![]() خداوندا دوست بدار کسی که علی (ع) را دوست بدارد و دشمن بدار کسی که او را دشمن بدارد و محبوب بدار کسی که او را محبوب بدارد و مبغوض بشمار کسی که او را مبغوض شمارد و یاری نما کسی که او را یاری نماید خوارگردان کسی که او را خوار گرداند و حق را به همراه او بدار به هر سویی که او رود.»
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آذر 1388
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
کلیک کن.نمی خوای بدونی فال امروزت چیه؟؟.
پروین اعتصامی هستی.دختر بارون رز صـورتـی کهکشان مرکز تحقیقات قرآن المهدی و خدایی که در این نزدیکی است دل گــــــو نازنین یار همه چیز برای خدا جایی برای یک لحظه آرامش مرجع کتابهای روان شناسی عمران میری از تصور تا واقعیت هي فلاني زندگي شايد همين باشد سايت حقوق محبت و زیبایی قاصدک ساز خاموش(آقا مهدی) :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
قاصدک
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم * * *
* * *|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 ساعت 6:27
سلام امیدوارم روز قشنگی داشته باشید و تمام لحظه های زندگی تون سر شار از خدا باشه...یاحق
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 ساعت 6:25
به نام خدایی که اشک را آفرید تا قلب های عاشقان آتش نگیرد
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را نزن ****ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو****چشم هایم بی تو بارانی ست حرفش را نزن دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا****دل شکستن کار آسانی ست حرفش را نزن خورده ای سوگند روز ی عهد من را بشکنی****این شکستن نامسلمانیست حرفش را نزن حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام****رفتنت آغاز ویرانی ست حرفش را نزن
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 ساعت 8:59
« مهر مادری » هنگامی که خرگوش لانه اش را ترک کرد مه سفیدی فضا را پوشانده بود و تا نزدیکی های زمین پایین آمده بود. خرگوش سرما را در تن وجان ومغز استخوانش حس میکرد. به اطرافش نگاهی انداخت. همه جا سفید سفید بود. درختان چون اسکلت عمود ، در زمین فرو رفته بودند ، بدون هیچ برگ وپوششی و از سرما به خود می لرزیدند. خرگوش آماده رفتن شد. هرچند قدم که میرفت برمی گشت و به لانه اش نگاه می کرد. دلش هنوز در لانه بود وبه فکر بچه هایی که در آن تنها بودند. تنها وگرسنه. آنقدر رفت ورفت تا اینکه کاملاً از خانه اش دور شد. در میان برف ها چیزی توجه اش را به خود جلب کرده بود. چشمانش از خوشحالی می درخشید.سریع به سمت آن دوید ودر حالی که دست از پا نمی شناخت رو به آسمان کرد وآهسته گفت :«آه خدای من ، ریشه چغندر، چقدر خوب خدایا شکرت، شکرت». در آن وقت سال غذا بندرت به دست می آمد برای همین با عجله ریشه ها راکند وداخل سبد ریخت. بالای سرش درختان در چنگال برف اسیر بودند وسرما حکم میراند .آن همه برف دیگر برای درختی قابل تحمل نبود.برای همین سر خم کرد و مقداری برف را پایین ریخت. خرگوش بلا فاصله از جا پرید و پا به فرار گذاشت .قلبش به شدت می زد... .از وقتی که همسرش را از او گرفته بودند خیلی محتاط شده بود . درست تابستان سال گذشته بود که همراه همسرش برای گردش بیرون رفته بود . همه چیز لبریز مهر بود حتی درختان هم می خندیدند و شکوفه ها به هر عابری سلام می دادند و پروانه ها عاشقانه روی گل پرواز می کردند... در این حین بود که ناگهان متوجه همسرش شد که از درد به خود می پیچید و فریاد می زد :« آی پام ،آی، کمک کنید،خواهش میکنم ». پایش در تله ای که موجودات دو پا کار گذاشته بودند گیر کرده بود و مثل ابر از آن خون می بارید. استخوانش شکسته بود .اما از دست خرگوش کاری ساخته نبود. کم کم بدنش سست شد و آهسته روی زمین افتاد. خرگوش هراسان با هر چیزی که به دستش می رسید سعی داشت تا شاید بتواند همسرش را آزاد کند . اما بی فایده بود . آرام کنار همسرش نشست و به چهره ی بی رمقش چشم دوخته بود و اشک می ریخت. چه رویایی که در سرش نپرورانده بود. ناگهان از پشت بوته ها صدایی به گوش رسید خرگوش فوری به پشت درختی پناه برد . شکارچی بود همراه سگش. سگ دائم پارس میکرد واطراف را بو می کشید . خرگوش پشت درخت افتاده بود وسرنوشتی را که تقدیر برایش رقم می زد می نگریست . شکار چی چاقویی از جیب در آورد تا با آن سر شکار را ببر د . خرگوش دیگر تحمل نداشت .