![]() خداوندا دوست بدار کسی که علی (ع) را دوست بدارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن بدارد و محبوب بدار کسی که او را محبوب بدارد و مبغوض بشمار کسی که او را مبغوض شمارد و یاری نما کسی که او را یاری نماید خوارگردان کسی که او را خوار گرداند و حق را به همراه او بدار به هر سویی که او رود.»
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آذر 1388
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
کلیک کن.نمی خوای بدونی فال امروزت چیه؟؟.
پروین اعتصامی هستی.دختر بارون رز صـورتـی کهکشان مرکز تحقیقات قرآن المهدی و خدایی که در این نزدیکی است دل گــــــو نازنین یار همه چیز برای خدا جایی برای یک لحظه آرامش مرجع کتابهای روان شناسی عمران میری از تصور تا واقعیت هي فلاني زندگي شايد همين باشد سايت حقوق محبت و زیبایی قاصدک ساز خاموش(آقا مهدی) :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
قاصدک
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم
صبحها که خدا بیدار می شود ...تا فصلی نو؛ برگی تازه از دفترمان را خط خطی کند من هم بیدار می شوم علامت تعجبی به بزرگی تمام دنیا!!!
مگر خدا هم بیدار می شود !!! آری؛ وقتی نسیم در گوش قاصدک ترانه ی عشق می خواند خدا بیدارمی شود. وقتی درویش شبگرد کوچه ها با صدای هو یا علی بیدار می شود خدا هم بیدار می شود. و وقتی چشمانم هر صبح برای دیدن آرزوی وصالت بیدار می شود. خدا هم به رقص می آید. خدا هم بیدار می شود .آری؛ اما تو...... نمی دانم چرا بیدار نمی شوی؟؟ چند بار در گوشت بگویم خدا بیدار شد عزیزم بیدار شو.اما تو......
شاید عهد کرده ای تا وقتی بیدار می شوم با من قهر باشی .
یک سوال:می خواهی دیگر بیدار نشوم؟؟فقط به خاطر تو..
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 5:47
ظهور
وقتی که عبو ر می کند چشمانت آهی چه صبور می کند چشمانت دستم به ضریح زلف هایت برسد یعنی که ظهور می کند چشمانت قاصدک
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت 6:45
به نام ارباب هر که خواهد که چو بنده نشود سرگردان دل به خوبان ندهد و ز پی ایشان نرود.... وقتی می خوای از چیز بزرگی حرف بزنی انگار هیچ چیزی به خاطرت نمی آد انگار چیزی نمی دونی اما این ندونستن از نادانی نیست از بی کمالی ست. هر کدوم ما تو زندگیمون هدفی داریم و برای رسیدن به اون هدف تلاش می کنیم و برای همین هم زندگیمون ارزش پیدا می کنه .همه ی ما از یه جایی شروع شدیم و ....نمی دونم چطور بگم اما می دونم همه به امیدی زنده ایم . اما در این مسیر زندگی گاهی هدف رو گم می کنیم .نمی خوام بگم چنین کنیم وچنان کنیم نــــــــــــــــــه لازم به این حرفها نیست اما شما رو به خدا تون قسم می دم خودتون رو ارزون به دنیا نفروشین. می خوام بگم که مهدی موعود یا (م ح م د) عج الله یک هدف نیست تنها وسیله ای برای رسیدن به هدفه .مهدی بهانه ایست برای عاشق شدن .مهدی سبز است .درست همرنگ خدا. و چقدر قشنگه که بدونیم خدا ما رو برای خودش خلق کرده . و تازه خیلی هم دلش رو بردیم. خدا جون؛ سه بوسه کز دو لبت کرده ای وظیفه من اگر ادا نکنی قرض دار من باشی! «خدایا دمت گرم خیلی باحالی» |+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 7:41
اراده ما
Did you know that those who appear to be very strong in heart, are real weak and most susceptible?
به نظر ميرسند در واقع بسيار ضعيف و شکننده
هستند Did you know that those who spend
their time protecting others are the
ones that really need someone to
protect them?
از ديگران ميکنند خود به کسی برای مراقبت نياز
دارند Did you know that the three most difficult things to say are: جملات سخت تر است دوستت دارم متاسفم و به من کمک کن
Did you know that those who dress in red are more confident in themselves?
بيشتری نسبت به خود بر خوردارند Did you know that those who dress in yellow are those that enjoy their beauty?
لذت ميبرند Did you know that those who dress in black, are those who want to be unnoticed and need your help and understanding?
