سلام؛
بچه ها دارم یه دستان بلند(رمان) می نویسم تحت عنوان رقص ارواح.طرح کلی داستان تو ذهنم هست فکر
کنم حول و حوش 80 الی 90 صفحه بشه.تیکه ی اولش رو تو وبلاگ می زنم .خیلی دلم می خواد نظر واقعیتون رو نسبت به اون ابراز کنید. می خوام بدونم اصلا دست به قلمم خوب هست .فقط شما رو به خدا نمی خوام بیخودی به به و چه چه بگید بیشتر اشکالات کار رو بگید.همه تون رو دوست دارم ..یا علی.
« رقص ارواح»
بعد از ظهر یک روز گرم پائیزی بود.خورشید کم کم داشت غروب می کرد . اما هوا همچنان روشن بو د.احمد توی حیاط مشغول تمیز کردن شیشه ی اتومبیل بود که دخترک سراسیمه از پله ها پائین دوید و خود را به پدر رساند:«بابا جون؛ بابا جون»احمد تمام حواسش را جمع کرد تا ببیند دختر چه می خواهد بگوید.دخترک که رنگ از صورتش پریده بود گفت«بابا؛ بابا بزرگ مر...دددد..ه ه ه». اما مرد هیچ عکس العملی نشان نداد و همان طور که سیگار گوشه ی لبش بود دوباره مشغول کارش شد.دختر دوباره گفت« بابایی؛ بابا بزرگ مرده».
احمد:« خوب که چی برو به کارت برس.باشه فهمیدم». دختر که انتظار چنین برخوردی را نداشت همان طوری جایش خشک زده بود و به پدرش نگاه می کرد.
احمد:« تو که هنوز ایستادی که. گفتم برو».
دختر کوچولو با عجله پله ها را دو تا یکی بالا پرید و مستقیم خود را به تلفن رساند.« الو .....سلام عمه جون ؛ فکر می کنم بابا بزرگ مرده» « آره جون خودم؛دروغ نمی گم».
احمد صدای دخترک را از داخل حیاط شنید . با عجله از پله ها بالا دوید و سریع گوشی را قطع کرد.
احمد:« دختر ه ی احمق واسه کی زنگ زدی؟؟».
دخترک در حالی که از ترس به مور مور افتاده بود گفت:« برای عمه».
_« ای احمق , الان مثل مور و ملخ می ریزند اینجا».
اما ناگهان انگار چیزی به فکرش رسیده باشد با سر ؛ سریع اطراف را پائید.بعد رو به دخترک کرد و گفت :« خوب عیبی نداره کوچولوی من؛ حالا زیر فرش, تو کمدا, داخل کشو ها رو بگرد. نگاه کن وصیت مصیتی پیدا می کنی».
مریم:« چی!!! وصیت دیگه چیه؟»
احمد:« هیچی تو بگرد هر چی کاغد پیدا کردی جمع کن بیار».
مریم:« بابایی بازیه؟؟».احمد که انتظار این حرف رو نداشت نیشش باز شد و دخترک رو در آغوش گرفت و گفت :«آره دخترم بازیه»« اه اه اه ؛ تو که هنوز ایستادی .یاللا». دخترک به سمت اتاق پذیرایی دوید و شروع به جستجو کرد.
ده دقیقه ای گذشت اما هیچ چیزی پیدا نکرده بودند از طرفی هم هر لحظه آشنایان سر می رسیدند و این موضوع هم احمد را کلافه تر می کرد.که ناگهان مریم گفت« بابا ببین این چیه؟» یک پاکت زرد رنگ دستش بود که سر اون مهر و موم شده بود.احمد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت:« آفرین دختر گلم؛ این رو از کجا پیداکردی».
مریم:« زیر کمد؛ بابایی».
سریع اون رو از دست دخترک قاپید و شروع به پاره کردن پاکت کرد. اما ناگهان از تعجب خشکش زد. درون پاکت تصویر وحشتناکی از یک موجود زده بود و زیر آن با خط تقریبا درشتی نوشته شده بود« - و شیطان روح من را تسخیر کرد . به طوری که اراده ای در کارهای خلافم نداشتم . من خواهم مرد اما روحم آرامش نخواهد یافت . شیطان در کمین توست...مواظب باش..........».
احمد هنوز غرق در بهت وشگفتی بود .چشمانش را از روی نوشته برداشت و با عصبانیت گفت:« برو ببینم پیر مرد احمق؛ عوض پول و مال و ارث ؛ چرت وپرت نوشته.هفتاد سال مال دنیا رو لمبوندی هیچ خیری براش نداشتی هیچ .هیچیتم به ما نرسید.».
در همین حین ناگهان صدای زنگ در بلند شد. دختر کوچولو که از کارهای پدرش اصلا سر در نمی آورد همین طور روی صندلی نشسته بود و او را تماشا می کرد که با صدای زنگ از جا پرید و گفت:« من میرم در رو باز کنم». که احمد با دستپاچگی گفت:« لازم نکرده بشین سر جات» و سریع تمام کاغذ ها رو پراکنده کرد. یه کم تو کمد یه خورده تو کشو.یه خورده هم زیر فرش و.... بعد رو به دخترک کرد و گفت :«خوب حالا برو تا در رو از جا نکندن در رو باز کن. اما حواست باشه حرفی نزنی ها».
مریم با عجله به سمت در دوید و در را باز کرد.
ادامه ی ماجرا باشه برای بعد...