مرگ چنگالش را به سمت همسرش گرفته بود و تا آن جا که می توانست پنجه هایش را در بدنش فرو می برد .خرگوش بی رمق از حال رفت . حالا همه ی نقشه هایش ، نقش بر آب شده بود .فکر اینکه روزی مجبور شود فرزندانش را تنها بزرگ کند تمام تنش را می لرزاند . وقتی دوباره چشمانش را گشود از شکار چی و سگ و همسرش خبری نبود و دوباره آن تله بود که کار گذاشته شده بود. نمی دانست چکار می کند به طرف تله رفت. و با سنگ به جان آن افتا د . ناگهان تله باصدای مهیبی بسته شد طوری که خرگوش از ترس چندقدم عقب رفت . قضا این طور حکم کرده بود که او تنها با خاطرات همسرش زندگی کند. چند ماه بعد بچه ها به دنیا آمدند. بچه هایی یتیم که جز مادر کسی را نداشتند. وقتی این خاطرات را به یاد می آورد اشک از چشمانش سرازیر می شد ودر سردی محیط از روی گونه اش به زمین می افتاد. اما هیچ سرمایی نمی توانست گرمی اشک او را منجمد کند اشک هایی که حکایت کننده ی عشق وعلاقه او بودند و در عین حال حاکی تنهایی وبی کسی اش. خرگوش دوباره جلورفت و ریشه هایی را که از سبدش بیرون افتاده بود جمع کرد و آماده رفتن شد .مدام فکر بچه های گرسنه اش در لانه بود و با عجله سعی می کرد زود تر به آنها برسد که ناگهان در راه برگشت ، حیوانی به سمتش یورش برد تا بفمهد چه اتفاقی افتاده است پشتش پر از خون بود . با هراس و عجله خود را به پشت درختی رساند . گربه ی وحشی بود که قصد شکارش را داشت .گربه با عجله به طرفش دوید ولی خرگوش پا به فرار گذاشت. همین طور که می دوید چغندر ها ار توی سبد روی زمین می ریخت و پراکنده می شد. خرگوش بیچاره از ترس زیر بوته ای پنهان شد و به خود می لرزید .یکدفعه فکری به ذهنش رسید . شاخه ای را که آنجا افتاده بود گرفت و خود را از بوته ها کمی بیرون آورد .تا گربه او را ببیند .گربه با عجله به سمتش یورش برد. قلب خرگوش داشت از دهنش بیرون می زد. سایه ی مرگ را بر سرش می دید. سریع چوب را جلوی بدنش گرفت . نوک تیز شاخه در بدن گربه فرو رفت و گربه از شدت درد به خود پیچید .دیگر قدرت بلند شدن را هم نداشت چند بار چرخید و روی زمین بی حرکت ماند .خرگوش وقتی مطمئن شد که گربه مرده است آهسته بیرون آمد . تمام بدنش بر اثر خونی که از آن خارج می شد قرمز شده بود . بیچاره تازه فهمیده بود چه بلایی به سرش آمده است . با این حال چغندر ها را جمع کرد و به راه افتاد . نزدیکی های کلبه بر اثر خونی که از او رفته بود چشمانش سیاهی می رفت. نمی توانست جلویش را به خوبی ببیند .سرش گیج می رفت و بدنش سست شده بود ولی با هر زحمتی که بود خود را به لانه رساند. در زد .بچه ها با عجله در را باز کردند و مادر را دیدند که بر آستانه ی در ایستاده است. مادر به آنها لبخندی زد و سبد را به دستشان داد و سفارش کرد در مصرف آن صرفه جویی کنند . بچه ها بی خبر از هر چیز،با عجله مشغول خوردن شدند. مادر بی حال کنار در به زمین افتا د. بچه ها بدون توجه به اطراف برای رفع گرسنگی غذا می خوردند .بعد از مدتی که سیر شدند سر بلند کردند و پیکر بی جان مادر را دیدند که در دهانه ی در روی زمین افتاده بود و هنوز از زخمش خون تازه می آمد. بچه ها دور مادر حلقه زدند و با تعجب او را می دیدند اما روح مادر در آسمان ها مواظبشان بود. « پایان» « و من الله التوفیق » سیّد محّمد رفیع زاده |+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 ساعت 18:10
عالم از شور و شر عشق مبادا خالی |+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 ساعت 8:54
عیدتون مبارک
سلام بچه ها هنوز عید نشده پیش دستی کردم و عید رو بهتون تبریک میگم .امیدوارم تو سال جدید یک سال به فهم وشعورمون هم اضافه بشه البته شما که همه تون ماشاءالله عاقلید با خودم هستم....سال خوشی رو براتون آرزو می کنم ..همیشه ی ایام سبز باشید و استوار ...یا حق ما در ره تو گدایــــــی دل نکــــــنیم****صاحب شدن شکسته محمل نکنیم دیوانه شدن چو شرط عاشق شدن است****هر سال دعای یا محول نکنیم قاصدک |+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 ساعت 8:15