ميکنند نمیخواهند مورد توجه قرار گيرند ولی به کمک و درک شما نياز دارند Did you know that when you help someone, the help is returned in two folds?
آن دوبار به سوی شما بر ميگردد Did you know that it's easier to say what you feel in writing than saying it to someone in the face? But did you know that it has more value when you say it to their face?
رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بيشتر است Did you know that if you ask for something in faith, your wishes are granted?
بخواهيد به شما عطا خواهد شد Did you know that you can make your dreams come true, like falling in love, becoming rich, staying healthy, if you ask for it by faith, and if you really knew, you'd be surprised by what you could do.
عمل بپوشانيد روياهايی مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهيد و اگر واقعا اين موضوع را ميدانستيد از آنچه قادر به انجامش بوديد متعجب ميشديد But don't believe everything I tell you, until you try it for yourself, if you know someone that is in need of something that I mentioned, and you know that you can help, you'll see that it will be returned in two- fold.
زمانيکه خودتان آنها را امتحان کنيد اگر شما بدانيد که کسی نياز به چيزی دارد که من گفتم و بدانيد که ميتوانيد به او کمک کنيد متوجه خواهيد شد که آن چيز دوبار به سوی شما باز خواهد گشت Today, the ball of FRIENDSHIP is in
your court, send this to those who
truly are your friends (including me
if I am one). Also, do not feel bad if
no one sends this back to you in
the end, you'll find out that you'll
get to keep the ball for other people
want more ..
کسانی که به واقع دوستان شما هستند بفرستيد (مانند
من اگر يکی از آنها ميباشم) همچنين ناراحت نشويد
اگر کسی آن رابرای شما بازپس نفرستاد شما خواهيد
فهميد که بايد اين توپ را برای کسانی که به آن نياز
بيشتری دارند نگهداری کنيد درسته اين کاريه که شما بايد انجام بديد Ok, this
is what you have to do...: آن رابرای همه دوستانتون بفرستيد
send to all your FRIENDS |+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 ساعت 15:22
تشنه لب
امروز خراب آمدم خانه ی تو
بی جام شراب آمدم خانه ی تو دریاب مرا که تشنه لب آمده ام در حسرت آب آمدم خانه ی تو قاصدک |+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 ساعت 4:40
و اما بعد........
ما را به بهانه می برند خانه ی دوست سلام ؛ قرار نبود بعد یه هفته ای که نبودم دوباره بیام و ناراحتتون بکنم ولی چند وقت پیش یک پسر جوون تو محله ی ما عمرش رو داد به شما .دیروز عصری که داشتم از کنار اهل القبور می گذشتم چشمم افتاد به قبرش و مادر پسره که براش ناراحت بود ناخودآگاه این شعر بر زبانم جاری شد: ما را غــم دلبـــران به غـارت ببرد........بوسیده ی روی تو سعادت ببرد بر بازی دهر هر که خندید بباخت.......بیچاره کسی, به این حسادت ببرد «روحش شاد» و اما اصل جنس: چون دیگه کمتر وقت می شه مطلب جدید بزنم ایندفعه اومدم کیلویی کار کردم و هر چی مطالب جالب از دور و بر (وبلاگ های دوستان)پیدا کردم.