تبليغاتX
گامی به سوی بلوغ

                                    * * *

یکی درد و یکی درمان پسندد یک وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد

                                    * * *

+ نوشته شده توسط همای در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 و ساعت 6:27 |
سلام  امیدوارم روز قشنگی داشته باشید و تمام لحظه های زندگی تون سر شار از خدا باشه...یاحق


    ساقیا آمدن عید مبارک بادت


ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
برسان بندگی دختر رز گو به درآی که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت
+ نوشته شده توسط همای در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 و ساعت 6:25 |
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را نزن ****ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو****چشم هایم بی تو بارانی ست حرفش را نزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا****دل شکستن کار آسانی ست حرفش را نزن

خورده ای سوگند روز ی عهد من را بشکنی****این شکستن نامسلمانیست حرفش را نزن

حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام****رفتنت آغاز ویرانی ست حرفش را نزن

                                                                                        

+ نوشته شده توسط همای در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 8:59 |

                                    « مهر مادری »

هنگامی که خرگوش لانه اش را ترک کرد مه سفیدی فضا را پوشانده بود و تا نزدیکی های زمین پایین آمده بود.

خرگوش سرما را در تن وجان ومغز استخوانش حس میکرد. به اطرافش نگاهی انداخت. همه جا سفید سفید بود. درختان چون اسکلت عمود ، در زمین فرو رفته بودند ، بدون هیچ برگ وپوششی و از سرما به خود می لرزیدند.

خرگوش آماده رفتن شد. هرچند قدم که میرفت برمی گشت و به لانه اش نگاه می کرد. دلش هنوز در لانه بود وبه فکر بچه هایی که در آن تنها بودند. تنها وگرسنه.

آنقدر رفت ورفت تا اینکه کاملاً از خانه اش دور شد.

در میان برف ها چیزی توجه اش را به خود جلب کرده بود.  چشمانش از خوشحالی می درخشید.سریع  به سمت آن دوید ودر حالی که  دست از پا نمی شناخت رو به آسمان کرد وآهسته گفت :«آه خدای من ، ریشه چغندر، چقدر خوب خدایا شکرت، شکرت». در آن وقت سال غذا بندرت به دست می آمد برای همین با عجله ریشه ها راکند وداخل سبد ریخت.

بالای سرش درختان در چنگال برف اسیر بودند وسرما حکم میراند .آن همه برف دیگر برای درختی قابل تحمل نبود.برای همین سر خم کرد و مقداری برف را پایین ریخت.

خرگوش بلا فاصله از جا پرید و پا به فرار گذاشت .قلبش به شدت می زد... .از وقتی که همسرش را از او گرفته بودند خیلی محتاط شده بود .

درست تابستان سال گذشته بود که همراه همسرش برای گردش بیرون رفته بود .

همه چیز لبریز مهر بود حتی درختان هم می خندیدند و شکوفه ها به هر عابری سلام  می دادند و پروانه ها عاشقانه روی گل پرواز می کردند... در این حین بود که ناگهان متوجه همسرش شد که از درد به خود می پیچید و فریاد می زد :« آی پام ،آی، کمک کنید،خواهش میکنم ». پایش در تله ای که موجودات دو پا کار گذاشته بودند گیر کرده بود و مثل ابر از آن خون می بارید. استخوانش شکسته بود .اما از دست خرگوش کاری ساخته نبود.

کم کم بدنش سست شد و آهسته روی زمین افتاد. خرگوش هراسان با هر چیزی که به دستش می رسید سعی داشت تا شاید بتواند همسرش را آزاد کند . اما بی فایده بود .

آرام کنار همسرش نشست و به چهره ی بی رمقش چشم دوخته بود و اشک می ریخت. چه رویایی که در سرش نپرورانده بود.

ناگهان از پشت بوته ها صدایی به گوش رسید خرگوش فوری به پشت درختی پناه برد . شکارچی بود همراه سگش. سگ دائم پارس میکرد واطراف را بو می کشید . خرگوش پشت درخت افتاده بود وسرنوشتی را که تقدیر برایش رقم می زد می نگریست .

