عسل می رن سر مزار.
یک روز یه ترکه صد هزار صلوات نظر می کنه میره تو ورزشگاه آزادی میگه(محمد وآل محمد)صلوات.
بچه ترکه به باباش میگه:بابا پنکه سقفی سوخت.باباهه می گه: خاک تو سرتون کنن 15 نفری میخوابین
زیرش میخواین نسوزه.
(منبع خاصی نداشت یا بهتره بگیم عوام الناس)
حکایات
یه بنده خدایی می گفت:« و ای پسر جهد کن تا عاشق نشوی که از عاشقی بلا خیزدـ» قابوس نامه
قبل شعر اینم بخونید جالبه:
روزی در ایام جوانی بانگ بر مادر زدم دل آزرده به کنجی نشست ونالان همی گفت:ـ« ذلیل مرده اگه
رفتم برات خواستگاری؟؟؟؟؟؟؟» ...منبع: ریگستان سعدی
«حالا نوبت شعره»
ميرم از شهر تو با يه کوله بار از خاطره
دل من مونده پيشت گرچه پاهام مسافره
ميگذره همراه جاده ياد تو از تو خيالم
توي راه دریغ از ابری که بباره واسه حالم
توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي
مي سوزونه منو ياده دلي که به من ندادي
راه ميوفتم بي هدف مقصد راهو نمي دونم
کاش مي شد آروم بگيرم ولي افسوس نمي تونم
کو یه قاصدک تو جاده که بشه همسفر من
من یه قصه م که جدایی شده فصل آخر من
توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي
مي سوزونه منو ياده دلي که به من ندادي
توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي
مي سوزونه منو ياده دلي که به من ندادي
توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي
مي سوزونه منو ياده دلي که به من ندادي
توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي
مي سوزونه منو ياده دلي که به من ندادي
ميرمو گم ميشم اخر تو غروب دشت غربت
نمي تونم که بمونم توي شهر بي محبت
توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي
مي سوزونه منو ياده دلي که به من ندادي
توي هر گوشه اين شهر دارم از عشق تو يادي
مي سوزونه منو ياده دلي که به من ندادي
خاطرات یک شهر مرزی:(برگرفته از کتاب مجموع خواطر«جمع مکسر خاطره»من)
یک روز البته اون آخر آخراش که داشتیم از دانشگاه مرخص می شدیم رفتیم خوابگاه آقای خانی اینا . که
برحسب اتفاق خوابگاه یکی از دوستام هم هست و ایشون هم چون خیلی مهمون نواز بودن گفت: هی
فلانی من می خوابم تو هر کار می کنی بکن و بعد سرش رو مثل لاک پشت زیر پتو قایم کرد و ما موندیم
ودر و دیوار و یه اتاق خالی.البته اشتباهی تصور نکنید این پسره مهمون داری بلد نبود
نــــــــــــــــــــــــــه.این عین مهمون داریه.
چرا؟ خوب ؛آدم حسابی؛ وقتی یه نفراین همه به تو اعتماد داره که خودش می گه هر کاری(؟؟؟) می
خوای بکنی بکن خوب چی از این بهتر(!!!!!!). این از مهمون داری مردم مهمون دوست.
اما اونجا رو هر چی هم بگید فلانه و چیه وچیه. یه چیزش من رو دیوونه ی خودش کرده بود. آخه نه
اینکه
یه خورده بیشتر از یه خورده عاشق سرعتم و درست به همین خاطر هم بابام ماشینش رو عمرا بهم
نمی ده
وقتی تیک آف (حرکت در جا) اونا رو می دیدم حال می کردم .دست فرمون که قربونش برم بیست. شما
تصورش رو بکنید راننده ی سرویس دانشگاه سر میدون امام حسین همچین دور می گرفت که دختر پسر
ها
یه خورده روابطشون نزدیک تر از حد معمول می شد ( نیاز به جزئیات بیشتر که نیست.اوکی؟؟). خوب
وقتی
راننده شرکت واحد اینطوری رانندگی می کنه باید حساب کار دستت بیاد که راننده های شخصی پرواز می
کردند. یه روز یه بنده خدایی بهم گفت به قیافه ات اصلا نمیآد که عاشق سرعت باشی بهت میاد بچه ی
آروم و ساکتی باشی.ما هم به زبان بی زبانی گفتیم : تو برون را بنگری و قال را..ما درون را بنگریم
وحال را........(به قول خودم:میدونم یه روز با این کارا سرم رو به باد می دم اما چه چیزی برای یک
پرنده زیباتر که در آسمان بمیرد).
راستی برای گرفتن گواهینامه تواین شهر مرزی موارد امتحانی رو بدونید بدک نیست:
1- تیک آف یا همون حرکت در جا
2- کشیدن خط ترمز به طول 5متر (البته هر چه بیشتر باشه شانس قبولیتون هم بیشتره)
3-حرکت زیگزاگ وعبور از چراغ قرمز در جلوی چشم مامور
4- و چهارمین مورد که صد البته خیلی هم مهمه حرکت با سرعت زیاد به همراه بار گازوئیل قاچاق( که
هر لحظه احتمال حریق است) به خاطر سنجیدن دل و جرات راننده.
5- و...................
ببخشید که بخشیدن هنر بزرگان است.
و حرف آخر:
یک روز به بهانه ی پریدن از خود خواهم گذشت و پرواز خواهم کرد ...پرواز
عبور تنها واژه ی مقدسی است که عظمت خدا را معنا می کند .عبور بهانه ایست برای وصال و پرواز آغاز مهربانی هاست.
تا حالا مرگ یک قناری رو توی قفس حس کردی .تا به حال تنهایی ماهی رو توی سفر ه ی هفت سین داخل تنگ بلور دیدی....نمی دونم احساست در این وقتها چیه ؟؟؟
وقتی که می بینی آدمی برای شادی خودش حس عبور رو از مخلوقات خدا می گیره ...من یک انسانم و به آدم بودنم افتخار می کنم چون من قاصدکم و عبور را می فهمم ...می فهمم خدا خالق تمام قاصدک هاست .وبرای همین عاشق تمام قاصدک صفتانی هستم که عشق را ....پرواز را می فهمند.
حس زلال پرواز رو نمی تونم با کلمات و جملات بیان کنم چون پرواز ....آآآآه....کلامی برای بیان عشق پیدا نمی کنم .
یه آرزوی قشنگ می کنم برای تویی که با چشمهای قشنگت داری مطالب من رو می
خونی .دعا می کنم همه ی ما اهل پرواز بشیم درست مثل یک قاصدک .چون ما مسافریم.....قربون قلب
مهربونت...یا حق
خوش باشید . خوش بمونید و خوش زندگی کنید................و بدانید بهانه ی آفرینش عشق بود............بای
ادامه رمان رو هم این زیر زدم