(به انضمام مطالب خودم) ریختم تو وبلاگ. باشد که مفید افتد. باز شدن مجدد دروازه شهادت : در پي تقاضاهاي پي در پي امت شهيد پرور و خدا دوست ، و با درايت و كفايت مسئولين برخاسته از ميان مردم ، پروازهاي فوق العاده شهادت با سقوط هفتگي هواپيما در مناطق مسكوني با انتخاب شما . براي رزرو جا ، با آژانس پرواز تا شهادت ، تماس حاصل نماييد . عاشقانه ها وقتي به چشمات نگاه ميكنم ، چشمهاي گرسنه ترين دايناسور گوشتخوار رو به ياد ميارم . وقتي بوي تنت رو حس ميكنم ، ميفهمم كه چهار ماهه آب به بدنت نخورده . وقتي دستاتو توي دستم ميگيرم ، ميترسم چند تا از انگشتامو بدزدي . وقتي كه درباره محبت ميگي ، به ياد اون هشتاد تا عشق ديگه ات ميفتم . وقتي مهربونيت رو ميبينم ، به ياد گربه هايي ميفتم كه فقط محض رضاي خدا موش ميگيرن . وقتي صدام ميكني ، آرزو ميكنم كه اي كاش كر بودم (تو كه لال نميشي) . وقتي صداتو ميشنوم به ياد صداي تبر بادي ميفتم . وقتي آواز ميخوني ، به ياد هواپيماهاي جنگي ميفتم كه ديوار صوتي رو ميشكنن . دوباره وقتي آواز ميخوني ، به ياد ترانه هاي عاشق ترين دراز گوش عالم ميفتم . وقتي به طرفم ميايي ، خودم رو به خواب ميزنم ، تا مبادا كه ترك بردارد ، شيشه عينك روي چشمم . وقتي صورتت رو ميبينم ، به ياد ترسناك ترين فيلمي كه ديدم ، ميفتم . وقتي كه حرف ميزني ، تمام صورتم رو با آب دهنت خيس ميكني ، نكنه تو كارواشي ؟ و خدا ........را آفرید و خدا سنگ را آفريد فقط براي گذاشتن زير پاي لنگ . و خدا چاه را آفريد فقط براي كنده شدن جلوي پاي كور . و خدا دل را آفريد فقط براي شكستن . و خدا صورت زيبا را آفريد فقط براي سوزاندن دل صورت زشت . و خدا اميد را آفريد فقط براي خوش كردن دل نيازمندان . و خدا اشك را آفريد فقط براي چكيدن از گونه دل سوختگان . و خدا چشم را آفريد فقط براي ديدن زشتي ها . و خدا آه را آفريد فقط براي بيرون آمدن از سينه دردمندان . و خدا فرشته را آفريد فقط براي مسخره كردن ديو . و خدا خنده را آفريد فقط براي مسخره كردن . و خدا عشق را آفريد فقط براي توجيه هوسراني . و خدا انسان را آفريد فقط براي گند زدن به دنيا . و خدا من را آفريد فقط براي اينكه يكي به جمع بيچارگان اضافه كند . و خدا من را آفريد فقط به عنوان موش آزمايشگاهي براي آزمايش هاي بي سر و ته اش . و خدا من را آفريد فقط براي اينكه كاري كرده باشد . و خدا من را آفريد ، ... و عجب كار اشتباهي كرد . و ...... . و ...... . و خدا تو را آفريد ، فقط براي فراموش كردن من . (به نقل از زگیل خان) جوک ها:( همین یه کارموون مونده بود؟) به ترکه می گن حج خوش گذشت میگه خیلی سنگ خوردم ولی بالاخره بوسیدمش. یا اصفهانی میره مسابقه ی رالی تو راه مسافر می زنه. به ترکه می گن اگه آب نبود چی می شد؟ می گه نمی تونستیم شنا یاد بگیریم بعد غرق می شدیم. چوپان دروغگو می میره میبرنش اون دنیا می گن اسمت چیه می گه دهقان فداکار. یه روز یه کرده می میره میبرنش جهنم بعد یه هفته می بینن جهنم جالی شده تحقیق می کنن می بینند کرده همه رو قاچاقی برده بهشت. یه روز به یه معتاد می گن با 45,46,47,48 جمله بساز می گه:چلا پنجه می کشی,چلا شیشه می شکنی,چلا هف نمی زنی,چلا هشتی ناراحت. یک روز یه اصفهانی برای مادرش ختم می گیره خیلی شلوغ می شه برای مراسم هفتش بلیط می فروشه. یه روز یه نفر روز ولینتان می ره کارت فروشی می گه:ببخشید آقا کارتی دارید که روش نوشته باشه تو تنها عشق من هستی.یارو می گه: آره.طرف می گه پس بی زحمت شانزده تا بدید. یه روز تو صف نانوایی شاطر میاد می گه از اینجای صف دیگه نون نمی رسه.