شکار چی چاقویی از جیب در آورد تا با آن سر شکار را ببر د .

خرگوش دیگر تحمل نداشت .مرگ چنگالش را به سمت همسرش گرفته بود و تا آن جا که می توانست پنجه هایش را در بدنش فرو می برد .خرگوش بی رمق از حال رفت .

حالا همه ی نقشه هایش ، نقش بر آب شده بود .فکر اینکه روزی مجبور شود فرزندانش را تنها بزرگ کند تمام تنش را می لرزاند .

وقتی دوباره چشمانش را گشود از شکار چی و سگ و همسرش خبری نبود و دوباره آن تله بود که کار گذاشته شده بود.

 نمی دانست چکار می کند به طرف تله رفت. و با سنگ به جان آن افتا د . ناگهان تله باصدای مهیبی بسته شد  طوری که خرگوش از ترس چندقدم عقب رفت .

 قضا این طور حکم کرده بود که او تنها با خاطرات همسرش زندگی کند.

چند ماه بعد بچه ها به دنیا آمدند. بچه هایی یتیم که جز مادر کسی را نداشتند.

وقتی این خاطرات را به یاد می آورد اشک از چشمانش سرازیر می شد ودر سردی محیط از روی گونه اش به زمین می افتاد. اما هیچ سرمایی نمی توانست گرمی اشک او را منجمد کند اشک هایی که حکایت کننده ی عشق وعلاقه او بودند و در عین حال حاکی تنهایی وبی کسی اش.

خرگوش دوباره جلورفت و ریشه هایی را که از سبدش بیرون افتاده بود جمع کرد و آماده رفتن شد .مدام فکر بچه های گرسنه اش در لانه بود و با عجله سعی می کرد زود تر به آنها برسد که ناگهان در راه برگشت ، حیوانی به سمتش یورش برد تا بفمهد چه اتفاقی افتاده است پشتش پر از خون بود . با هراس و عجله خود را به پشت درختی رساند . گربه ی وحشی بود که قصد شکارش را داشت .گربه با عجله به طرفش دوید ولی خرگوش پا به فرار گذاشت.

همین طور که می دوید چغندر ها ار توی سبد روی زمین می ریخت و پراکنده می شد. خرگوش بیچاره از ترس زیر بوته ای پنهان شد و به خود می لرزید .یکدفعه فکری به ذهنش رسید . شاخه ای را که آنجا افتاده بود گرفت و خود را از بوته ها کمی بیرون آورد .تا گربه او را ببیند .گربه با عجله به سمتش یورش برد. قلب خرگوش  داشت از دهنش  بیرون می زد. سایه ی مرگ را بر سرش می دید.

سریع چوب را جلوی بدنش گرفت . نوک تیز شاخه در بدن گربه فرو رفت و گربه از شدت درد به خود پیچید .دیگر قدرت بلند شدن را هم نداشت چند بار چرخید و روی زمین بی حرکت ماند .خرگوش وقتی مطمئن شد که گربه مرده است آهسته بیرون آمد . تمام بدنش بر اثر خونی که از آن خارج می شد قرمز شده بود  . بیچاره تازه فهمیده بود چه بلایی به سرش آمده است . با این حال چغندر ها را جمع کرد و به راه افتاد .

نزدیکی های کلبه بر اثر خونی که از او رفته بود چشمانش سیاهی می رفت. نمی توانست جلویش را به خوبی ببیند .سرش گیج می رفت و بدنش سست شده بود ولی با هر زحمتی که بود خود را به لانه رساند. در زد .بچه ها با عجله در را باز کردند و مادر را دیدند که بر آستانه ی در ایستاده است. مادر به آنها لبخندی زد و سبد را به دستشان داد و سفارش کرد در مصرف آن صرفه جویی کنند .

بچه ها بی خبر از هر چیز،با عجله مشغول خوردن شدند.

  مادر بی حال کنار در به زمین افتا د. بچه ها بدون توجه به اطراف  برای رفع گرسنگی غذا می خوردند .بعد از مدتی که سیر شدند سر بلند کردند و پیکر بی جان مادر را دیدند که در دهانه ی  در روی زمین افتاده بود و هنوز از زخمش خون تازه می آمد.