سهراب
به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم پشت هیچستان جایی است پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصد هایی است که خبر می آرند از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک روی شنها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه ی معراج شقایق رفتند پشت هیچستان چتر خواهش باز است تا نسیم عطشی در بن برگی بدود زنگ باران به صدا می آید آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه ی تا ابدیت جاری است به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 ساعت 8:15
قاصدک جنس عبوره
قاصدک یه دنیا نوره قاصدک حس پریدن قاصدک سنگ صبوره *********** عزیزم دنیا دو روزه بیا از خودت رها شو اگه امروزو نخندی فردا باز دلت می سوزه ************ قاصدک یه قطره اشکه روی گونه ی قناری قاصدک حس بلوغه مثل نوری تو سیاهی ************ قاصدک یه مرد عاشق توی کوچه ی نگاهه قاصدک مثل یه مجنون گمشده تو لحظه ها ااِ ************ قاصدک برا پریدن لحظه ها رو می شماره برای داهای عاشق خبرای خوش میاره قاصدک بچه ها این جدید ترین شعرمه.همین امروز گفتم.۵شنبه ساعت ۳۵/۱۱ البته باید بازنگری بشه ولی گفتم تا تنور داغه نون رو بچسبنم(خوشحال می شم نقدش کنین) |+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 ساعت 12:39
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هر کســـی بر حســــب فهم گمانی دارد
|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دهم اسفند 1384 ساعت 8:25
تقدیم به تمام قاصدکهایی که در کاسه ی قلبم صدقه ی نگاه می اندازند
همه ی ما در برهه ای از زمان به اونجایی می رسیم که فکر می کنیم تنهای تنهاییم وکسی با ما نیست
اما اگه معتقد باشیم به چیزی ماورای همه چیز ته دلمون خالی نمی شه احساس می کنیم که اون هست حتی اگه هیچ کسی نباشه.و اون خداست خدایی که تک تک بنده هاش رو دوست داره هر چند که گناهکار باشند. یه جاهایی هست که همه ی درها رو بسته می بینی یا نمی تونی اون درو بزنی اما در خدا هیچ وقت برای همیشه بسته نمی مونه.مطمن باش خدا همه ی بنده هاش رو دوست داره پس با این امید راه بیفت.یا حق |+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دهم اسفند 1384 ساعت 3:51
تقدیم به برادر عزیزم از طرف پوران استواری و بچه های ادبیات ۸۳ موفق باشیدوهمیشه شاد. |+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه نهم اسفند 1384 ساعت 20:47
عاشقانه ها
به دیار یار باقی که رســــــــــد که زنده باشـــد
تو بمیــــــــــر تا بیـــــــــابی مه دلربـــــــای ما را چو به شرط عارفان است که سلوک هفت باشد زطلب و فقر و حـــــیرت بگـــــــذیده ام فنـــــــا را زچنین طریــــــــق باشد که شدم شمع سرایت که بدید خوشتر از شمع که به ســــــر برد وفا را تو چو صبحی و تو را جان به چه حاجت چراغ است به غلط فنــــا شدم من به رهت قســـــم خدا را طلب می از تو کردم که خموش کنم شــــــراری و چه سخت دیده بودم که بسوخت جــان ما را شمع محفل تو بودن چه خوش است بر گدایی که ندارد او ولیــــــکن بدهــــــد هــــــمان خدا را |+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه نهم اسفند 1384 ساعت 15:18
خدایا مرده اند مردان خدایا؟؟؟؟
امروز سرزمین مقدس قاصدکها را سوزاندند و پر پرواز تمام پرستوها را شکستند....تنها به جرم اینکه عاشق بودند.اما؛فراموش کردند که ابابیلی هست برای نابودی جهل و عصیان گری.... ...و او می آید با ذوالفقار علی ؛به خونخواهی مظلوم تا تمام قلب های خشکیده را از عدالت سیراب کند...او می آید..... ای نسیم سحر آرمگه یار کجاست***منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
ما همگی بچه های ادبیات فارسی ۸۳هتک حرمت به حرمین شریفین را محکوم میکنیم. تسليتديگر كدام نسيم نوازشگر |+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه هشتم اسفند 1384 ساعت 13:29