ترکه می گه آقا جون مادرت یه خورده جمع تر وایستید به ما هم برسه. یه شب یه ترکه یه اسب می بینه می گه کاش که من هم درس می خوندم. یه ترکه می خواست آتشنشانی استخدام بشه ازش می پرسن اگه جنگل آتش بگیره آب نداشته باشیم چیکار می کنیم.کمی فکر می کنه می گه تیمم می کنیم. یه روز یه کچله می ره سلمونی همه می زنن زیر خنده می گه چیه بابا اومدم آب بخورم. به یه ترکه می گن دیوید بکهام رو می شناسی ؟ می گه آره سر کوچه مون تعویض روغنی داره.(تبلیغات روغن موتور کاسترول). به ترکه می گن محبوب ترین تیم فوتبال تو چیه؟ میگه قربون جدش برم آسید میلان. یه رشتیه رفت نونوایی دید صف مردانه شلوغه میره تو صف خانمها می گه :خانومم گفته دوتا نون بده. دو خرما با هم ازدواج می کنن ماه عسل می رن سر مزار. یک روز یه ترکه صد هزار صلوات نظر می کنه میره تو ورزشگاه آزادی میگه(محمد وآل محمد)صلوات. بچه ترکه به باباش میگه:بابا پنکه سقفی سوخت.باباهه می گه: خاک تو سرتون کنن 15 نفری میخوابین زیرش میخواین نسوزه. (منبع خاصی نداشت یا بهتره بگیم عوام الناس) حکایات یه بنده خدایی می گفت:« و ای پسر جهد کن تا عاشق نشوی که از عاشقی بلا خیزدـ» قابوس نامه قبل شعر اینم بخونید جالبه: روزی در ایام جوانی بانگ بر مادر زدم دل آزرده به کنجی نشست ونالان همی گفت:ـ« ذلیل مرده اگه رفتم برات خواستگاری؟؟؟؟؟؟؟» ...منبع: ریگستان سعدی «حالا نوبت شعره» ميرم از شهر تو با يه کوله بار از خاطره خاطرات یک شهر مرزی:(برگرفته از کتاب مجموع خواطر«جمع مکسر خاطره»من) یک روز البته اون آخر آخراش که داشتیم از دانشگاه مرخص می شدیم رفتیم خوابگاه آقای خانی اینا . که برحسب اتفاق خوابگاه یکی از دوستام هم هست و ایشون هم چون خیلی مهمون نواز بودن گفت: هی فلانی من می خوابم تو هر کار می کنی بکن و بعد سرش رو مثل لاک پشت زیر پتو قایم کرد و ما موندیم ودر و دیوار و یه اتاق خالی.البته اشتباهی تصور نکنید این پسره مهمون داری بلد نبود نــــــــــــــــــــــــــه.این عین مهمون داریه. چرا؟ خوب ؛آدم حسابی؛ وقتی یه نفراین همه به تو اعتماد داره که خودش می گه هر کاری(؟؟؟) می خوای بکنی بکن خوب چی از این بهتر(!!!!!!). این از مهمون داری مردم مهمون دوست. اما اونجا رو هر چی هم بگید فلانه و چیه وچیه. یه چیزش من رو دیوونه ی خودش کرده بود. آخه نه اینکه یه خورده بیشتر از یه خورده عاشق سرعتم و درست به همین خاطر هم بابام ماشینش رو عمرا بهم نمی ده وقتی تیک آف (حرکت در جا) اونا رو می دیدم حال می کردم .دست فرمون که قربونش برم بیست. شما تصورش رو بکنید راننده ی سرویس دانشگاه سر میدون امام حسین همچین دور می گرفت که دختر پسر ها یه خورده روابطشون نزدیک تر از حد معمول می شد ( نیاز به جزئیات بیشتر که نیست.اوکی؟؟). خوب وقتی راننده شرکت واحد اینطوری رانندگی می کنه باید حساب کار دستت بیاد که راننده های شخصی پرواز می کردند. یه روز یه بنده خدایی بهم گفت به قیافه ات اصلا نمیآد که عاشق سرعت باشی بهت میاد بچه ی آروم و ساکتی باشی.ما هم به زبان بی زبانی گفتیم : تو برون را بنگری و قال را..ما درون را بنگریم وحال را........(به قول خودم:میدونم یه روز با این کارا سرم رو به باد می دم اما چه چیزی برای یک پرنده زیباتر که در آسمان بمیرد). راستی برای گرفتن گواهینامه تواین شهر مرزی موارد امتحانی رو بدونید بدک نیست: 1- تیک آف یا همون حرکت در جا 2- کشیدن خط ترمز به طول 5متر (البته هر چه بیشتر باشه شانس قبولیتون هم بیشتره) 3-حرکت زیگزاگ وعبور از چراغ قرمز در جلوی چشم مامور 4- و چهارمین مورد که صد البته خیلی هم مهمه حرکت با سرعت زیاد به همراه بار گازوئیل قاچاق( که هر لحظه احتمال حریق است) به خاطر سنجیدن دل و جرات راننده. 