 بچه ها دور مادر حلقه زدند و  با تعجب او را می دیدند اما  روح مادر در آسمان ها مواظبشان بود.

 

                                                                                                                 « پایان»

                                                                                                    «  و من الله التوفیق »

                                                                                                      سیّد محّمد رفیع زاده

+ نوشته شده توسط همای در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 18:10 |

عالم از شور و شر عشق مبادا خالی

+ نوشته شده توسط همای در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 و ساعت 8:54 |

سلام بچه ها هنوز عید نشده پیش دستی کردم و عید رو بهتون تبریک میگم .امیدوارم تو سال جدید یک سال به فهم وشعورمون هم اضافه بشه البته شما که همه تون ماشاءالله عاقلید با خودم هستم....سال خوشی رو براتون آرزو می کنم ..همیشه ی ایام سبز باشید و استوار ...یا حق

ما در ره تو گدایــــــی دل نکــــــنیم****صاحب شدن  شکسته محمل نکنیم

دیوانه شدن چو شرط عاشق شدن است****هر سال دعای یا محول نکنیم

                                                                                                   قاصدک

+ نوشته شده توسط همای در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 و ساعت 8:15 |
 

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصد هایی است

که خبر می آرند از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک

روی شنها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی سایه ی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

 

+ نوشته شده توسط همای در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 و ساعت 8:15 |
قاصدک جنس عبوره

قاصدک یه دنیا نوره

قاصدک حس پریدن

قاصدک سنگ صبوره

***********

عزیزم دنیا دو روزه

بیا از خودت رها شو

اگه امروزو نخندی

فردا باز دلت می سوزه

************

قاصدک یه قطره اشکه

روی گونه ی قناری

قاصدک حس بلوغه

مثل نوری تو سیاهی

************

قاصدک یه مرد عاشق

توی کوچه ی نگاهه

قاصدک مثل یه مجنون

گمشده تو لحظه ها ااِ

************

قاصدک برا پریدن

لحظه ها رو می شماره

برای داهای عاشق

خبرای خوش میاره

                                                                                 قاصدک

                                                    بچه ها این جدید ترین شعرمه.همین امروز گفتم.۵شنبه ساعت

                                                     ۳۵/۱۱ البته باید بازنگری بشه ولی گفتم تا تنور داغه نون رو

                                                                                   بچسبنم(خوشحال می شم نقدش کنین)

+ نوشته شده توسط همای در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت 12:39 |
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز

هر کســـی بر حســــب فهم گمانی دارد

+ نوشته شده توسط همای در چهارشنبه دهم اسفند 1384 و ساعت 8:25 |
همه ی ما در برهه ای از زمان به اونجایی می رسیم که فکر می کنیم تنهای تنهاییم وکسی با ما نیست

اما اگه معتقد باشیم به چیزی ماورای همه چیز ته دلمون خالی نمی شه احساس می کنیم که اون هست حتی اگه هیچ کسی نباشه.و اون خداست خدایی که تک تک بنده هاش رو دوست داره هر چند که گناهکار باشند.

یه جاهایی هست که همه ی درها رو بسته می بینی یا نمی تونی اون درو بزنی اما در خدا هیچ وقت برای همیشه بسته نمی مونه.مطمن باش خدا همه ی بنده هاش رو دوست داره پس با این امید راه بیفت.یا حق

                                                                            دست حق  همرات

+ نوشته شده توسط همای در چهارشنبه دهم اسفند 1384 و ساعت 3:51 |

تقدیم به برادر عزیزم

از طرف پوران استواری و بچه های ادبیات ۸۳

موفق باشیدوهمیشه شاد.