تقدیم به سید محمد رفیع زاده همکلاسی بیاد ماندنیمان
ساقي بده پيمانه اي ز آن مي كه بي خويشم كند |+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه هفتم اسفند 1384 ساعت 17:56
گل برای گل
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 ساعت 15:39
سلام بچه های خوب ادب دان و ادبیاتی
امروز پنج شنبه ساعت ۳۰/۱۱من رسیدم خونه.به لطف خدا و دوستان سلامت رسیدم امیدوارم همیشه صحیح وسالم باشید.................تا بعد..همیشه موفق و پیروز باشید |+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 ساعت 12:16
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران***کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران بچه ها شرمنده تون اگه بدی از من دیدید خلاصه به بزرگیتون ببخشید...........خیلی دوستون دارم بای |+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دوم اسفند 1384 ساعت 16:55
شهید
یه چشم اسمونی.....مونده هنوز روی در عطر گلهای یونه......بابام چه مهربونه مامان میگه بالبخند ......بابا میاد به خونه مریم تو هر دعایی.......تو دل داره یه آهی میگه بابای خوبم.......بابا آلان کجایی؟؟؟ الان درست یه ماه......دخترت چشم به راه مامان دیروز به من گفت....بابا ییش خداااِِ دختر به مادرش گفت.....مریم بابا نداره ولی بابا میدونه.....مریم چشم انتظاره بابای خوب و نازم.......یه بار بیا به خونه مریم طاقت نداره.......بی تو می شه دیونه یه نیمه شب توی خواب..... عکس بابا رو دیدم از صورت قشنگش........دوسه تا بوسه چیدم گفتم بابای خوبم......خوش اومدی به خونه بابایی گفت با لبخند....دختر یکی یه دونه عزیز خــــــوب بابا.......من حالا رو سییدم من عاشق حسینم....من حالا یک شهیدم از این به بعد خدا جون ....دلم یره امیده خودم حالا میدونم ......بابام حالا شهیده تقدیم به شهید همیشه جاوید ابوالفضل سیهر سید محمد رفیع زاده |+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دوم اسفند 1384 ساعت 10:46
بهانه
گفتی تمام حرف های من بهانه ست****آخر دوباره قصه هایم عاشقانه ست آخر تمام لحظه ها را می کشـی تو****چون حرف ها و خنده هایت زیرکانه ست .......... خانم زهرا رحمانی |+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دوم اسفند 1384 ساعت 10:23
معرفی کتاب
از بابل تا زابل......خاطرات مسافری است که به عشق یرواز یرید تا زندگی را از نوع آغاز کند اما قفس برای او جای ماندن نبود یس اراده کرد و قفسها را در هم شکست و دوباره اوج گرفت تا اوج یرواز...چون عاشق بود
بخشی از خاطرات زنده یاد سید محمد رفیع زاده |+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دوم اسفند 1384 ساعت 9:39
خدایا من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری....
من چون تویی دارم و تو چون خود نداری....
من از همه عالم بی نیازم چون تو دارایی منی........ |+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یکم اسفند 1384 ساعت 12:1
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یکم اسفند 1384 ساعت 11:49
عبور
هنوزم تو دفترم نوشته عشق یعنی عبور
یه نگــــاه منتـــظر یه قلــب تا ابد صبـــــــور آرزوی مادری بّّّّــــــرای شـاخه ی گلــــــش آره عشق یعنی گذشتن از دورویی و غرور شاعر قرن ششم میلادی
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یکم اسفند 1384 ساعت 11:40
فریدون مشیری
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یکم اسفند 1384 ساعت 11:29
نظر سنجی
بچه ها یه ابتکا ر.....نظرتون راجع به استاداتونو برام بنویسید/////
آیا با تعصب و مغرورندمثل.......... ویا....................؟؟؟ منتظرما......................موفق باشید |+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یکم اسفند 1384 ساعت 11:3
تاریخچه ی بابل
بچه های با صفای مازندران خیلی مخلصیم...
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یکم اسفند 1384 ساعت 10:48
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||