5- و................... ببخشید که بخشیدن هنر بزرگان است. و حرف آخر: یک روز به بهانه ی پریدن از خود خواهم گذشت و پرواز خواهم کرد ...پرواز عبور تنها واژه ی مقدسی است که عظمت خدا را معنا می کند .عبور بهانه ایست برای وصال و پرواز آغاز مهربانی هاست. تا حالا مرگ یک قناری رو توی قفس حس کردی .تا به حال تنهایی ماهی رو توی سفر ه ی هفت سین داخل تنگ بلور دیدی....نمی دونم احساست در این وقتها چیه ؟؟؟ وقتی که می بینی آدمی برای شادی خودش حس عبور رو از مخلوقات خدا می گیره ...من یک انسانم و به آدم بودنم افتخار می کنم چون من قاصدکم و عبور را می فهمم ...می فهمم خدا خالق تمام قاصدک هاست .وبرای همین عاشق تمام قاصدک صفتانی هستم که عشق را ....پرواز را می فهمند. حس زلال پرواز رو نمی تونم با کلمات و جملات بیان کنم چون پرواز ....آآآآه....کلامی برای بیان عشق پیدا نمی کنم . یه آرزوی قشنگ می کنم برای تویی که با چشمهای قشنگت داری مطالب من رو می خونی .دعا می کنم همه ی ما اهل پرواز بشیم درست مثل یک قاصدک .چون ما مسافریم.....قربون قلب مهربونت...یا حق خوش باشید . خوش بمونید و خوش زندگی کنید................و بدانید بهانه ی آفرینش عشق بود............بای ادامه رمان رو هم این زیر زدم |+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت 8:55
رقص ارواح(ادامه)
(2) عمه فاطمه و شوهرش بودند که اومده بودند. فاطمه بد جوری عرق کرده بود . دکمه های مانتویش یکی در میون باز بود ظاهرش کاملا نامرتب بود به طوری که به سادگی می شد فهمید خیلی نگران است. مریم«سلام عمه جون......» اما عمه آنقدر نگران بود که حتی جواب دخترک را هم نداد . دخترک را به کناری هل داد و داخل شد. مهدی(شوهر عمه):« ســــــــلام ؛ مریم خانوم حالت خوبه؟».مریم سرش را به علامت تایید تکان داد. مهدی:« چی شده؟».که فاطمه با کنایه گفت:« آقا مهدی الان وقت بچه بازی نیست.بیا ببینیم چی شده؟» مهدی که حسابی به ریش قباش بر خورده بود غر زد:«خوب من هم می خوام بدونم چی شده دیگه».اما وقتی ناراحتی فاطمه را دید دیگر چیزی نگفت و به راه افتاد . مریم در را بست وپشت سر آنها بالا رفت. فاطمه وقتی داخل حال رسید احمد را دید که روی کاناپه نشسته است و سرش را در میان دستانش گرفته . فاطمه:« سلام خان داداش؛ چی شده؟؟». احمد همان طور که سرش پائین بود گفت:« هیچی ؛مثل اینکه بابا.......».اما فاطمه اجازه نداد اون حرفش را تمام کند وگفت:« پس تو اینجا چیکار می کردی؟». احمد که حالا سرش را بلند کرده بود و به چهره ی نگران فاطمه چشم دوخته بود گفت:« چکار می تونستم بکنم اون که می خواست بمیره که من رو خبر نکرده بود!!». فاطمه با دلخوری گفت:« شما هم که دائم دنبال یه سوراخ می گردید تا بتونید موادتو بکشین».احمد ناگهان از جا پرید.این حرف برای اون جلوی مهدی و دختر کوچکش خیلی سنگین تمام شد . صدایش را بلند کرد و گفت:« حرمتتو نگهدار آبجی.......می زنم.......». فاطمه:« می زنی چی؟ می زنی سیام می کنی؟می زنی می کشیم؟». احمد:« اه اه اه ؛ مثل اینکه توپت پره ها؛ تقصیر منه که مرده؟؟؟». فاطمه با سر در گمی گفت:« نمی دونم نمی دونم اعصابم داغونه!». و با عجله به سمت پیر مرد دوید:« بابا؛ بابا». احمد:« ولش کن بدنش سرد شده بذار راحت باشه».