+ نوشته شده توسط همای در سه شنبه نهم اسفند 1384 و ساعت 20:47 |
به دیار یار باقی که رســــــــــد که زنده باشـــد

تو بمیــــــــــر تا بیـــــــــابی مه دلربـــــــای ما را

چو به شرط عارفان است که سلوک هفت باشد

زطلب و فقر و حـــــیرت بگـــــــذیده ام فنـــــــا را

زچنین طریــــــــق باشد که شدم شمع سرایت

که بدید خوشتر از شمع که به ســــــر برد وفا را

تو چو صبحی و تو را جان به چه حاجت چراغ است

به غلط فنــــا شدم من به رهت قســـــم خدا را

طلب می از تو کردم که خموش کنم شــــــراری

و چه سخت دیده بودم که بسوخت جــان ما را

شمع محفل تو بودن چه خوش است بر گدایی

که ندارد او ولیــــــکن بدهــــــد هــــــمان خدا را

                                                                           قاصدک(شمع)

+ نوشته شده توسط همای در سه شنبه نهم اسفند 1384 و ساعت 15:18 |

 امروز سرزمین مقدس قاصدکها را سوزاندند و  پر پرواز تمام پرستوها را شکستند....تنها به جرم اینکه عاشق بودند.اما؛فراموش کردند که ابابیلی هست برای نابودی جهل و عصیان گری....

...و او می آید با ذوالفقار علی ؛به خونخواهی مظلوم تا تمام قلب های خشکیده را از عدالت سیراب کند...او می آید.....

ای نسیم سحر آرمگه یار کجاست***منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

 

ما همگی بچه های ادبیات فارسی ۸۳هتک حرمت به حرمین شریفین را محکوم میکنیم.

تسليت

ديگر كدام نسيم نوازشگر
 به لاله هاي داغدار
تسليت خواهد گفت ؟
آيا كسي چراغ خواهد آورد ؟
تا آنان خويشتن خويش را در آينه ها بنگرند
و يادشان بيايد
 يادشان
 كه شب در آستين خويش
چيزي جز مسخ نداشت

+ نوشته شده توسط همای در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 13:29 |

ساقي بده پيمانه اي ز آن مي كه بي خويشم كند
بر حسن شور انگيز تو عاشق تر از پيشم كند
زان مي كه در شبهاي غم بارد فروغ صبحدم
 غافل كند از بيش و كم فارغ ز تشويشم كند
نور سحرگاهي دهد فيضي كه مي خواهي دهد
با مسكنت شاهي دهد سلطان درويشم كند
 سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بيگانه از خويشم كند
بستاند اي سرو سهي سوداي هستي از رهي
يغما كند انديشه را دور از بد انديشم كند

+ نوشته شده توسط همای در یکشنبه هفتم اسفند 1384 و ساعت 17:56 |

 تقدیم تک تک دوستان عزیزم.....

+ نوشته شده توسط همای در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 و ساعت 15:39 |
سلام بچه های خوب ادب دان و ادبیاتی

امروز پنج شنبه ساعت ۳۰/۱۱من رسیدم خونه.به لطف خدا و دوستان سلامت رسیدم امیدوارم همیشه صحیح وسالم باشید.................تا بعد..همیشه موفق و پیروز باشید

+ نوشته شده توسط همای در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 و ساعت 12:16 |

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران***کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

بچه ها شرمنده تون اگه بدی از من دیدید خلاصه به بزرگیتون ببخشید...........خیلی دوستون دارم بای

+ نوشته شده توسط همای در سه شنبه دوم اسفند 1384 و ساعت 16:55 |
اتل متل تو دفتر.......یک گل سرخ یریر

                       یه چشم اسمونی.....مونده هنوز روی در

                      عطر گلهای یونه......بابام چه مهربونه

                      مامان میگه بالبخند ......بابا میاد به خونه

                      مریم تو هر دعایی.......تو دل داره یه آهی

                      میگه بابای خوبم.......بابا آلان کجایی؟؟؟

                      الان درست یه ماه......دخترت چشم به راه

                      مامان دیروز به من گفت....بابا ییش خداااِِ

                      دختر به مادرش گفت.....مریم بابا نداره

                       ولی بابا  میدونه.....مریم چشم انتظاره

                       بابای خوب و نازم.......یه بار بیا به خونه

                      مریم طاقت نداره.......بی تو می شه دیونه

                      یه نیمه شب توی خواب..... عکس بابا رو دیدم

                      از صورت قشنگش........دوسه تا بوسه چیدم

                      گفتم بابای خوبم......خوش اومدی به خونه

                      بابایی گفت با لبخند....دختر یکی یه دونه

                     عزیز خــــــوب بابا.......من حالا رو سییدم

                       من عاشق حسینم....من حالا یک شهیدم

                        از این به بعد خدا جون ....دلم یره امیده

                       خودم حالا میدونم ......بابام حالا شهیده

                                                                     تقدیم به شهید همیشه جاوید ابوالفضل سیهر

                                                                                    سید محمد رفیع زاده

+ نوشته شده توسط همای در سه شنبه دوم اسفند 1384 و ساعت 10:46 |

گفتی تمام حرف های من بهانه ست****آخر دوباره قصه هایم عاشقانه ست

آخر تمام لحظه ها را می کشـی تو****چون حرف ها و خنده هایت زیرکانه ست

      ..........

                                                                                      خانم زهرا رحمانی

+ نوشته شده توسط همای در سه شنبه دوم اسفند 1384 و ساعت 10:23 |
از بابل تا زابل......خاطرات مسافری است که به عشق یرواز یرید تا زندگی را از نوع آغاز کند اما قفس برای او جای ماندن نبود یس اراده کرد و قفسها را در هم شکست و دوباره اوج گرفت تا اوج یرواز...چون عاشق بود

بخشی از خاطرات زنده یاد سید محمد رفیع زاده

+ نوشته شده توسط همای در سه شنبه دوم اسفند 1384 و ساعت 9:39 |
خدایا من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری....

من چون تویی دارم و تو چون خود نداری....

من از همه عالم بی نیازم چون تو دارایی منی........

+ نوشته شده توسط همای در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 12:1 |
+ نوشته شده توسط همای در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 11:49 |
هنوزم تو دفترم نوشته عشق یعنی عبور

یه نگــــاه منتـــظر یه قلــب تا ابد صبـــــــور

آرزوی مادری بّّّّــــــرای شـاخه ی گلــــــش

آره عشق یعنی گذشتن از دورویی و غرور          شاعر قرن ششم میلادی(شمع)

 

+ نوشته شده توسط همای در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 11:40 |

دريا

 

آهي كشيد غمزده پيري سپيد موي

افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه

در لا به لاي موي چو كافور خويش ديد

يك تار مو سياه!

 

در ديگاه مضطربش اشك حلقه زد

در خاطرات تيره و تاريك خود دويد

سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود

يك  تار مو سپيد!

 

در هم شكست چهره ي محنت كشيده اش

دستي به موي خويش فرو برد و گفت "واي!"

اشكي به روي آينه افتاد و ناگهان

بگريست هاي هاي!

 

درياي خاطرات زمان گذشته بود

هر قطره اي كه بر رخ آيينه مي چكيد

در كام موج، ضجه ي مرگ غريق را

از دور مي شنيد

 

طوفان فرو نشست، ولي ديدگان پير

مي رفت باز در دل دريا به جستجو

در آب هاي تيره ي اغماق خفته بود

يك مشت آرزو...!

 

+ نوشته شده توسط همای در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 11:29 |
بچه ها یه ابتکا ر.....نظرتون راجع به استاداتونو برام بنویسید/////

آیا با تعصب و مغرورندمثل..........

یا مقرراتیو منظمندمثل......

ویا....................؟؟؟

منتظرما......................موفق باشید

+ نوشته شده توسط همای در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 11:3 |
بچه های با صفای مازندران خیلی مخلصیم...

شهر بابل

شهرستان بابل از شمال به بابلسر و درياي خزر، از جنوب به رشته كوههاي البرز، از مغرب به شهرستان آمل، از مشرق به شهرستانهاي قائمشهر و ساري محدود است. ارتفاع آن از شمال تا ده كيلومتري جنوب بابل از سطح اقيانوس پايين‌تر است...........

بابل مهمان قدم های گرمتان خواهد بود....سبز باشید

+ نوشته شده توسط همای در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 10:48 |