فاطمه می زند زیر گریه:«بابااااااااا؛باباااااااااااااا». احمد بعد رو به دخترک کرد و گفت:« مریم ؛ بابا بیا برای عمو اینا زنگ بزن بگو بیان؛ به عمه خدیجه هم بگو بیاد». که فاطمه با همان صدای ضجه مانند گفت:« نمی خواد , برای همه شون زنگ زدم تو راهند.» و بدون اینکه به کسی فرصت حرف زدن دهد دوباره شروع به گریه کرد. احمد:« به مینا(همسر احمد) هم گفتی؟» فاطمه:« زنگ زدم خونه نبود». وبعد درحالی که با گوشه ی چشم به او نگاه می کرد گفت:« فکر می کردم شما اینکار رو کردید؟؟؟». احمد به من و من افتاده بود و گفت:« راستش ؛ راستش واقعیتشو اگه بخوای من اونقدر حول شده بودم که نمی دونستم چیکار کنم؟». فاطمه در حالی که با چشمانش اطراف را نشان می داد با کنایه گفت:« آره ؛ از کاغذ پار ه های اطراف معلومه چقدر حول شده بودی؟؟». احمد با یک قیافه ی حق به جانب گفت:« منظورت چیه آبجی؟». فاطمه:« هیچی منظوری نداشتم». در همین موقع در باز می شود و عمه خدیجه همراه همسرش توی حیاط ولو شدند. خدیجه با نگرانی پرسید:« چی شده فاطی جون؟بابا طوریش شده؟». پله ها را سریع بالا دوید و در حالی که به شدت به نفس نفس افتاده بود چشمش به چهره ی سفید و بی رو ح پیر مرد افتاد. خدیجه:«بابااااااااااا؛ آخ باباااااااااااااااا».و شروع کرد به صورتش چنگ زدن.خدیجه دختر کوچک خانواده بود و به همین خاطر پدرش را خیلی دوست داشت.مرگ پدرش ضربه ی روحی بزرگی به او زده بود . حسین و فاطمه دو دستش را گرفته بودند تا او را آرام کنند. صورت خدیجه پر از خون شده بود و دائم فریاد می کشید. فاطمه او را در آغوش گرفت:« آروم باش دختر؛ آروم باش». پیر مرد سرد و خاموش گوشه ی اتاق دراز کشیده بود . با اینکه مرده بود اما هنوز ابهت یک مرد در چهره اش دیده می شد پوست سفید صورتش که تازه اصلاح شده بود کمی وا رفته بود و برجستگی خاصی به بینی اش می داد. چشمان سبز رنگش همین طور خیره به سقف اتاق مانده بود . ترسی گنگ در چشمانش پیدا بود. دستانش را روی سینه جمع کرده بود انگار از چیزی ترسیده بود و بر روی پیشانی بلندش جای چند خراش کوچک دیده می شد . پیکرش انقدر لاغر بود که استخوان هایش را به راحتی می شد حس کرد. احمد به طرف پیر مرد آمد و چشمانش را بست. و بعد به سمت مهدی که در آن گوشه ی اتاق ایستاده بود رفت و او را در آغوش گرفت. مهدی :« غم آخرتون باشه». احمد:«ممنونم». همین طور که می گذشت سر و کله ی آشنایان یکی یکی پیدا می شد. عمو عباس و عمو علی در حالی که همراه خود آمبولانس آورده بودند وارد خانه شدند. تنها یک نگاه به سر و وضع خواهران کافی بود تا متوجه شوند کار از کار گذشته است. عباس با حالت درد آلودی رو به علی گفت:« خوب بریم بالا جنازه رو بذاریم تو ماشین». اشک در چشمان عباس جمع شده بود اما حس عجیبی جلوی گریه اش را گرفته بود . عباس پسر اول خانواده بود و به نوعی حق پدری هم بر سر دیگر بچه ها داشت و خیلی مورد احترام آنها بود . احمد:«سلام آقا داداش». عباس:«سلام» همین طور همه ی بچه ها به او وعلی سلام کردند. آنهاهمان طور که آرام بالا آمده بودند بدون هیچ حرف زیادی جسد را همراه زیر اندازش بلند کردند و اهسته پائین بردند و داخل امبولانس گذاشتند . همسایه ها که تا آن موقع از همه چیز بی اطلاع بودند با صدای آژیر ماشین به کوچه آمدند تا ببیند چه اتفاقی افتاده است.اما پیش از آنکه آنها برسند ماشین با صدای آژیر بلندی به راه افتاده بود. (3) همان شب احمد که بی رمق از اتفاقات آن روز بود همراه مریم به خانه برگشت وچیزی نگذشت که به خواب رفت . نیمه های شب بود که کابوس به سراغش آمد. همان عکس وحشتناکی را که در آن پاکت لعنتی دیده بود دوباره به سراغش آمده بود اما خیلی ترسناک تر؛ با چشمان قرمز از حدقه بیرون زده و دندان هایی که تعدادشان گویی خیلی بیش از حد طبیعی بود به طوری که از دهانش بیرون زده بود و روی ان را قرمزی خون مانندی پوشانده بود . حالت کشیده ی صورتش و چشمان بی فروغ و گود رفته اش او را بیش از پیش ترسناک کرده بود و دماغی که بیش از حد از صورتش بیرون زده بود . احمد از ترس به خود می لرزید و دائم در خواب از این پهلو به آن پهلو می شد و تمام صورتش غرق عرق شده بود. احمد:« تو ؛ تو کی هستی؟؟؟». روح در هوا چرخی زد و با صدای ضعیفی گفت :« من شیطان مرگم». صدایش مثل این بود که از ته چاه خارج می شود با اینکه ضعیف بود اما ضجه آور بود و تا اعماق وجود آدمی نفوذ می کرد. احمد با هراس پرسید:« با من چیکار داری؟؟». روح:« هه هه هه ؛ من با تو کاری ندارم تو با من کار داری». احمد:« نه نه نه من با تو هیچ کاری ندارم برو برو» . روح:« اگه کاری نداشتی چرا مرا فرا خواندی؟ها؟». احمد:« نه من این کار رو نکردم . گمشو». روح دوباره در هوا چرخی زد از زیر ردای زردش نوشته ای را بیرون آورد .همان نوشته ای بود که آن روز عصر احمد از داخل پاکت در آورده بود. احمد با تعجب پرسید:« این پیش تو چیکار می کنه؟ این ؛ ای........ن الان باید تو ماشین باشه».اما روح مثل اینکه او را به بازی گرفته بود گفت:« تو خودت مرا فرا خواندی ؛ حالا هم باید تحت اختیار من باشی وگرنه.......». احمد با ترس گفت:« وگرنه چی؟» روح:« سزای اذیت کردن من مرگ است». احمد به هراس افتاده بود دهانش از شدت ترس کف کرده بود و نمی توانست هیچ چیزی بگوید آنقدر ترسیده بود که حتی قدرت تکان خوردن را هم نداشت تمام بدنش سست شده بود و گویی داشت در اختیار روح قرار می گرفت. روح:« تو در تسخیر من هستی» . بعد کمی پائین آمد و دستش را روی پیشانی احمد گذاشت سردی ناخن های سفید و درازش گرمای بیش از حد احمد را پائین آورد. احمد اکنون کمی بهتر شده بود روح ادامه داد:« تو باید 10 دختر هفت ساله را بکشی و از قلبشون یک سرنگ خون برداری».احمد به وحشت و تکاپو افتاده بود.اما رو ح پیشانی اش را با دست فشار داد وگفت:« فقط گوش کن». احمد ناخود آگاه ساکت شد. و روح ادامه داد:«10 دختر هفت ساله فهمیدی؟ و فقط 12 ماه فرصت داری یعنی یک سال ......10 دختر هفت ساله». ناگهان احمد از شدت هراس از خواب پرید و مثل دیوانه ها در وسط حال شروع به دویدن کرد این جمله دائم در سرش تکرار می شد:«10 دختر هفت ساله». سریع به سمت کمد دوید شناسنامه ها را در آورد وشناسنامه ی مریم را یاز کرد .خوشبختانه او تازه 6 سالش شده بود نفس راحتی کشید و شناسنامه را داخل کشوی کمد گذاشت. کشتن 10 دختر هفت ساله دیوانه کننده بود . او می بایست 10 دختر بچه را می کشت واز قلبشان یک سرنگ خون بر می داشت در غیر اینصورت حتما می مرد. احمد که تحمل نداشت فریاد کشید:«نه؛نــــــه؛ اینها همه,خیالاته؛ من فقط خواب دیدم همین». اما هر چه می خواست خود را راضی کند که خواب دیده است امکان پذیر نبود انگار چیزی در درونش می گفت:« تو باید به وظیفه ات عمل کنی. تو در اختیار من هستی . در اختیار من». احمد:«نـــــه» و دو زانو روی زمین نشست وسرش را در میان دستانش گرفت . همین طوری فریاد می زد:«نه نه». آنقدر صدایش بلند بود که مریم با هراس از خواب پرید و با عجله خود را به پدر رسانید:« چی شده بابا؛ اتفاقی افتاده؟؟». اما احمد بی توجه همچنان فریاد می زد:«نه؛ نه؛ من.............نه». مریم خیلی دستپاچه شده بود .گوشی تلفن را برداشت و با عمو علی تماس گرفت:«الو عموعلی». علی:« تویی مریم...می دونی ساعت چنده؟؟؟». مریم:« عمو جون؛ بابام ؛ بابام حالش اصلا خوب نیست». علی :«چی گفتی؟؟چی شده؟؟». مریم:« نمی دونم تو حال افتاده وهی فریاد می زنه ....من خیلی می ترسم». علی:« خودت رو ناراحت نکن عمو جون من الان سریع میام». پنج دقیقه بعد عمو علی دم در بود و پشت سر هم زنگ می زد. مریم با آیفن در را باز کرد .و عمو علی با عجله داخل آمد. مریم:« سلام ». عمو:«سلام؛ بابات کو؟؟». مریم:«بالا تو حاله». علی:« خوب نگران نباش من می بینم حالش چطوره باشه؟؟».مریم:« باشه».بعد سریع از پله ها بالا رفت وسط اتاق احمد دراز به دراز افتاده بود و حرکتی نمی کرد. علی فوری بغل دستش نشست وسرش را در آغوش گرفت:«احمد؛ احمد؛ داداش چی شده؟؟».و رو به مریم که بغل دستش ایستاده بود کرد و گفت:«دختر یه خورده آب قند بیار زود باش».مریم سریع به آشپزخانه رفت وآب قند درست کرد و برای عمو آورد:«بیا عمو جون».و در حالی که بغض گلویش را گرفته بود گفت:« عمو!!!.......بابا خوب می شه؟؟».عمو برگشت و دستی روی سرش کشید و گفت:«نگران نباش دخترکم؛ آره حتما خوب می شه». وبعد آب قند را در دهان احمد ریخت.. اندکی گذشت تا اینکه احمد چشمان نیمه جانش را باز کرد. احمد:« من میمیرم؛ من نمی تونم». علی:« نگران نباش احمد من اینجا هستم ».اما احمد اصلا متوجه ی حضور او نبود:« من می میرم.....». علی:«چرا هذیون می گی؟؟».و بعد رو به سمت مریم گفت:« دختر؛ یه بالشت بده بزارم زیر سرش».مریم سریع بالشتکی را که روی کاناپه بود برداشت وبه عمو داد.عمو هم بالشت را زیر سر احمد قرار داد و آرام او را خواباند . عمو علی دستی به سر دخترک کشید و گفت:« عمو جون ؛ شما قرص ها رو کجا میذارین؟». مریم گفت:« همه شون تو یخچالند تو قفسه ی در».علی آهسته بلند شد و به سمت آشپزخانه می رود و یک مسکن پیدا می کند و همراه یک لیوان آب بر می گردد. بعد از اینکه قرص را به احمد داد بلند شد و به مریم گفت:« خوب عمو جون؛ تو همین جا باش تا من برم سراغ دکتر و بیارمش اینجا باشه عمو؟». مریم:«اما من می ترسم عمو جون». عمو:« نترس دختر گلم من همین الان میام».« راستی مامانت کجاست؟؟» مریم:«مامان رفته تبریز خونه ی خاله زهرا» عمو:« خوب؛ باشه؛ من زود بر می گردم , همین جا بمون باشه؟؟».مریم:« باشه». «ادامه دارد» |+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت 8:49
شب است وشاهد و شمع وشراب و عشق می بارد
شبی از شوق شرابی قدح در جام زدیم
نعره ی یعطی لله به هر بام زدیم قصه ی زلزل و زلزال ز دفتر خواندیم
چوب بر هر چه می و میکده وجام زدیم
وای بر حال دل ما که چنین بی خبریم
تکیه بر سستی و بد عهدی ایام زدیم
گذرت گر به خرابات دل افتاد بگوی
هر چه گفتی همه بر مرمر و رخام زدیم
رزق و روزی همه بر پایه ی لطف است ولی
فالی هم بر ورق سوره ی انعام زدیم
این شعر رو در مورد زلزله ی بم گفتم.دیگه داره امتحانانات هم گاماس گاماس شروع می شه وقصد دارم وبلاگ رو اجاره بدم مشتری پیدا شد به موبایلم زنگ بزنید.به یه بنده خدایی واگذار کرده بودیم اما مثل اینکه اوشون زیاد مایل به همکاری نبود..از عزیزانی که وقت زیادی برای تلف کردن دارند تقاضامندیم یه تماس با من بگیرن تا سر قیمتش با هم کنا ر بیایم....دیدار به.........
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 ساعت 8:31
|